"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"؟
قرار بر همین بود،
ما درنیافتیم راز آرمیده پشت این واژه ها را تا امروز بیدار شود برای
مردمانی که هنوز هم پنجره را تنها نقشی بر دیوار می بینند
و دریغ از نمی هوای تازه! امروز اربعین چشمه ای ست که خشک نمی شود حتی اگر تمام خاک های عالم قیام کنند و چشمانش را پر کنند از دردهایی که میل می شوند بر بینادلی روشن ضمیرانی که شنواترینند بر آوای جبریل روزهای در انتظار سپیده ای خالی از دروغ...
آیا وطن مساوی ست با دروغ، نفاق، خیانت و... ؟
که سوال امروز نیست؛ سالهاست از خود می پرسم و هیچ پاسخی برای چهره های پشت نقاب نمی یابم،
برای آدم هایی که نماز را در نمازخانه اداره می خوانند و دروغ را بین اهالی خانه تقسیم می کند،
برای آدم هایی که حرف های خوب را فقط نوشتن بلدند و کردار نیک را کاغذ پاره ای جامانده در هزاره های گذشته تاریخ معنا می کنند،
برای آدم هایی که به جز فحاشی و کذابی چیزی از گذر تاریخ نیاموخته اند؛
آدم هایی که میان تمام سپیدی های بزرگان عقل و دین، سیاهی هایشان را الگو می کنند،
آدم هایی که دیدن بلدند به ادعا، و کورند در عمل...
دریا، دریا، دریا...
کجای ساحل بنشینم که با تک موجی در خود فرو بری ام؟! از خودکشی بیزارم، کاش خودی مرا می کشت این روزها که آدم ها آدمخوارند و حیوانات وحشی به گیاهخوارگی متمایل...
چه توحّش سردی به جانمان افتاده!
چه عاقبت پلیدی انتظارمان را می کشید!
...خداحافظ لبخندهای کودکی؛ حالا فقط برای این می خندم که یادم برود چشمهایم را از چه آفریده اند... .
طاهر بودن بهتر است یا شاعر بودن؟!!!!
بودنت آنقدر سبز است که نبودنت برایم حتی از یخبندان های سرزمین شمالی نیز سخت تر است...
ببخشای که گاهی انتظار طلوعت آنقدر سخت می نماید که قلیان دردهای درونم حتی تو را به شفق می نشاند؛ بزرگتر از شکوه طلوع و شهود غروبی وقتی نگاهت تمام گناهان مرا با غیظی عاشقانه می بخشاید...
لبخند،
سرخ،
گرم،
سلامتی تنها داشته ای ست که بر پیشخوان هیچ تجارت خانه ای یافت نمی شود...
هیچ چشمی روزه نیست، حتی چشمان نجیب تو
هیچ دستی بخشنده نیست، حتی دستان بخشنده تو
هیچ زبانی گویا نیست، حتی زبان گویای تو
همه را می بینی الا من،
...از این روزها خسته ام،
از این شب ها شاید،
از این داستان بی حکمت خورشید و ماه...
نبودنت دردناک است، بودنت...
آی اینهمه درد را بر کدام خاک روانه کنم تا لاله ها یک به یک در سکوتم لبخند بزنند؟!
تفصیر من نبود، خودت خواستی خاکستری دیدن را یاد بگیرم!
تقصیر من نیست، دلیل راه که تو باشی همین می شود!
تقصیر تو هم نیست،
اصلا، اگر صداقت متاع این دنیایی بود دیگر کسی دست به دامان سیاست نمی شدند!
تو یکی هم سیاست کار شدی، حیف...
فکر می کردم سپیدی، و حرف های سبز و شیرین و رسیده ذاتی وجود توست!
فکر می کردم صدای پایت که بیاید می آیی، نمی دانستم آسه آسه راه رفتن هم بلدی!
فکر می کردم...
* * *
بگذریم، این روزها پرند از این حرف ها؛ این جمله عجیب به دلم نشست، تازه فهمیدم جز دروغ از اینجایی ها نباید انتظار داشت، وقتی همه چیز سر جای خودش نیست یعنی همه دارند دروغ می گویند،
همه دارند دیوار می شود بر نگاه هایی که هنوز دیدن بلدند،
همه می خواهند پا بر شانه های قاصدک بگذارند، غافل از اینکه ...
راستی چقدر بودن، نفس کشیدن و دیدن سخت است این روزها،
...وقتی حتی چشمانت هم دروغ می گویند!
من اما پیش از تمام خودها، خود را دوست می دارم و خدا که علت غایی من است؛ از اینها که بگذرم می رسم به دیگری، راستی مقوله «عشق» دیگر است، او کسی ست در من جاری، نه جدای از من؛ چون خود خدا...
... بگذریم،
یادت باشد تمام داشته هایت رفتنی اند و روزی می رسد که تنها تو می مانی و ماحصل روزهای رفته ات، درگیر خود باش که هر که خود را بهتر شناخت خدای خود را نیز نیکوتر معنا می کند، دیگران که جایگاهی اسفل از این گفتار دارند... .»
نفرین بر افیون...
نفرین بر شما مردمانی که هر روز پیرهن زندگی را بر تن آدم ها می درید و مرگ را در بغچه ای سیاه بر پیشخوان ذهن شان می نشانید تا اندک اندک از خود دور شوند و با خدا دشمن و توهم بماند و هیچ، نه درک صحیح جوهره آدمی از حقیقتی که جاری ست... نفرین... نفرین... نفرین...
شما چه فکر می کنید؟!!!
خدا هست،
می دانم،
رحمتش هم،
می دانم،
اما تا کجا می شود در جنگلی قدم برداشت که هیچ کم از کویر ندارد؟!
تا به کی می شود خندید بر درختی که همیشه زرد است؟!
چشم هایم زیبابین است اما، اینهمه سیاه را که کنار می زند از خستگی جستجوهای دنباله دار به خواب می رود، انگار تمام خورشیدها قرار است شب بتابند!!! وقتی تمام چشم ها خوابند...
شما چه فکر می کنید، من که واماندم از هر پاسخی! گاهی راه های روبرو آنقدر پرند از گرگ هایی که انسانیت می جوند که هیچ از تو نمی ماند تا پایان راه، این دیگر تقصیر و جرمی نیست که بر گردن تو نوشته باشند... شما چه فکر می کنید،
گفتم: نه، بمان، امید هست، خدا هست، دریا هنوز طوفانی ست، و در کنار تمام باتلاق ها هنوز جوانه هایی در حال روییدن اند... گفت اما: نفست که بالا نیاید در حالی که همه فکر می کنند زنده ای... گفتم: از رحمت خدا آخر؟!!!
گفت: به لعنتش هم دلخوشم، که هر چه از دوست رسد نیکوست...
...
گفتم: هر چه خدا تقدیر کرده است، ...و سکوت تنها پاسخ پایانی ام بود.
Si Fatima,
Primavera de las sonrisas, sonrisas de nuestra nación,
de ti, de mi,
que no, de "todos nosotros"...
خیابان ها پرند از سیاه پوشانی که انگار سالیانی ست که فریادی را به عزا نشسته اند
... من اما هنوز سرشارم از مهربانیبگذار برایم برچسب های نو تعریف کنند
بگذار بگویند این؛ بگویند آن...
من اما خودم را دوست تر دارم، خودی را که خدایی در همین نزدیکی نشانم داده استمی خندم
بگذار فکر کنند از «مریخ» آمده ام
بگذار اینجایی بودنم را زیر سوال ببرند... این روزها آنقدر عجیب و غریبند که گاه
سیاه می شود رنگ توحید و دیگر رنگ ها، رنگ کفر
کاش مادر بزرگ زنده بود
مادر بزرگ همیشه می گفت سیاه مکروه است، تمام عزاها سپید می پوشید، دلش برای تمام رنگ ها می تپید، مادر بزرگ گل می کاشت و گل ها را به قدر فرزندانش دوست می داشتکجا...
چقدر خوب است که همه به هم لبخند می زنند!
چقدر خوب است که آدم ها وقتی عاشق می شوند فریاد می زنند!
چقدر خوب است که غریبه ها هم حتی خودی اند!
چقدر خوب است که تو اینجایی نیستی اما به قدر تمام اینجایی ها محترمی!
چقدر خوب است که هی دلت نمی گیرد تا چشم هایت باران را مدام فریاد کنند!
چقدر خوب است حتی به قدر چند روز هم که شده می خندی٬ طبیعت را حس می کنی و ایمانت را تازه می کنی!
چقدر خوب است که اینجا می شود نماز خواند٬ اینجا از هیچ دو چهرگی یی سراغ نیست که ادبیات ایمانت را با دروغ عجین کند!
چقدر خوب است که اینجا آدم ها حتی اگر بدند خودشان هستند٬ از بازیگر بودن خسته می شوم گاه٬ گاهی فکر می کنم دارم هر لحظه به ابلیس نزدیکتر می شوم که نه٬ گاه خود ابلیس در من فریاد می زند!
چقدر خوب است من اینجا فکر می کنم همه دوستم دارند و حرف هایم آنقدر مهم است که برای شنیدنش همه مردم میآیند٬ تازه آنقدر دلشان با حرف هایم گره می خورد که هنوز باران نظرهاشان جاری است!
چقدر خوب است که من چند روز است درد نکشیده ام٬ نه اینکه درد بد است٬ نه٬ دردی از جنسی که من(ما) دارم خوب نیست!
... دلم برای کودکی هایم تنگ شده٬ آن روزها آنقدر خوب بودم که دردها را زردتر از آن می دیدم که ماندنی باشند
آن روزها آنقدر خوب بود٬ آنقدر مرد بود٬ آنقدر که ابرها می رفتند مدام و رنگین کمان تنها آشنای همیشگی بود
راستی کسی می داند چرا اینجایی ها آنقدر خودشانند؟!
کسی می داند چرا آنجایی ها دلشان که می گیرد می روند و با مرده ها حرف می زنند؟!
کسی می داند چرا ما همیشه بلدیم گریه کنیم؟!
... دلم برای لبخندهای کودکی تنگ شده است٬ آنجا قد که می شی همه چیز ممنوع می شود حتی لبخند!
اینجا تازه بلند که می شوی و آنسوی کوه ها را که می بینی... اینجا هیچ نوشته ای یا گفته ای تو را از کودکی هایت دور نمی کند٬ دلم تنگ است٬ تنگ... می خواهم کودک باشم٬ مثل تمام مردم اینجا٬ به خدا که می شود کودک بود و بزرگ فکر کرد! به خدا می شود!
دیگر برای دیوارها چیز نمی نویسم٬ دیگر هیچ کوچه ای را شهید نمی خواهم٬ همه باید زنده باشند٬ مگر کدام گناه گریبان دریا را گرفته است که مدام طوفانی است! می خواهم آنقدر بزرگ باشم که هیچ تلاطمی آرامش شهودم را در هم نریزد... برای آفتاب دعا کنید٬ این روزها دلش مدام تنگ می شود٬ حتی من هم نمی توانم... دعا کنید٬ دلش گرفته است٬ نه ماندن٬ نه رفتن٬ نه رکود... جاری باید بود٬ گاهی به این دشت و گاهی به آنسوتر٬ گاهی مهمان دریا و گاهی همنشین مرداب٬ اینگونه شاید دریابم کجای داستان درست است!
...
خوش به حال این مردم که سالیانی قبل رنسانس را تجربه کرده اند
قرون وسطی را وداع گفته اند
...چه بی اقبال ما!
تازه داریم از قرون وسطی به رنسانسی به شیوه خودمان عبور می کنیم...
"M" significa "Mujer"
"E" significa "e" o "y"
"H" significa "Hombre"
"R" significa "Respiran"
"I" significa "IRAN
ایران را نفس می کشیم،
در عمق جانمان جاری ست... .
Desde Teheran para el mundo,
La gente libre,
La gente liberal,
La gente amada de su país,
de lo que deben tener
no que les dan el gobierno…
el aire para respirar
el aire puro
el aire de la primavera roja, verde y azul,
"respirar es nuestro derecho… ."
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو
خاكِ پدران است كه دستِ دگران است هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
چقدر سخت است ببینی شهر«ت» هر روز دارد به قدر صد سال پیر می شود... .
این روزها همه جا شب است، همه روزها تاریکِ دودهای دردآلود و همه شب ها دلگیر سفر مهتاب،
کوچکتر که بودم هم خدا را می شناختم، هم خودم را؛ نماز خواندن بلد بودم، حرف های خوب می زدم و هیچ صدای زشتی جرات نداشت سکوتم را بشکند،
کوچکتر که بودم هم مادر می خندید و هم پدر دست هایش همیشه پُر بود از سخاوتِ سبز باهار و حرارتِ تابستانی مملو از درو،
کوچکتر که بودم دروغ کار بدی بود
و «دروغگو دشمنِ خدا بود... »
کوچکتر که بودم حرف هایم ارزش داشت، بودنم مغتنم بود، دست هایم هر چه می نوشت خوانده می شد و حلقومم هر چه را می سرود به گوشِ زمانه خوش می آمد،
کوچکتر که بودم «بزرگ» دیده می شدم؛ نمی دانستم روزی خواهد رسید که در عینِ بالندگی و بلوغ، کوچک دیده شوم، که نه، اصلا دیده شدنی در کار نباشد،
کوچکتر که بودم...
چقدر همه چیز سبز بود،
چقدر پاییز دور به نظر می رسید و چقدر...
این روزها انگار روزهای پاییز دنیاست
و دِریغ که از پسِ پاییز،
زمستانی سخت در راه است.
«میان صبح و سیاهی همیشه مرزی هست
به چهار راهه حرمت، چراغ سبزی هست... .»
می خواستم «خود» را بسُرایم که
بزرگی از آنسوتر با نگرانی احوالم را پرسید.
جاری شدی چون آب بر خاکی که خون است
رودی٬ نه٬ دریا٬ رفتنت امواج گون است... .
شنیده بودم این آخرها همه چیز وارونه می شود،
...نمی دانم شادم یا ناشاد
از اینکه آخر زمان را به چشم می بینم... .
...و بَشِرِ المومِنینَ
بِاَنَّ لَهُم مِنَ اللهِ فَضلا کَبیرا *
این روزها چه زود می گذرند وقتی صدای نفس های آفتاب را نادیده می گیریم
و شب برایمان تنها حقیقت تاریکی است که تکرار می شود
اما،
همین روزها که گاه پرند از رفتن های بی بازگشت،
و ماندن های بی دلیل
همین روزها،
...سبز می شوند تمام برگ هایی که زمستان پیش از ریشه انگار کسی چیده بودشان، همین زمستان پیش،
همین روزها روز رسیدن خواهد بود اگر ...
...راستی تمام معنی شاعر، همسرم، زادروزت شادباش...
« ...و لو حتی بعید عنی بقلبی هواک... .»
بریده ام از آدم هایی که خوب حرف زدن بلدند...
حالا،
به جای خوب حرف زدن و «سفسطه»ُُ
«خوب بودن» را تمرین می کنم.
از روزگار «تصمیم کبری» فاصله گرفته بودم،
از روزگار «ریز علی» حتی؛
بر دره ای ایستاده بودم که بادهای سنگین تنهایی...
شانه ام می لرزید
چشم هایم سیاه تر از آسمان شهر
پاهایم می رفت که نابود کند جسمی را که ارمغانی جز گناه نداشت،
پشت نگاهم دختری بود خسته از خود
بیگانه با خود
و گریزان از خود...
درست همان روزها بود که آمدی،
خوب یادم هست،
بلیط رفتنم را هنوز پاره نکرده ام
می خواستم از خودم بگریزم
از تنهایی ام
از شهری که جز درد چیزی برای گمشدگان نمی زایید
شانه ام لرزید
تو بودی،
دست های تو،
صدای پاک و دود آلودت،
انگار ابهام بودنت جواب تمام سوال های نپرسیده عمرم بود...