... که تو هم با من بیگانه شده ای؟! ... هان! امروز "واژه" ای از تو نشنیدم... .
اما باشد برای پسین تر... امروز زادروز یک فرشته است٬ پس شادم حتی اگر "تو" واژه های بارانی ات را بر من نخوانی باز هم پرم از موج های سرشار استوایی. امروز زادروز همان فرشته ی کوچک خانه ی خورشید است. یادتان آمد؟!
باهار می شود این باغ٬ اگر چه تک گل سرخی ست... .
"... و زودا که بهار رسد٬ نه تنها با لبخنده ی شاپرک خانه ی خورشید٬ که با واژه های دلنشین پرداخته ی الفبای "اهورا"ییت."
"خدای بزرگ است اهورا مزدا٬ که این سرزمین را آفرید٬ که آن آسمان را آفرید٬ که انسان را آفرید٬ که شادی را برای انسان آفرید... ."
"از کتیبه ی داریوش بزرگ٬ تخت جمشید"
از دوست به یادگار دردی دارم ---- کان درد به صد هزار درمان ندهم... .
انگار چشمه ی واژگانم خشک شده است... گاه واژه کم می آرم٬ ... و این همان درد غربت خاکستری سرزمین بی هویتی است.
تو دوست! از همان روزی که دروازه های سکوت را بر من گشودی لبانم بر هم دوخته شد و دفترم آتش گرفت... .اما امروز من٬ "سبک بازگشت" را در کنج تنهایی اتاقم تجربه می کنم٬ من به "تو" بازگشتم... یاریم کن تا که واژگان و بند ها بر سکوتم جار زنند... یاریم کن... نگذار که این واژه های فرنگی جای "بودن" مرا بگیرند که اگر روزی چنین شود آن روز٬ روز مرگ "خود" است.
"نازنینم! بزرگ شدی لالایی هام یادت نره
بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره... ."
گلدانٍ من کجاست!؟ عجب تشنه مانده ام
بی آب و خاک و ریشه ترین درد زاده ام... .
..و گاه نا دانستن چه خوب است... .شاید این گونه دست کم روزگار بگذرد! ...
بی آن که شمعی شوی در میانه ی راه و سوختن خود را اشک به اشک به نظاره بنشینی
بی آن که سکوتی شوی که سالیانی ست حرمت خود را در شکستی نا بجا از دست داده است ...
بی آن که گلی شوی که یک بار چیدنش او را بس بود تا که تمام عمر تشنگی تنها چیزی باشد که در می یابد...
... گو این که "تشنگی" دست کم چون "من"ی را خوش است... که در این سرزمین من یکی که خوش ندارم به "آب",
... شما را نمی دانم.
خداوندگارا! تو را به قلب پاک کودکی هایم سوگند که دیگر "آب" نیآفرین... !
... بگذار زجر بکشد زمینی که آفریدگار خود را از یاد برده است
... بگذار خشک شود لبی که نامت را غریبه شده است
... بگذار بی آب شود چشمی که تو را نمی تواند دید
... بگذار نتپد قلبی که شریان به شریانش از شوق تو سرشار نیست
... و بگذار فقر شود انجام ثروتی که دست افتاده ای را نگرفت... آدمیتی که زنده است برای خود خواهی خویش و نه بیشتر.
... آه که این کبوترک چه مایه دلتنگ پرواز است!
... و از این سرزمین همین بس که نخستین و یگانه وجودی بود که تنها عاشق نکرد که بالغ کرد و مرا در تنهایی ام وا مگذاشت... . آیا از "معشوق" انتظاری جز این است؟
... شاید تا کنون کوشیده باشید روزی را تنها پارسی سخن بگویید
... شاید روزی خود را بارها سرزنش کرده باشید که چرا از میان واژه هاتان تنها نیمی پارسی بوده است
... شاید بارها واژه های فرنگی و یا حتی عربی گفتار دوستی که با او هم سخن شده اید را شمرده باشید و از خود پرسیده باشید که چه بر سر گل سر سبد دارایی های فرهنگی ما آمده است؟ چگونه است که سخن گفتن به زبان دیگران برای برخی از ما نشان از برجستگی و شایستگی دارد؟ چگونه است که به کار بردن چند واژه ی فرنگی در میانه ی گفتار نشان از دید باز و گستره ی دانش ما دارد؟ آیا زبان ما چیزی کم دارد از گویش های نا آشنای مردمان دیار دورتر؟ ... و آیا ما چیزی کم داریم که باید از دیگران وام بگیریم؟
بیایید خودمان داوری کنیم... آیا اگر همین گونه پیش برود در سال های پسین زبانی به نام پارسی بر جای خواهد بود؟
خداوندگار یاریمان کند پاسداران فرهنگ خود باشیم.
سر بر شانه هایم گذار ... و در من طلوع کن
این جا سرایی ضیافت تو را به انتظار نشسته است.
"هلاهل است سکوتی که می خورد نا را ---- بر آر نعره و بر خوان سرودِ مزدا را
همین دو واژه و نیمی که بر لبت داری ---- به پیش آر و غنیمت شمار اینها را
برای گفتن از آهی که در گلو ماندست ---- غریبه نیست سکوتم که بشکنی ما را
نشسته ام به دو راهی که آخِرِ دنیاست ---- بگو کرانه! چه فرقی ست کوه و دریا را؟
تمام عمر غریب و تمام شب بیدار ---- عجب! مُیَسََّر من نیست صبحِ فردا را
قسم به حضرتِ "بودن" که شکر می گویم ---- اگر چه معنیِ سردی ست بیتِ بالا را."
"سرایشی از: مهرسا"