و آن جا هم کسانی هستند که برای عقبی...
حالا شما بگویید آیا بهانه ای برای بودن در این جنگل محض هست؟
یه کوچولوی مهربون ------ که اومده از آسمون
که می تابه مثل طلا ------ تو آسمون شهر ما
چشماش مثل قناریا ------ حرف می زنه با آدما
پلک می زنه بهار می شه ------ رو شاخه ها توی بیشه
می دونید اون خیلی بلاس ------ واسه خودش کلی خداس
راه رفتن و خندیدنش ------ گل از شاخه نچیدنش
خیلی چیزا رو می دونه ------ مثل باباییش می مونه
دوستت دارم پیشی جونم ------ بازم باست شعر می خونم... .
این شعر مهربونو برای یه فرشته ی کوچولو گفتم: "برای برادر زاده ی نازم که یه عالمه دوستش دارم٬ برای مامان گلش و بابای ماهش."
گفت: خورشید خانم که دلش نمی گیره فقط میره سفر و سحر نشده برمی گرده.
گفتم: حالا اگه بگیره؟
گفت: ابرهایی که میان٬ لاجرم میرن... ."
می دانم آفتاب هنوز هم همسایه ی ماست
می دانم برگ ها امسال سبز ترند
می دانم تو هم میهمان همین باهاری
می دانم شب بوها برای تو بلوغ را یاد آورند
می دانم که باز کودکانه گفتم و تو بزرگوارانه نگاهم کردی و دستان کودکی ام را فشردی ... می دانم٬ همه چیز را این بار می دانم٬ ... مرا ببخش که دانسته ناراست قدم برداشتم و "چینی نازک تنهایی پاکت را شکستم."
- "... آدمها؟ ... گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد اینور و آنور میبَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند! این بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده ... !"
... آن طرف ها فرشته ای در خواب است٬ آرام تر٬ آخر آن جا حالا شب است! ... گام هایت عجیب سنگین است. انگار می خواهی تا آخر دنیا زندگی کنی!
... آرام تر٬ ... این جا نامش "گذرگاه" است نه "جایگاه".
... آن طرف ها فرشته ای در خواب است ... می دانی؟ دخترکی ست نازنین چون صدای سکوتٍ مادرم و پاک چون دریای پارس. ... "خواهر"ی از سرخ٬ از باهار٬ ... بهترینٍ خواهرٍ دنیا. فرشته ی دلپاکٍ خانه ی خورشید٬ خانه ای آن سو تر از "آبراهی" که تمامٍ هویتٍ من است.
"مهربانٍ من! پاکتر از همیشه برایم رنگین کمان می سازد آفتابٍ نگاهٍ جوانتر از باهارت ... ." "عجیب دوستت دارم ... ."
... و این خورشید خودٍ تویی٬ اگر چه من "زلال" نیستم اما٬ تو را آنقدر "نور" هست که منٍ مرداب را هم به زبان بیاورد ... .
... شب بود٬ ... هو هوی جغدها بود و شبگیر ترین ترانه ها در خواب
من بودم و "فردایی" که انگار نمی خواست بر دیرگاه شبٍ غریبانه ی من بتابد ... اما٬ خدا که هست همواره امیدی ست به شکستنٍ درناک ترین فاصله ها ... پس رها شدم از تمامٍ دل گرفتگی ها و از نو اسیر در غربتی ناگوارتر از "غربتٍ دنیا" ... نمی دانم باید بگویم خداوندا شکر یا "خداوندا چرا٬ این چه دردی ست بر من؟"
... نمی دانم باید سجده کرد از شکر٬ یا گریید و خلاص طلبید
... نمی دانم کجای این فراموشخانه می توان "عشقٍ پاکی" که در سرزمینٍ باهار سال ها پیش مرا فریاد می کرد٬ یافت
... نمی دانم٬ اما٬ ... نفس می کشم به شوقٍ بازگشت به تو٬ تمام بودنم ... سرزمینٍ آب های گرم ... سرزمینٍ خلیج پارس ... سرزمینٍ بهشتی "لافت" و جزیره ی آفتابی قشم و شهرٍ من٬ تهران.
نفس می کشم به شوقٍ تو که دلیلی برای "بودن" نیست در این دور افتاده تر از "دور" که گاه صدای خداوند را هم نمی توان شنید ... دلیلی نیست٬ جز تو ... .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
"ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس -- بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام - پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس."
شاید٬ چون امروز "من" عاشقانه نفس می کشد ... .
... این روزها همه چیز عجیب است و عجیب تر از همه "من" ... "من" هایی که عاشق می شوند اما هنوز "من" اند. اما٬ "من" این بار به راستی عاشق شده است:
... همین "من" که سال هاست آیینه٬ بهترین دوستش را دل شکسته است ... همین "من" که سال هاست برای داوودی های باهاریٍ اسیرٍ تگرک هایٍ بی موعد دلش نمی سوزد ... همین "من" که می نویسد اما نه گمنام٬ که برای "نام" می نویسد ... این "من" عاشق شده است. حالا دیدنی است غروری که "خود"٬ خود را می شکند و "من" ی که هیچ است در هیاهویٍ هست هایٍ هیچ شده ... .
..."من"ی عاشقانه تر از تمامٍ برگ های پاییزی که می ریزند تا آفتاب دوباره "نوروزی" بتابد
... عاشقانه تر از مادری که سال ها سکوتٍ دلٍ آسمانی اش را در گوشٍ کودکانه ی دنیا لالایی می خواند که شاید این دستهای کوچک روزی حرف های بزرگ بنویسند
... و عاشقانه تر از "من" وقتی چیز می نویسم و تنهاییٍ نمناک شاخه هایٍ مه گرفته ی این شهر را در واژه هایی صادقانه با شما تقسیم می کنم ... .
... شاید یعنی کسی که دید ...
و یا تنها کسی که صدای تنهاییت را شنید و تو را به جمع آدم های بی وطن فراخواند ... . اما برای من خدا٬ الله٬ اهورا٬ پروردگار٬ یزدان و هر آنچه می خوانندش یعنی "شادی درونمان وقتی باهار می شود"
... یعنی "تنهایی قلبمان وقتی دل آسمان می گیرد"
... یعنی "شعور زمین وقتی شکوفه می آورد"
... یعنی "ترنم درد وقتی جدا می شویم"
... و یعنی "درمان تمام بی کسی های عالم در درخشش شبنمی نشسته بر ساقه های ناتوان نرگس شیراز".
... و خدا برای من یعنی "حس غریب غروب دریای پارس". یعنی "نخستین دیدارم با خواجه ی شیراز" ... یعنی "نخستین فال حافظ" و ... یعنی "تمام آن چه امروز احساس می کنم".
... "تمام آن چه دارم ... ."
شهر من جایی دورتر از دریاهای گرم و دل های سرد ...
شهر من بارانی دارد که نه زمین که زمینیان را دل تازه می کند ... .
این جا امروز آسمان بارید اما "باران" نبود ... نه لبخندی بود بر لب خشکیده ی آدم هایی که بی چیزند و نه پیوندی میان مردمان بالا دست و بیچارگان مانده در گل و لای اسیر. ... این جا باران هیولای بی خانمانی ست برای کسانی که در "مدعی خانه ی برابری" از "بودن" محرومند ... آدم هایی که از همه چیز "هیچ" ندارند ... هیچ. ... و من چه مایه دلتنگم برای بوی خاک ... برای ... بوی ... خاک.
آی آن سو نشستگان! خوشا به حالتان که دست کم نفس می کشید نه آه ...
خوشا به حالتان که زیر باران می روید ...
خوشا به حالتان که "هستید" ... .
... این را نوشتم چرا که شاید همین نزدیکی ها آمدم. می دانی اگر بیایم نه تو تنهایی و نه این خشکیده برگ پاییزی. دیگر نه آسمان دلگیر است و نه وجود مهربان تو ... . تازه دفتر شعرمان هم یکی می شود. یک روز تو خط سیاه می کشی و من سپید و روز بعد وارونه. عجب ماجرایی می شود. ... نه؟
....
آدم هایی هستند که می دانند ...
آدم هایی که عاشق می شوند و با عشق می میرند ...
اینجا آدم هایی هستند که مرا به یاد تو می اندازند ... یاد مادرم ... پدرم و خواهرم که از تبار آفتاب دل سوخته ی کویری ست که مرا عاشق کرد ... و آدم هایی هستند که مرا دل تنگ تر می کنند برای آسمانی که در چشم من همیشه می درخشید. ... آدم هایی که از جنس من نیستند ... آدم هایی که زبان مرا نمی فهمند ... و نمی دانند "درد" یعنی چه!
... نمی دانند از دریاچه ی اسیر خشکسالی چه می توان سوغات آورد ... آدم هایی که از خاک بی خبرند ....