"من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم... ." روزی پیش بود برای دوستی چیزی نوشتم. می دانید این روزها هم سفر مادر بزرگ دلم را تاریک کرده است و هم مسافران همیشه ی خاور میانه. ...همین است که نوشتارم نه دلنشین است که دلگیر٬ می دانم! ...مرا ببخشید این روزها ناخوشم و این ناخوشی کاش که دیری نپاید. این روزها دلم نمی خواهد که چیزی بفهمد. شاید کمتر درد بکشد٬ شاید٬ ...نمی دانم! پس ببخشید مرا٬ با شما هستم! شما که می دانید دنیا چقدر سیاه است! شما که هنوز آدم ها را دوست دارید! شما که اگر چشمی گریان باشد به احترامش چند صباحی شاید لبخند را پنهان می کنید به نشان همدردی. با شمایم دوستان من! ببخشید اگر این روزها بارانی می نویسم و حرف هایم شاید دلگیر باشد و دل شکن. مرا ببخشید٬ این روزها دلم دلداده تر از همیشه است و انگار غم های دنیا همه با هم به سراغش آمده اند. شما که مرا می شناسید می دانید که من لبخند را هدیه ی همیشگی دارم٬ برایم دعا کنید٬ می خواهم دوباره بخندم... اگر این آدم نماهای لعنتی بگذارند. "خوشا به حالت مادر بزرگ! آنجا که هستی پر آدم است٬ نه؟! آنجا دیگر کسی را سر نمی برند و آدم ها را در خانه هاشان به خاک نمی کنند؟! آنجا دیگر نه دشمنی هست و نه دشمن٬ همه با هم دوستند٬ نه؟! می دانی فکر کنم کلی دوست پیدا کردید٬ چون از آخرین باری که دیدمتان دیگر به خوابم نیامدید؟! باشد٬ شما شاد باشید ما هم شادیم... ."
چندین روز گذشت و سرزمینی را که روزی عروس خاور میانه می نامیدند امروز شاید بیابان هم نتوان خواند. آی با شمایم! شما به شکل آدمیان به درون شاید هیچ٬ که حیوان هم حتی عاطفه ای دارد! با شمایم آی بشر صورتان ابلیس سیرت! با کدامین گل سرشته اند شما را که این گونه خون خوارگی ذاتی بودنتان شده است؟! دیدم کسانی را که به کشتگان بی گناه خندیدند و شنیدم دیگرانی را که... اما "من ایرانی" دیگرم٬ از کودکی مادرم به من یاد داده است که از شادی آدم ها شاد باش و در غمگینی شان یار٬ "ایرانی" یعنی همین و اما شما٬ که من هنوز در آدم بودنتان شک دارم... ! می دانید ایران کجاست؟! می دانید ایرانی بودن یعنی چه؟! می دانید فرق "من ایرانی" با توی ناکجا آبادی در چیست؟! شاید در درکت نگنجد٬ شاید برایت سنگین باشد٬ اما بگذار پاسخ تمام این پرسش ها را با دو بیت از شیرین سخن سرزمینم٬ مهرآباده ای تنها٬ برایتان بگویم. فرق ما با شما تنها در درک همین دو بیت است و چه مایه از هم دوریم ما:
"بنی آدم اعضای یک پیکرند ---- که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار ---- دگر عضوها را نماند قرار... ."
امشب٬ یعنی درست چند ساعتی بعد از روز "مادر"٬ مادر بزرگ به خوابم آمد... بوی سفر می داد... مثل بعضی شب ها که دلش می گرفت و تا صبح راه می رفت... مثل بعضی شب ها٬ یعنی همان شب های آخر پایان نامه ی من که تا صبح با من بیدار بود و تمام خانه را دنبال چیزی می گشت... می دانی٬ انگار این آخرها آدم دنبال چیزی می گردد و پیدایش نمی کند و آخر هم برای پیدا کردنش باید که سفر کند... این درست همان چیزی ست که تمام عمر دنبالش می گردی... "و من دیشب مادر بزرگ را دیدم که دنبالش می گشت"...
مادر بزرگ ببخش که بعضی روزها وشب ها که با ما بودی من باید تمام وقت درس می خواندم و تو تنها گاهی می آمدی و سرک می کشیدی به اتاقم و برای من آرزوهای آسمانی می کردی... به خدا از بی ادبی نبود٬ باید درس می خواندم و این درس لعنتی هنوز هم مثل خوره به جان ماست... اما باشد٬ بگذار تمام جان ما را بخورد...
"... و چه دردناک بود که امروز خواستم با مادر حرف بزنم بعد از این عجیب رویا و نشد... چه تنهاست این کبوترک٬ دیگر حتی بال هایش هم یاریش نمی کنند!" امروز انگار خدا بهترین پیشکش را به من ارزانی کرد و فهمیدم که "مادر" یعنی چه... وقتی هیچ کس نبود که پریشانی خواب آشفته ی مرا با کلامی از خدا آرام کند: "خیر است دخترم!" ...کسی که مرا خوب می شناسد و می داند این اشک های سرگردان را چگونه می توان خاموش کرد که او حتی آب را هم خاموش می کند و این هنر مادر است... دریایی مواج را با دعایی سبز آرام می کند. ...که او برای من تنها نمایه ی این آیت است: " به راستی که با یاد خدا دلها آرام می گیرد"... .
... و من چه خوشبختم! ...آفتاب برای من همواره می درخشد٬ حتی وقتی که داستان سیاه شب تنها لالایی گوش های کودکان این شهر است٬ چرا که... "مادر"م٬ بهارانه ی سرزمین مهر٬ همواره چشم به راه کودک تنهایش به انتظار نشسته... و با دعایی پاک بدرقه ی راهش٬ کودک همواره... که "من" برای همیشه کودک اویم و این یعنی افتخار...
درست همان حسی ست که گاه اندیشیدن به داستان آفرینش ما را دست می دهد: شادم از این که می کوشم بنده ی پروردگار باشم و دو چندان شادترم که فرزند توام٬ "مادر"... که برای من٬ "تو" یعنی "یگانه تجسم خداوندگار بر سرزمین خاک... ."
دشت بالو، تختانچه، تنور، فتیر، نان شیرمال، سقفی از درختان باغ و کاه گلی که بوی خدا می داد، شب هایی پر از ستاره، ساعت آب، ... عجیب زود گذشت کودکی های بی شیله مان و حیف، بزرگ شدیم... حالا نه من زبان تو را می فهمم و نه تو دنیای مرا درک می کنی. دیگر از جنس هم نیستیم. اما یادش بخیر! او همیشه یک جور بود، یادت هست؟! هیچ وقت هم عوض نمی شد، عجب قرمه سبزی های خوشمزه ای می پخت، انگار نذری محرم بود! ...و چه حرف و حدیث های بامزه ای داشت! ... یادت هست؟!
چند سالی بود بهانه ی دید و بازدیدهامان شده بود خانه ی مادر بزرگ، آنجا اگر همدیگر را اتفاقی می دیدیم، خوب دیدیم، وگرنه می رفت تا شاید یک اتفاق دیگر. "حالا دیگر این بهانه هم نیست، حالا از قبل هم بی خاطره تر شدیم." می دانی، من خاطراتم را دوست دارم، نمی دانم، شاید شما را هم به قدر خاطراتتان دوست دارم... ای کاش هیچ کس "بد بودن" بلد نبود! آن وقت از روز آمدن تا شب رفتن می توانستی بالیدن را با خاطراتی که تا ابد تورا همراهند، تجربه کنی و سادگی کودکی هایت برایت هر روز تکرار می شد.
راستی، چرا آدم ها دیگر برای هم خوبی آرزو نمی کنند؟ چرا دوست ندارند لبخند را همه تجربه کنند؟ چرا دنیا اینقدر سرد است که برای گرم شدن باید در تنهایی نجیبت عاشقانه بسوزی و با خاطراتی که تنها خاطره بودنشان زیبایشان می کند، زندگی کنی؟ چرا آدم ها دوست ندارند مثل کودکی هاشان همیشه خوب باشند و برای مرگ مورچه ای که به اشتباه شیر آب را به رویش باز کردند، ساعت ها گریه کنند؟ چرا مثل "گرگم به هوا" بازی کردن ها، دلشان نمی خواهد به دیگران شادی ببخشند؟ کجای این دنیا می شود همان سادگی فصل گیلاس چینی، قیصی های دهن بازکرده ی روی بام و گوشواره های آلبالو را پیدا کرد؟ آیا کسی سراغ دارد؟ ... کسی هست که این همه زیبایی را یکجا دیده باشد؟
اگر پیدا کردید ...به من بگویید، به خدا که من همین جا منتظر می مانم. ... یادتان باشد، من منتظرم... .
"داریم از اصالتمان دور می شویم ---- یک مشت شاعران غزل کور می شویم"
مادرم ببخش که نیستیم...گر چه بودنمان هم دردی را دوا نیست. "مادر بزرگ خوشا به حالت! حالا می توانی پرواز کنی... سری هم به ما بزن... ."
با شمایم٬ برده دارانٍ نوینٍ دنیای پول و فقط پول٬ جانٍ آدم سیری چند؟
آری حکایت جان آدمی در کارزار این زمانه به همین "خربزه" می ماند که نه, خربزه را هم ارزشی ست که تا نپردازیش از آن تو نیست... اما جان آدمی تا اراده کنند مهیاست, چه نیازی ست به پول برای کالایی که ارزشش را خریدار محک می زند و خریدار را هر چه کالا ارزانتر بهتر... پس به هیچ می خردش! یادت باشد اینجا جنگل حیواناتی ست که دروغ گفتن بلدند. من نمی پذیرم که آدم حیوان سخنگوست, زمانه نشانمان داده است که آدم حیوان دروغگوست. (نگاره: برگی از جنگ٬ پیشکش شوم جهانی شدن و به اصطلاح دموکراسی به مردمان نازنین عراق و یا "به گفته ی عزیزی٬ شاید تاوان آنچه از درد و درد و درد٬ در هشت سال پیاپی بر ما روا داشتند.")
تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگی ها رهایم کن."
تا به کی می توان سر به زیر انداخت و داد نستاند؟
چند هفته ی پیش از این٬ بنده و برادر بزرگوارم نامه ای درباره ی رشد علمی ایران در سال های پس از انقلاب به یکی از معتبرترین مجله های علمی فرستادیم. دیروز این نامه به چاپ رسید. اما نکته ی دردناک این جاست که در پیش نوشته ی نامه که معمولا برای نویسندگان پیش از چاپ فرستاده می شود٬ نام "خلیج پارس" درست آمده بود و ما هم با توجه به این درستی٬ نامه ی پیش نوشته را پذیرفتیم. اما پس از چاپ٬ نام "خلیج پارس" را به "خلیج" تغییر دادند. ... شما بگویید آیا این بی حرمتی به حق یک نویسنده نیست؟ این چه دشمنی آشکاری ست که حتی در نشریه های علمی هم با ما برخورد سیاسی می کنند ؟ به راستی جز دادخواهی کار دیگری از ما ساخته است؟ اگر همین گونه پیش رویم فردا وجب به وجب خاکمان را طلب می کنند و از آن خود می دانند و آن گاه است که "بندر عباس" از نو "بندر گمبرون" شود... . این بود دست مایه ی نوشته ی پیشین در این برگ٬ اگر چه ما نخواهیم نشست و اعتراض خود را به گوش او که باید خواهیم رساند.
پروردگارا یاریمان کن که عجیب تنها و دلتنگیم...!