خشت،
...آجر،
لعاب فیروزه ای و دخترکانی سیاه پوش،
... کجای این سال ها
زیر کدام انجیر
پشت کدام برقع
جامانده ام؟!
باد بلعیده است
حتی،
خاکسترم را،
...قد خواهم کشید
هیچ چشمی به درهای این دیوار دوخته نیست!
آنرو، دشمن،
سوغات ضرابخانه مدنیت!
رودها را حرص عقیم می کند
درختان خمیرمایه برگ هایی آبستن دروغ
بادها، زندانی آسیابی نان به نرخ روز خور
به دل نوشته ها اعتماد نیست
شاعران پیامبران ابلیس اند... .
مهرسا - تهران نوروز نود و یک خورشیدی
lo extraño que otras tierras le dan la vida!
Lo extraño que su madre quiere que te vayas!
Lo extraño que usted es feliz debido a la inmigración de sus seres queridos!
…que extraño es esta tierra!
Me siento ir, pero yo no sé de dónde, cómo, con quién y por qué... .
Feliz Nawrooz! Espero un años lleno del amor y esperanza para todos los iraníes en todas las partes del mundo
Happy Nawrooz!
I hope a new Persian year full of hope, peace and joy for all Iranians all over the globe
سال نو خورشیدی مبارک!
امیدوارم سالی سرشار از امید، صلح و خوشی چشم انتظار تمام ایرانیان در سراسر دنیا باشد
“Los fantasmas que cruzan las esquinas,
las ganas de seguir, los calendarios,
los ríos que conducen nuestras vidas,
el peso que llevamos en las manos.”
مد این روزها «نقاب» است. آدم هایی که خوب حرف می زنند، خوب عمل می کنند و خوب پند می دهند؛ اما پشت تمام خوبی ها، دروغی نهفته است که درک چرایی اش دیوانه ام می کند. دنیا همین است و تحمل روزهای دنیایی سخت ترین وظیفه ای است که خداوند به دوش تنهایی مان گذاشته.
تجربه سال های زندگی تنها یک زشتی را نشانم داد، پست ترین رذایل انسانی این است که کسی باشی و دیگری بنمایانی. «دروغ» شهود را کور می کند و الهامات را شیطانی.
قدر و منزلت به نماز شب و دعای سحر و روزه ی روز در پی روز نیست، در پاسداشت حق مردمی است که چشم در چشمت دارند؛ که خداوند بر حق خود خواهد بخشید اما بندگان او همچون تواند و بخشایش چشمداشت عظیمی است از جماعت خلق:
"همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابر همه اعتکاف جستن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را ثمر آن قدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن."
جای ماه در آسمان پرده می کشند
و دریا تنها صدای ناموزون خلوتی شکست خورده است
جایی که موج موج راستی را در هاون صخره هایی سرد می شکنند... .
***
... دیروز صبر عجیب کمر دیوار را خم کرد...
چه گونه به گونه اند روزنه هایی که نور را به خلوتی انسان ساخت رهنمون می شوند
فرق است میان گلجام و دارافزین و مشبک دیواری که روی کرده است به سکوت محراب
سپاس از این که سکوت اذان در رباعی وجودتان فریاد شد...
***
بعید می نماید بشود نفسی کشید بی درد
دور است که آسمان دل گرفته اش را در ابری خلاصه کند
و غریب به نظر می رسد که تنهایی انجیر معابد ما را به دعایی بخواند
باران اگر ببارد تمام دیوارها در سکوت حل خواهند شد
و پنجره ها چشم زیر قدوم باران می گذارند...
Our PAST educates our PRESENT
to construct a more sustainable FUTURE
Feliz Nawrooz...
"People care about people who care about themselves"
فردا فقط همین دو سه روز است و یک سفر
یک آسمان ترنم جا مانده پشت در...
بی دردی یعنی آنسوتر از آب ها
درد بی درمان بی دردی،
همین است که مانده ام
و هق هق فرو خورده ام را
از قهقهه غربت دوست تر دارم!
شیشه ها را دوداندود کردم
...که دستگیره ای پیدا نشد
قفل را شکستم چون کلیدی در کار نبود؛
آه اگر چشم های بسته خود را می دیدم... !
ظهر دهم
و بارانی که هرگز چشمان خورشید را تر نکرد...
با دستان خالی هم می شود لبخند زد وقتی خودت باشی
وقتی ناگزیر نباشی زیر پرچم تشکیک سینه بزنی!
وقتی درها جای پنجره ها را تنگ نکرده باشند
و حرمت بودنت با هیچ علامت سوالی نشکند...
با دستان خالی می شود لبخند زد
وقتی تمام دست نوشته های بشریت را زیر پای تاریخ له نکرده باشند
وقتی هنوز چشمی باشد که نجابتی را معنا کند
زمین جایی است که زندگی کردنش به هیچ نمی ارزد
خوش به حال آدم هایی که برای یکبار هم که شده از جو سنگین زمین جدا شده اند
اینجا نفس کشیدن همانقدر سخت است و ناشدنی که...
این روزها
آنقدر بزرگ شده ام که بند کفشم را ببندم
آنقدر بزرگ که بند کفش های او را گره بزنم
و آنقدر که سکندری خوردنش را بخندم...
بزرگ شدن عجب عالمی داردها...
می دانستم معنای دنیا غربت است،
می دانستم سکوت که می کنم فریاد می زنی و فریاد که می زنم به اشتیاق بودنم تنها نظاره گر می شوی
روزی که آمدم، آمدم تا بمانم، اما گویا خداوند تقدیر مرا اینگونه ننوشته بود
روزی که آمدم، آمدم تا خزان میهمان تنهایی غربت نشینت نباشد اما نشد که...
روزی که آمدم نمی دانستم تمام دنیا اگر خوب است و یا بد، برای پول است که نفس می کشد
نمی دانستم ینگه دنیا با پول های مردمان بی خرد اینطرف ها اداره می شود
مردمی که هنوز فرق سپید و سیاه را به تفاوت شب و روز حواله می کنند
مردمی که فقط در حس و حال دروغین شان غرق اند
روزی که آمدم تگزاسی ها مهربان نبودند اما درختان و درها و دیوارها چرا!
راستش اینجا هم همین است، مردم نامردمند و درها و دیوارها و درختان و کوه ها و جنگل ها حسرت نشین تنهایی تاریخی شان،
این است که ماندم شاید همین جا گمشده تاریخی ام را یافتم
اما همه این نیست:
اینجا آدم ها قیمت شان به چیزی است که من یکی از آن محرومم،
اینجا هر چقدر کمتر اندیشه کنی بیشتر به دست خواهی آورد
و من سالهاست اندیشیدن آموخته ام
این است که گاهی از احساس تنهایی دلم آنقدر می گیرد که قصد سرزمین آبا و اجدادی مان می کنم
شاید مردم کمونیست زده آنسوها درد دل مرا بفهمند...
تازه فهمیدم چرا وقتی مادر بزرگ دردهایش را سر پدر خالی می کرد، تنها سکوتی احترام آمیز پاسخ چشم های تر او را فریاد می کرد،
تازه فهمیدم چرا وقتی برای اولین بار از مسجدالحرام بیرون آمدم چشم به راهی مادر بزرگ بدرقه ام می کرد،
تازه فهمیدم چرا وقتی عمره مستحبی را نیت می کردم مادر بزرگ تنها وجودی بود که زبانم به گفتن نامش چرخید،
تازه فهمیدم چرا برای پوشیدن پیراهنی که دیوار کعبه را بوییده بود آنقدر بی تاب بود،
دلش هوایی زیارت بود، می دانم...
و من چقدر دیر فهمیدم، چقدر دیر فهمیدم که چقدر ساده می شود با کوچکترین روزنی خورشید را به خانه آورد و تنهایی پیرزنی ساده دل را حتی با لبخندی تصنعی پُر کرد،
چقدر دیر می فهمم،
من، چقدر کوچکم...
مادر بزرگ ببخش اگر همیشه نبودم و بودنم حتی خالی از حضور،
ببخش اگر تنها دلخوشی ام به پیرهن متبرکی ست که لحظات آخر تن پوشت بود،
این روزها دلم از خودم می گیرد، آنقدر «وظیفه» بر سر تنهایی ام هوار شده است که انگار اراده ای دیگر مرا با خود اینسو و آنسو می برد،
برای تنهایی ام دعا کن و برای تنهایی های در پیش،
امروز تنها تو رفته ای و پارچه سبزی از تو بر گردن پیرهنم به یادگار مانده،
فردا که تمام اهالی زمین یک به یک تنهایم بگذارند با کدام ناقوس درد دلهایم را بگویم که ماذنه های دورویی بویی از شکوه هایم نبرند؟!
می دانم که می دانی، به خدا با وجود تمام تمام هایی که می دانی، دوستت داشتم و پیرهن خداحافظی ت را با عشق تبرک کردم؛ آنقدر شایسته بود بر قامت خمیده ات...
خداحافظ مادر بزرگ،
خداحافظ تمام خاطرات «اتاق در سبز» بالای پله هایی که بر خلوت درخت گردوی سر قنات روییده بود،
خداحافظ تمام کودکی هایم که یک به یک مرا تنها می گذارید،
خداحافظ «من»، خداحافظ، که این روزها عجیب از آیینه می ترسم، نمی شناسمش، او دیگری است و من پشت تمام سلول های جیوه دنبال منظره ای می گردم که سال ها پیش زیر موشکباران صدام فرو ریخت،
کودکی هایم، کودکی هایم،
دشت بالو وقتی رفت که نبودم،
کلایه وقتی خاموش شد که غافل بودم؛ نمی دانم...
راستی آنطرف تر از تنهایی دنیا، جایی که دوستانت همه جمعند؛ زیر درخت صنوبر، باز هم برایمان «یک عالمه» دعا می کنی؟!
خوب یادم هست، پنج دقیقه وقتم را برایش هدیه می فرستادم در حد سلام و علیک و حال و احوال و...
مادر بزرگ به قدر تمام ادعیه عالم برایم دعا می کرد، آغاز تمام دعاها فاطمه زهرا (س) بود و پایانش ابوالفضل العباس (ع)،
دعایمان کن و ببخش اگر بزرگ شدنمان به قیمت تنهایی ات تمام شد!
پدر عزیزم، مادر یعنی تنها گوشی که می شنود و بی بُغض تمام گناهانت را در چشم به هم زدنی می بخشاید، این است که سال هاست تمرین می کنم مادرانه زندگی کنم و بخشایش سرمشق همواره من است،
ایکاش شاگرد اول شوم!
سرنوشت پنجره را برای دیوارهای سنگی رقم می زند...
خاطرات را دوست دارم،
خاطرات تمام دارایی خورشیدند گرگ و میش غروب...
وای بر روزی که خاطراتم را چوب حراج بزنند، آنجا آخر دنیاست... آخر دنیاست، شاید از تمام خستگی ها دست بکشم، می خواهم ارزانی تنهایی ام باشم، دستکم تنها که باشی خدا را بهتر حس می کنی: در لحظه لحظه باران، در گوشه گوشه هق هق و...
در چهار ستون بودنت نسیم اوست که وزیدن می گیرد...
...به چشم هایت اعتماد نکن؛
پشت تمام لبخندها،
لب گزه یی خونبار جا خوش کرده است
..."یقین" به همین زودی ها کویر وجودت را سیراب نمی کند
ماجرای چشمه و صحرا،
قصه ای دور و دراز است.
روزهای روزه های عاشقی...
همه چیز زلال بود چشم ها، لفظ ها، نفس ها...
دم اذان صبح، فریادهای کودکی و یک پارچ آب که تا آخر نوش جان می کردیم!
همه روزه می گرفتند، همه بودند، ...و همه روزه گرفتن را دوست داشتند، این روزها اما... تنهایی عجیب خوره به جان شده است، دم سحر تنها، گاه افطار تنها، ... یکی اینسوی دنیا بین دیوارهایی که به زنجیر می کشند زندگی را و دیگری آنسوی دریاهایی که نمی شناسم، جایی که سکوت را آنقدر فریاد می زنند که دیگر هیچ گوشی برای شنیدنش نیست!
این روزها، هر آنچه می کنم عجیب است برای هرآنکه می بیند...
نفس کشیدنم، خندیدنم و حتی بغضی که یکهو میان چشم های آشنا می شکند...
این روزها حتی اجازه ندارم با خودم تنها باشم، انگار همه ی درها و دیوارها در کار نقادی منند ...!!!
امروز دریافتم چه مایه ساده است اول ماندن!
ساده تر از برگی که قربانی قدوم باهار...،
بی خبر از طوفانی که سبزینه ها را خواهد شست!
جرعه های بسیاری از زندگی سرشار است
و تنها یک جرعه جرعه مرگ است...
با شاعر صلح و آزادی
انجمن شعر زنان (پنج شنبه آخر تیر ماه ۱۳۸۹)
روز نوشته ها را چه سود!
وقتی «دریا» غرقابه اشک هایی ست که نباید روانه می شد
وقتی «خورشید» داغ مردی را به سینه دارد که نباید می رفت
...و وقتی «کوه» بر شانه های زنی روییده است که هنوز نفس می کشد
روز نوشته ها را چه سود!
وقتی شب است و «من» تنها در کوچه پس کوچه های خیال روز را تجربه می کند...
پروفسور محمود حسابي: جهان سوم جایی است که اگر بخواهي كشورت راآباد كني، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانهات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی...
کمربند هامان را بستیم،
غافل از اینکه صندلی ها را بر ابر نشانده بودند...