"RIQUEZA DE ALGUNOS, POBREZA DE MUCHOS.
CULTURA IMPORTADA, ANALFABETOS CRECEN.
ENFERMOS QUE LLORAN, EL HAMBRE QUE IMPLORA...
LUJOSOS CASTILLOS, RANCHITOS DE ADOBE.
HONESTOS CLAUDICAN, LADRONES CON CLASE.
JUVENTUD VACIA DE IDEAS SIN RUMBO,
VALORES PERDIDOS, FOLKLORE OLVIDADO.
IDEAS SUPERFLUAS, CREACIÓN SIN VIDA.
RESPETO A LAS LEYES, VERGÜENZA DE TONTOS.
AMAR NUESTRO ORIGEN, SENTIMIENTO ABSURDO
LIBERTAD, MENTIRA, DE REALIDAD SIN PAN.
FATAL DEMOCRACIA, DE PROMESAS IDAS,
DE MENTIRAS FRESCAS.
LUCHE POR TU CAUSA, CREI EN TU VERDAD.
LA PATRIA SOÑADA, CONVERTIDA EN CUEVA, DE FINOS HAMPONES, QUE ASALTAN Y MIENTEN.
Y EL HERMANO HONESTO, SOÑADOR ETERNO,
DE LUCHAS PERDIDAS, DE HONOR E IGUALDAD."
--------------------------------------------
چقدر سخت است ببینی شهر«ت» هر روز دارد به قدر صد سال پیر می شود... .
این روزها همه جا شب است، همه روزها تاریکِ دودهای دردآلود و همه شب ها دلگیر سفر مهتاب،
کوچکتر که بودم هم خدا را می شناختم، هم خودم را؛ نماز خواندن بلد بودم، حرف های خوب می زدم و هیچ صدای زشتی جرات نداشت سکوتم را بشکند،
کوچکتر که بودم هم مادر می خندید و هم پدر دست هایش همیشه پُر بود از سخاوتِ سبز باهار و حرارتِ تابستانی مملو از درو،
کوچکتر که بودم دروغ کار بدی بود
و «دروغگو دشمنِ خدا بود... »
کوچکتر که بودم حرف هایم ارزش داشت، بودنم مغتنم بود، دست هایم هر چه می نوشت خوانده می شد و حلقومم هر چه را می سرود به گوشِ زمانه خوش می آمد،
کوچکتر که بودم «بزرگ» دیده می شدم؛ نمی دانستم روزی خواهد رسید که در عینِ بالندگی و بلوغ، کوچک دیده شوم، که نه، اصلا دیده شدنی در کار نباشد،
کوچکتر که بودم...
چقدر همه چیز سبز بود،
چقدر پاییز دور به نظر می رسید و چقدر...
این روزها انگار روزهای پاییز دنیاست
و دِریغ که از پسِ پاییز،
زمستانی سخت در راه است.
«میان صبح و سیاهی همیشه مرزی هست
به چهار راهه حرمت، چراغ سبزی هست... .»
می خواستم «خود» را بسُرایم که
بزرگی از آنسوتر با نگرانی احوالم را پرسید.
جاری شدی چون آب بر خاکی که خون است
رودی٬ نه٬ دریا٬ رفتنت امواج گون است... .
شنیده بودم این آخرها همه چیز وارونه می شود،
...نمی دانم شادم یا ناشاد
از اینکه آخر زمان را به چشم می بینم... .
...و بَشِرِ المومِنینَ
بِاَنَّ لَهُم مِنَ اللهِ فَضلا کَبیرا *
اگرچه پاییز نزدیک است اما...
سبز بیندیشید و سبز باشید.
این روزها چه زود می گذرند وقتی صدای نفس های آفتاب را نادیده می گیریم
و شب برایمان تنها حقیقت تاریکی است که تکرار می شود
اما،
همین روزها که گاه پرند از رفتن های بی بازگشت،
و ماندن های بی دلیل
همین روزها،
...سبز می شوند تمام برگ هایی که زمستان پیش از ریشه انگار کسی چیده بودشان، همین زمستان پیش،
همین روزها روز رسیدن خواهد بود اگر ...
...راستی تمام معنی شاعر، همسرم، زادروزت شادباش...
« ...و لو حتی بعید عنی بقلبی هواک... .»
بریده ام از آدم هایی که خوب حرف زدن بلدند...
حالا،
به جای خوب حرف زدن و «سفسطه»ُُ
«خوب بودن» را تمرین می کنم.
از روزگار «تصمیم کبری» فاصله گرفته بودم،
از روزگار «ریز علی» حتی؛
بر دره ای ایستاده بودم که بادهای سنگین تنهایی...
شانه ام می لرزید
چشم هایم سیاه تر از آسمان شهر
پاهایم می رفت که نابود کند جسمی را که ارمغانی جز گناه نداشت،
پشت نگاهم دختری بود خسته از خود
بیگانه با خود
و گریزان از خود...
درست همان روزها بود که آمدی،
خوب یادم هست،
بلیط رفتنم را هنوز پاره نکرده ام
می خواستم از خودم بگریزم
از تنهایی ام
از شهری که جز درد چیزی برای گمشدگان نمی زایید
شانه ام لرزید
تو بودی،
دست های تو،
صدای پاک و دود آلودت،
انگار ابهام بودنت جواب تمام سوال های نپرسیده عمرم بود...
گیرم شما چشم دارید، آیا «دیدن» هم بلدید؟
گیرم شما دست دارید، آیا «دستگیری» می دانید یعنی چه؟
گیرم شما عقل دارید، آیا «فهم عدالت» برایتان میسر است؟
...
گیرم شما هم «آدم» هستید،
آیا «نفس کشیدن» با دلارهای نفتی
تنها نعمت خداوند برای حنجره های شما و فرزندان شماست؟
بینا باش که چشمها را برای دیدن آفریدهاند و
داوری را بسپار به انسانهایی که مدعی «انسانبودن» نیستند!
می گفت:
حتّی برای چشمهایم هم...
آنقدر از پول بدم آمده است که...
آنقدر از آدمها دلگیرم که...
نه،
دلم برای رفتن لک زده است،
ای کاش که این سفر آخرم باشد!
گفتم: آن طرفها خبری است؟
گفت:
دروغ میگویند چشمهایی که بودنت را دنبال میکنند،
دروغ میگویند دستهایی که نوازش کردنت را ممارست...
میروم، از تمام دستها و چشمها و قلبها دلگیرم!
گفتم: کجای این ماجرا را بازیگردان بودهای؟
گفت:
آدمها به استثمار کشیدهاند مرا. دیگر برایم هیچ چیز معنایی ندارد!
گفتم: ...
«رفتن همیشه قصهی تلخیست نازنین... .»
یادت هست روزهای آخر سال چه نوشتیم و چه گفتیم
و چه کردیم؟!
یادت هست دلمان چه مایه سنگین بود از رفتن؟!
یادت هست آسمان چشمهامان از استواییترین مدار هم نمناکتر بود؟!
یادت هست؟!
و امروز یاد گرفتیم که من میروم،
تو میروی
و...
یادگارهای خوب و خوبیهای
به یادگار مانده است که هیچگاه فراموش نمیشود.
...و اما دریا هیچگاه نمیخشکد،
ریشه در اقیانوس دارند آنها که سرشار از
عشقاند؛
...و مادر تنها آفریدهی خداوند است که...
یادشان گرامی!
«آدم حوّا را فریب میدهد
دریا عجیب گمشده است میان اینهمه خاک
روزها انگار شباند... و شبها،
حقایق گمشده را با ترس و لرز از پشتِ تیرگیها سوسوکنان بیرون
میکشد.
دریا، دریا، دریا، ...چقدَر دلتنگ دریایم!
آدم ها دریا را با مرواریدهایِ ساحل نشین اشتباه میگیرند،
و چقدر کوتهنظرند
آبگیرهایی که چشمان منتظرت را میربایند،
گم میشوی ...و
باتلاق هی درون میکشدت،
اهل دریا باش،
اینهمه خاک، اینهمه غرور،
اینهمه «من»های اسیر،
اینهمه پوچ، اینهمه هیچ،
...به هیچ نمیارزد،
اهل دریا باش، خدای دریا بزرگ است و دریا، خدای بزرگ،
روان کن «رود» بودنت تا به اقیانوس،
تا به آبیترین
اقیانوس،
آنقدرند کلوخها نشسته در راه، اسیرت میکنند،
بگذر،
درد را بچش، بر خشونتِ سنگ بتاز،
بگذار زخم دانستن خونابهی عشق را بر رگ و پی و پوستت جاری کند،
بگذار...
چه مایه درد زیباست وقتی درمانش حقیقتیست!
دریا، دریا، دریا، چقدر سیرم از شمال،
چه دلگیر از این سبزهای دروغین
و چه مایه در انتظار چشیدن گرمای خاکهای کویریات!
چه دلگیرم از بادهای سردِ شمالی!
نفس میکشم به چشم
انتظاری حرارتِ جنوب،
جنوب، جنوب، دریا،
اقیانوس، درد، درمان، مرگ، زندگی...
از تمام «من»ها سیرم،
از «من»، از «تو»، از «ما» امّا...
که گاه شمالیترین نسیم را بر تن تفتیدهی من شلاق میزنی
و من سوز عشق را دوستتر دارم تا سرمای اسارت،
...
حقیقت، چشمان توست، نپوشانشان!
حقیقت، دستان توست، خشمگینشان مخواه!
حقیقت، وجود توست، حجابش مپوش!
بگذار هم خود ببینی و هم دیوارهای روبرو!
غرّه مشو به تنهایی سیاهت که گاه به گاه بارقههای دانستن سرشارت
کنند،
سپید باش، درست مثل واژههایت
بگذار دردِ دورویی و ریا زمینگیرت نکند،
بگذار شبیه باشی،
شبیه تر،
به تمام واژههای بالغت،
که بلوغ نه در گفتار که در رفتار معنا میشود!»
تابستان – یک روز مانده به طلوع، مهرسا، تهران
در ترازوی قيامت چيزی سنگين تر از اخلاق خوب نيست.
رفتن...،
ماندن...،
این روزها عجیب گیج و منگ و ماتم!
اینجا نه جای ماندن است، به خدا دیگر ایمان آوردهام!
از درها و دیوارها شیطان سرک میکشد
و انگار هیچ دعایی به آسمان نمیرسد.
به خدا که اینجا نه جای ماندن است؛ تاریک است، سرد...
شما را به خدا به من بگویید،
کجای کتاب خدا نوشته است
آنقدر درد بباریدشان تا مرگ ناخودآگاه فرابرسد؟!
اینروزها آنقدر پرم که خالی؛ آنقدر خالیام که لبریز!
خالی از من، لبریز از تو...
اینروزها تازه دارم می فهمم چقدر «خوب بودن» خوب است!
مادر بزرگ رفته است و حالا چند سالیست که دشت بالو قدمهایش را کم آورده است.
مادر بزرگ رفته٬
حالا چند سالیست پدربزرگ جنون بی کسی گرفته است؛
چند سالیست پدربزرگ دیگر خودش نیست،
هی میمیرد و زنده میشود؛
هی درد میکشد و پیر میشود، پیرتر.
امسال که دیدمش حس کردم دیگر نگاهش آشنا نیست، دیگر اهل اینجا نیست، دیگر پدربزرگ نیست، دارد راهی میشود انگار!
از وقتی او رفت این یکی هم حال خوشی ندارد، مدام به در و دیوار میخورد و هی راه لانه را گم میکند؛ گه گاهی هم چند غریبه را به جای آشنا میگیرد و سفرهی دلش را پهن میکند تا دیگران هم نصیبی ببرند. دیگر نه جوجهها دلخوش دارند به لانه و نه او؛ «مادر» که نباشد همین است!
...خدا که هست دیگر نه دردیست و نه درمانی، که همه خود اوست...
اینروزها که میگذرد انگار...
دلشادم که هنوز خدا گاهی در بستهی قلبم را با تلنگری عاشقانه می گشاید؛
دیشب به یادم آورد که چه مایه دلتنگ آنروزهاست...
پروردگارا آمدم!
«دلا، ای حاصل تنهایی من
بیابانگرد من، صحرایی من!
من اینجا طاقت ماندن ندارم
کجا رفتی دل دریایی من؟»
آدم ها چقدر عجیبند!
...چقدر غریبند!
در چشم هاشان جز نم غربت هیچ نمی بینی،
و دست هاشان تنها پیام آور دردهایی ست که هرگز نداشته ای!
تنها می آیند تا فوج فوج موج بیاندازند به آرامش مقدست...
انگار می آیند...
...این روزها انقدر پرم از نبودن و انقدر خالی از بودن،
هذیان می گویم، می دانم...
کاش آسمان همیشه می تابید و هیچ خورشیدی غروب را تجربه نمی کرد!
برای رفتن همیشه آماده باش و از ماندن همیشه سرشار. راستی، بر آفتاب نوشته است که مرداب محکوم به مرگ است و رود تنها حقیقت زنده؟!
نه، تازه می فهمم که بسیارند رودهایی که رکودشان در حرکت معنا می شود و مرداب هایی که سکونشان عین حرکت است، عین پویایی ست و عین سلوک...
کاش مرداب باشم، خسته ام از این خیل رودهای مجازی! از آدم هایی که...! آدم هایی که درست به سبک و سیاق عهد رنسانس و به همپایگی قواعد پرسپکتیو، خود را مرکز و محور دنیا می دانند و یادشان می رود که آنسوی این همه زرق و برق، حقیقتی به انتظارشان نشسته است...
«تا مست نیستم نمکی نیست در سخن
زیرا تکلف است و ادیبی و اجتهاد.»
«کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست
اینقدر هست که بانگ جرسی میآید...»
سرگشته بودم، آنقدر گم که... از امروز اما مینویسم، شاید هم بنویسیم!
راستی چقدر زیباست خلوتت را با سکوتی قسمت کنی که انگار سالهاست فریادش گوش دلت را کر کرده است. شکر، که دوست داشتن بلدم و هنوز میدانم پشت دریاها شهریست که دستهای زمین برای رسیدن به آن مدام جزیره میسازد...
بگذریم،
امروز خوبم،
نفس می کشم...
آی دوستان قدیمی اینجانشین! هنوز هستم، زنده، نفس کشیدن یادم هست، آنقدر سرگشته بودم که گمان به گمراهی کشاندن خوب دوستانی چون شما، سد راه نوشتنم بود و این شد که ماهها دستان خالیام را بر دشتهای تنهایی تکاندم. حالا اما شکر که تنها نیستم، شکر که دوستی دارم، شکر که شمایی هست، شکر که او برای لبهای خشکیدهی شعر من هنوز هم شعر میگوید. چقدر محمودی و چقدر ...! کاش خداوند دستان ناتوانم را بگیرد و شکوه بودنت را بر زبانم جاری کند، مهربان، یگانه پیغامبر سرزمین وجود من!
« پیش و پسیست صف کبریا
پس شعراء آمد و پیش انبیا»
«شاه پناهم بده خسته ی راه آمدم
آه نگاهم مکن غرق گناه آمدم... .»
«هر کس گمان می کند که علم به ذات و صفات معشوق، همان رسیدن به معشوق است، گمراهی دامن او را گرفته است.»
«عین القضات همدانی»