بلند شو ایرانی٬ هم سایه ی آب های گرم پارسی! دارند چوب حراج به "بودنت" می زنند٬ هنوز هم در خوابی؟! نامت را وارونه می نویسند و تو نامشان را درست ادا می کنی٬ چرا؟! تو هم "تازی" بخوانشان... عجیب است که قرن ها از "زنده به گور کردن" دخترانشان می گذرد٬ اما اینان هنوز هم می تازند و به تاراج می برند تا جایی که دینارشان اجازه می دهد... باید از جنس خودشان شد٬ این کارزار با نجابت ایرانی به جایی نمی رسد... !
(امروز از زشت ترین روزهای خداوند برای من بود. اما یادم باشد که بنده ی خدا آن است که از زشتی ها چونان که پروردگارش٬ زیبایی بیافریند... . پس٬ پروردگارا به امید تو! ما را تنها مگذار٬ امروز شاید بیشتر از همه ی روزها دلمان تنگ تابیدن مهربانیت باشد.)
استادِ بزرگوار٬ در نامه ی چند روز پیش خواسته آن بود که پارسی بنویسم اما نشد. خوشا به سرنوشتتان که در پاک ترین سازمانِ ایرانی کار می کنید و واژه واژه ی شنیده ها و دیده هامان را می آرایید به آرایه های زبانِ سرزمینِ مادریِ خورشید. برای من که شاید تنها شاگردی باشم که گاه به گاه یادِ استاد می کند و دِین خود را با نوشتنِ چند سطری آن هم به زبان مادریش ادا می کند٬ دردناک است که در تارنمای سازمانی پاک همچون "فرهنگستان زبان و ادب پارسی"٬ نادرستی هایی این چنین چشم را آزار دهد٬ که نخستینش شاید نام سازمان باشد. همه ی ما چه درس خوانده ی ادب پارسی و چه دانش آموخته ی شاخه های دیگر به خوبی می دانیم که "پ" از آن رو "فا" نوشته می شود که در زبان عربی چنین حرفی نیست. اما در زبان ما که هست و شاید بیراه نباشد که بگوییم خوش آواتر هم است. آیا بهانه ای هست که به جای "پارسی" در نمایه ی سازمانی اینچنین می نویسند "فارسی"؟ و نه تنها این نادرستی. ... که من به چشم خود دیدم نا همگونی هایی را از این دست٬ که کم هم نیست. شاید این گونه نا موزونی ها در برگ های دیگر نهادها نادرست ننماید٬ اما درباره ی "فرهنگستان زبان و ادب پارسی" چشمداشت منِ ایرانی بیش از این است. افسوس که بسیار می شنویم و می بینیم این گونه نادرستی ها را!
یادمان نرود "دریای پارس" از آنرو امروز درگیرِ تکان دهنده ترین یورش به داشته های فرهنگیِ دنیاست٬ که ما٬ خودِ ما ایرانیان٬ نامش را به "خلیج پارس" و این سو تر به "خلیج فارس" دیگر گون کردیم. شاید بهتر است یادمان باشد که "داشته های فرهنگی" جای پای (رد پای) زبان را دنبال می کنند. بیایید خودمان باشیم٬ نگذاریم بودن در دیگر خاک و یا شوقِ دانستن از فرهنگِ بیگانه٬ ما را از "یگانگی مان" دور کند.
انسانِ "بزرگ" تنهاست٬ چونان که خداوندگارش... .
باران ببارد یا نبارد٬ من که هستم -------- شب بو ترین گل سرخک بی باده مستم
دل که می گیرد آدم هوس می کند چیزهای عجیب بنویسد و البته٬ شاید "قریب". تازگی ها به ما می گویند: "ما٬ شیرهای این جنگل٬ برایتان دو گزینه پیشنهاد می کنیم: "یا می خوریمتان یا خورده می شوید."" جالب است نه؟ سه٬ پنج شش کشور از خاور و باختر نشسته اند و از روی بیکاری (که نه٬ با چشمی داشتی به داشته هامان) هر روز خاکی را به گفتگو می نشینند و امروزه روز هم نوبه ی ماست تا اینان برایمان "تعیین تکلیف" کنند. باشد٬ خوب٬ ولی دلخوش نباشید. اگر که ببارید بر ما یا که نه٬ ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم٬ ما را نه از تیر خلاص شما بیم است و نه از دژخیمان درون٬ که سرزمین "مهر" پاینده است چه اهریمن بخواهد و چه دیو صفتان بفرستد به کارزارمان! این را نوشتم تا بدانید این روزها آدم خاطرات "من" را از یاد می برد و بهتر می داند تا از "ما" بنویسد. ...کاش روزی ما هم به جمع "شیر"ها راه پیدا کنیم٬ که نه٬ کاش روزی "آدم" هم شهر نشین شود و از این جنگل خلاصی یابیم.
یعنی کرنش برای آفریدگار
... و در پایان شاید آفریدگار بودن... .
سمیرمی: "هیچوقت نیست که این بحث را پیش بکشم و جمله ی جالب "برتراند راسل" را به یاد نیاورم، روزنامه ی گاردین با برتراند راسل در 99 سالگی، گفتگو کرد. خبرنگار از او پرسید: جناب استاد، شما 99 سال است که میگویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا میروید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه میکنید؟ برتراند راسل در پاسخ گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما میگویید وجود دارد، و من میگویم وجود ندارد، عادل است یا خیر؟ خانم خبرنگار گفت: بله که عادل است. برتراند راسل گفت: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست. خانم خبرنگار: چرا؟! برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او میگویم خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات میکردند، قانعکننده تر میساختی، یا ذهن مرا سادهلوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف ادله آن ها را بدهم! این که ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کردهای، وگرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباوری مثل مردم کوچه و بازار بودم این ادله - ولو قانعکننده نیستند - برای من هم قانعکننده میشدند."
... و اگر چه من حرف های این فیلسوف بزرگ را٬ دست کم در این زمینه٬ نمی پذیرم... . شاید همین روزها چیزی نوشتم در پاسخ.
"در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند."
... حتی "او" هم خستوست. شگفت نیست که گاه روز و شب را فراموش می کنم٬ چرا که "من" اینجا نیست اگر چه اینجاست. شب که می شود روز است و روز که می رسد تازه آغاز ناز ستاره هست و نیاز ماه... .
می گوید: "سال ها پیش بر ساحل دریای پارس عبور کرده ای٬ اما هنوز امواج برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند... ."
می گویم: "... و مرا هم اگر نفسی می آید و می رود در هوای هم اوست٬ که این جا هوایی نیست که دلی تازه کنیم٬ ای تمام هویت من: "دریای پارس"."
بهانه کرده تو را این زمانه٬ می دانی؟! تو را٬ برآمده از خاک پاک ایرانی... .