تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

عزیزی گفت: "این هفته را با ما همراه باش و چیزی بنویس"٬ و این هفته چه نزدیک است به روز جهانی مسجد٬ تجسمی نجیب از تمام معنای تنهایی و دور افتادگی در غربت خاک. پیش از آغاز کلام باید بگویم که قرار بر این است که از دل بنویسم: ...مسجدِ ایرانی، حقیقتی برآمده از نیایشگاه های پاک زرتشت، جایی است برای فریاد کردنِ واژگان فرو خورده در قرنی گرفتارِ طاعونِ سکوت. جایی متبرک، جایی به دور از ناپاکی ها، جایی آذین بسته به مهربانیِ خداوندگار، تجسم یافته در رگه رگه ی آجرهای در هم تنیده اش. گوشه گوشه ی خطِ بنایی و واژگانِ زنده ی کوفی از "او"یی می گویند که "ما" در روزمرگی هامان نه تنها فراموشش می کنیم بلکه گاه از کور دلی خطِ بطلان بر بودنش می کشیم.

... و اما یک مسجد:

نیمروز بود و شهر انگار دلش پُر بود وقتی موذن با نوای دلنشین اما دلشِکنش چیزهایی می گفت از بودن. هُلُر بودیم، شهری در دل جزیره ای بکر که گویی هنوز دست آدمیزادِ طاغی به آن نرسیده است و گاه چه دل خوشم که می بینم مردم خود می سازند جایی را که در آن زندگی می کنند و مرا به یاد این سخن از رسول می اندازد که: "وای بر ملتی که نمی پوشد آنچه را که خود می بافد." و این مردم چه خوشا به سعادتند!

چه مایه شادمان بودم وقتی برای نخستین بار دروازه های مسجدی که تنها بر مردان باز است، به رویم گشوده شد. مردان نماز می خواندند و می دیدم آفتابی را که به احترامِ نمازگزاران کرنش کنان با دیده ی عشق می نگریستشان و از سوزش به سازش، که نه، به نوازش رسیده بود. انگار وقتی اذان می گویند، آن هم جایی که صحنی است زیرِ سقفِ آسمان، خورشید همنوا با نمازگزاران کرنش می کند، قنوت می خواند و گاه اشک می ریزد. راستش آنروز دو چندان دلم هوایی شده بود. نمی دانم کسی آن مسجد را دیده است؟! مسجدِ قبا، ساختمانی ساده با سر ستون هایی ساده تر و دیواره هایی از جنس خلقت، که بوی خاک می دهند و بوی خدا. آنجا که می روی یادت می آید از کجا آمده ای. دریغا، از مسجد که بیرون می شوی گاه فراموش می کنی تمامِ کشف و شهودِ چند لحظه ی پیشت را، و این شاید دردِ زمانِ ماست.

 

... صحنی بود بزرگ و دیوارهایی از رنگِ انسان، کاهگل گون با گچ بری های ساده ی ساده که تنها لبه گیری هایی می نمود مرزبندِ طاق. هیچ پیرایه ی دنیاگونی نبود و همه چیز آماده ی فراخوانی به بازگشت. اینجا بود که می شد فهمید "از کجا آمده ام" و من حس کردم که فهمیدم و تا امروز در فکرِ نوشتنِ واژگانِ پراکنده ای هستم که آنروز شنیدم، شاید جمله ای بسازم! اما نمی دانم چرا چونان نام های پروردگار که هر چه می شماری پایانی ندارند، آنچه شنیدم را نیز پایانی نیست و هر چه می نویسم انگار هنوز دفترها باقی است.

* * *

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:15  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 "زندگیِ پاک" سخت است٬ درست مثل قورت دادنِ یک "دروغ" و ساکت ماندن. بیایید تمرین کنیم. می دانید٬ خیلی خیلی از آن چیزی که فکر می کنید سخت تر است٬ اما "کار نشد ندارد!"... .

دوستی پرسید: "آن وقت این "پاک" که نوشتی یعنی چه؟" خب٬ شاید بهتر باشد تنها درباره ی واژه ی "پاک" بنویسم. "پاک" در فرهنگ واژگان شخصی بنده چیزی است به دور از قصد و غرض های ناهمگون و نا همسو با داشته های برآمده از جهان بینی توحیدی. خب٬ بگذارید ساده تر بگویم: "پاک زندگی کردن" یعنی زندگی همان گونه که باید و به دور از ناراستی های (اشتباهات) جبران ناشدنی. از سویی دیگر یعنی زندگی برپایه ی اصولی خرد پذیر و همسو با هدفی در دسترس. اگر یادتان باشد در یکی از نوشتارهای گذشته نیایشی بود اینچنین:

"...بیایید خداوند را شکرگزار باشیم که فرصت اشتباه کردن٬ فرصت جبران اشتباه٬ فرصت بازگشت٬ فرصت زندگی و فرصت بودن داشته ایم!"

این شاید همان معنی زندگی پاک باشد. در یک زندگی پاک٬ اگر نادرستی ای پیش آید جایی برای جبران هست. و اصل "توبه" هیچ گاه از یاد برده نخواهد شد. اگر چه باید دانست که این اصل هم پیش نیازهایی دارد. تجربه ی یک زندگی درست یعنی تجربه ی اشتباه کردن٬ جبران نادرستی پیش آمده٬ بازگشت به خود فراموش شده٬ زندگی برپایه ی داشته های برآمده از کشف و شهود دوران گذار و در پایان یعنی فرصتی برای "بودن" و درک آنچه نعمت و رحمت پروردگار است. البته می دانم که همه ی جملات نوشته شده در اینجا برآمده از پیش فرض ها و داشته های شخصی بنده است. اما در هر مذهب و آیینی می شود زندگی پاک را بر پایه ی  اصول جاری بازشناخت. ببخشید که خیلی خیلی سرتان را درد آوردم٬ تنها دلم می خواست پاسخ آن دوست را آنطور که بلدم بدهم٬ همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:12  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

همین امروز بود یا نه، دیروز، برای یکی از دوستانم که گاه گاهی دلم برای آهنگِ صدایش تنگ می شود، (صدای دلنشینی دارد و این بهانه ی گاه به گاه تلفنی حرف زدنِ ماست.) چیزی نوشتم و او در پاسخ عنوانِ بالا را نوشت. خواستم فقط کمی درباره ی این جمله ی کوتاه با شما حرف بزنم. اگر چه گمان می کنم برای او تنها یک شوخیِ ساده بود، اما من گاهی دوست دارم که شوخی ها را جدی بگیرم!

امروز داشتم همان "نوشته های درباره ی "او" برای کوچولوها" را کاملتر می کردم که جایی ناگزیر شدم جمله ای بنویسم کم و بیش مانند جمله ی بالا. بعد که آمدم سر این صفحه یادم آمد که این جمله را پیشتر جایی دیده بودم. این شد که حسِ نوشتارم گُل کرد.

خب، دوست، نوشته بودی: "تو خیلی خوبی و کارهای قشنگ قشنگ می کنی" "همین طور ادامه بده به خوب بودن"... راستش در داستان گونه ای که این روزها می نویسم، این جمله را کودکی برای خدا می گوید. درست همان روزی که برای نخستین بار به برادر کوچکِ تازه متولد شده اش رشک ورزید. می دانی، آن روز می خواست برای همیشه برود خانه ی ایوب اینها، پسر عمویش. تازه یاد گرفته بود نماز بخواند، آن هم نه واقعا، بلد بود دولا راست شود و یک چیزهایی زیر زیرکی بگوید. "چه شیرین نماز می خواند این نازنین!" آخر نماز که رسید یادش آمد که این جای کار اگر کسی خانه نبود مادرش ساعت ها روی سجاده می نشست و حرف های یواشکی با خدا می زد. این شد که آن روز تصمیم گرفت برای اولین بار از همان حرف های یواشکی بزند. یادش افتاد که برادر کوچکش جایش را گرفته و حالا دیگر کسی مثل قبل دوستش ندارد. ای نازنین کوچولوی قصه ی من!

می دانی، خانه ی ایوب اینها خیلی زنده و با صفا بود. گاو داشت، گوساله داشت و چند بره ی کوچولو و یک خرگوشکِ ناتوان که تازه از باغ گرفته بودند هم همیشه کنار در، توی یک کارتون خوابیده بود. و این علیِ کوچک ما هم از آنجا که بلد نیست هنوز ادای آدم های نماز خوان را دربیاورد، وسطِ نماز همه چیز را می بیند الا مُهر و سجاده. خوب همین شد که سر دعای آخرِ نماز چشمش به دو گوساله ی تازه متولد شده و مادرشان افتاد. با خودش گفت: "من می خواستم به خدا بگویم که محمد را ببرد پیش خودش، خُب آن وقت مادرم که ناراحت می شود و شاید بعدش هم بفهمد که من از خدا خواستم، آخر مادرم بیشتر با خدا دوست است. ولی خیلی بد می شود، خُب چرا این دو تا با هم دعوا نمی کنند؟! من خیلی بدم. ...باشد خُب، دیگر دعاهای بَدبَد نمی کنم، از این به بعد فقط دعاهای خوب می کنم." و یک باره انگار که چیزی در مغزش جرقه زده باشد با صدای بلند گفت: "نه خدا، تو خوبی، خیلی هم خوبی و همیشه کارهای قشنگ قشنگ می کنی، آفرین، دیگر نمی خواهد محمد را دعوا کنی یا ببیریش پیش خودت. باشد من هم دوستش دارم. تو همین کارها را ادامه بده. قول می دهم از این به بعد همیشه خوشحال باشم و تازه محمد را هم بخندانم، نمی دانم چرا از وقتی آمده فقط گریه می کند!"... .

 

خُب، ...تا همین جا بس است.

بله، دوستِ خوبِ خوش صدای دوست داشتنیِ من! دستت درد نکند که این "جمله ی یا شوخی یا جدی" را برای من نوشتی. به بهانه ی این چند جمله، این بخشِ داستان را به دوستی مان هدیه می کنم. تازه، تو هم خیلی خوبی، فقط خوب بودنت با خوب بودنِ دیگران یک فرق دارد. اگر گفتی؟!!!

-----------------------------------------------------------------------------------------

* راستی، یادم رفت بگویم که آن "عاقل" هم خودت هستی، من به همین "مستی" دل خوش دارم. شاید که عاقبت هیچ کداممان به منزل نرسیم: "من مست و تو دیوانه، ما را که بَرَد خانه؟!"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 22:20  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

میانِ آدم و حوا یک فرق بود: تقدم و تاخرِ زمانی در آفرینش و اگر چه این هم فرقی نیست چرا که دلیلش ناهمگونی در فرا رسیدن بلوغِ فکری زن و مرد است. اما خوب بگذریم از بحث های فلسفی، اینبار می خواهم بی پرده تر حرف بزنیم: ...و اما امروز، امروز میان آدم و حوا هیچ فرقی نیست. آخر نه دیگر حوایی به دنیا میآید و نه آدمی پی تکامل خویش با حوا صفتی در می آمیزد. آدم ها همه عجیب شده اند٬ دیگر نه برای مهربانی ارزشی هست و نه برای "عشق"... گرمِ کارزار آدم ها را مثل گله های گاوی که روانه ی کشتارگاه می کنند که نه٬ به آن ها دست کم آب می دهند پیش از قربانگاه٬ که پست تر از آنها می کشند. تازه، حتی برای دلخوشی بستگانشان٬ اگر آنها زنده مانده باشند٬ نه پیام تسلیتی می فرستند و نه کشتار را چیز بدی بر می شمارند. و اگر کسی هم این میانه از خودش دفاع کند، به گفته ی این فرنگی ها می شود "تروریست". می دانید آخر دیگر آدم ها با آدم ها فرق می کنند و این شاید رخدادِ نویی نیست٬ اما این روزها من یکی را که عجیب پریشان کرده است. البته بگذریم از این که اساسا دیگر آدمی نیست. اما بگذارید برای دلخوشی هم که شده به آدم نمایان، "آدم" بگوییم. باری٬ این روزها آدم ها با آدم ها فرق می کنند: یکی متعلق به سرزمین استعمار است و دیگری مستعمره نشین و یکی هم هست که نه مستعمره است و نه استعمارگر... خوب معلوم است وقتی هیچ یک از اینها نیستی یک چیزی این میانه نادرست است و آن هم این است که آن هایی که خونشان رنگینتر است خوششان نمی آید. آخر یک نفر باید در این جنگل نقشِ شیر را بازی کند؟! ... البته، به گفته ی مادرم: "بَلانِسبتِ جنگل!" پس ببخشید تمام جنگل نشینان! می دانم که شما بهترید٬ اما خوب دیواری کوتاه تر از دیوار شما پیدا نکردم!

((راستی فکر کرده اید که تاوانِ لوله ی نفتِ آلاسکا را این بار کدام سرزمین نفت خیر باید بپردازد!)) ...عجیب است که همه می دانند همه چیز غلط است، ولی همه ی همین همه ها خفقان گرفته اند. اصلا معلوم نیست چرا واژه ی انسان را همین طور بی باک به دوش می کشیم؟! خوب یکباره خودمان را خلاص کنیم و بپذیریم که آقا، ما از انسان بودن تنها همین پوست و  گوشت و استخوان را داریم٬ که نه شعوری هست که برخیزد و نه حضوری که متبرک کند! ...حیف که فقط نوشتن بلدم٬ کاش دستم بالاتر می رسید٬ می توانستم میوه ای بچینم برای گرسنگانِ این زمانه، که اگر چه فرصتِ زندگی نداشته اند٬ اما بسیارشان از من یکی که آدم ترند. ...تازه می فهمم که چرا مادرم همیشه می گوید: "...به رحمت گشاید در دیگری... ." نگاه که می کنی می بینی که همه ی آدم های بزرگ و تمام آن هایی که برای رویایی با "درد" برخاسته اند، خودشان دردمندترین بوده اند. آری این مردمان چیزی را می فهمند و زَهره ای دارند که "نازپروردِ تنعمی" چون "من" ندارد. خدایا! این بار تو را به خدایی ات سوگند که بر ما ببخشایی! تنها یاد گرفته ایم حرف های قشنگ قشنگ بزنیم و شعارهای پاک سر دهیم! عجب! حالا این همه واژه و جمله و برگ و کتاب برای چه کسی سرزمین و پدر و مادر و فرزند و نان شب می شود، نمی دانم؟!... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:36  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

امروز چیزی شنیدم: ...شنیدم مردی که پیشتر دیده بودمش٬ می شناختمش٬ مردی از اهالی جنوب فرزندش (دخترش) را به مردی از اهالی جنوب تر فروخته است و یا به قول خودش به زنی داده است تا کمک خرجش باشد و بتواند قایقی بخرد و از این فقر رها شود. چند روزی بیشتر از "روز پدر" نمی گذرد: آیا تو را هم می توان پدر خواند؟! آیا فرزند ملک توست؟! آیا تو گناه بیشتری به گردن داری یا این فقر لعنتی؟! ...راستش از خودم بدم میآید٬ این روزها آنقدر دلم برای نازنینان لبنانی٬ فداییان حزب الله و "سید حسن" گرفته بود که از کشورم بی خبر مانده بودم٬ آن هم مردمانی که چند سالی به تبرک همنشین گرمابه و گلستانشان بودم! ...بیایید خداوند را شکرگزار باشیم که فرصت اشتباه کردن٬ فرصت جبران اشتباه٬ فرصت بازگشت٬ فرصت زندگی و فرصت بودن داشته ایم! ...بیایید شکرگزار پدر و مادرمان باشیم! ...خدایا! چه ناتوانم من٬ بنده ات را شکر نتوانم گفت به حق٬ تو را چگونه شکرگزارم؟!

عجیب گفته ی تلخی ست٬ ولی چه چاره خدا؟! چگونه شکر گزارم شعور و شعر تو را؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 19:34  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

دل نوشته ی این روزهایم درباره ی قوم بنی اسراییل:

دیدم کسی را مثل "آدم" راه می رفت ---- با یک طناب بی رمق در چاه می رفت

با چشمهایی چاک و دستانی پر از خون ---- ابلیس گونه تا به جولانگاه می رفت... .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:40  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

"هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر ---- در صحبت نسیم صبا می فرستمت."

امروز دلم گرفته بود٬ درست مثل تمام روزها و نه٬ مثل تمام زندگی ام. همیشه انگار چیزی کم است٬ چیزی شبیه سخاوت پدرانه و رحمت مادرانه. می دانید تازه می فهمم چرا نماز باید خواند٬ تازه دارم به "خود"م بر می گردم٬ سال ها بود از یاد برده بودمش. امروز دلم گرفت٬ نه مثل همیشه٬ شاید سنگین تر و ناگوارتر از همیشه. می دانید٬ آدم ها خیلی با هم فرق می کنند و این ناهمگونی ها شاید گاه به گاه سنگینی یک "تنهایی ابدی" را برایمان به ارمغان بیاورد. نمی دانم٬ چند سالی می شود تنها مهربانی را دوست دارم و این تنها دارایی من است که البته زکاتش را هم باید پرداخت. از کودکی یادم هست که مادر همواره پاسخ تمام بدی ها را با خوبی می داد... و من هر بار می پرسیدم چرا٬ می گفت: "اگر تو هم مثل دیگران برخورد کنی پس فرق تو با آن دیگران چیست؟" "باید کسی به آنان درس خوب بودن و مهربانی بدهد؟" راستش٬ شاید همین دلیل من باشد برای تمرین خوب بودن٬ و شاید هم مهربانی پدری که جوانی اش را به کودکی ام هدیه کرد تا من هم "جوان" شوم... و امروز دلم گرفت که روز پدر میآید... دلم گرفت که روز پدر میآید و من هنوز هم نمی دانم که آیا فرزند صالحی بوده ام؟  دوست دارم یک روز از پدرم بپرسم که آیا وقتی به من فکر می کند دلش شاد است یا هنوز دغدغه های این کودک همیشه٬ نا آرامش می کند؟ ...پدر٬ مادر٬ و خانواده ی مهربان خورشید... دوستتان دارم... .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:47  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

این روزا دارم از "او" می نویسم برای کوچولوها... خیلی سخته٬ ولی یه نذر بود که باید ادا بشه٬ سر نماز برام دعا کنید... . 

"... گنجشگ لالا٬ آفتاب لا لا... آمد دوباره مهتاب بالا...

گل زود خوابید مثل همیشه... قورباغه ساکت٬ خوابیده بیشه... ."

راستی علیرضا٬ بابایی پریسا کوچولو٬ تولدت مبارک... داری بزرگ می شی ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:38  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

یادمان باشد که کسی، روزی، گفته است: بنی آدم اعضای یکدیگرند.

یادمان باشد که قلب گرفتار، دست خالی، چشم به راه و جسم فرتوت روزی قسمت ما نیز خواهد شد

پس اگر می خواهیم آنروز نوری در تنهایی مان بتابد، امروز باید بتابیم بر نجابتی که ما را محرم دانسته است...

که آدم ها با هم قوم و خویش اند وقوم و خویش ها که دیگر "خود" خویش اند...

 

من که می خواهم اینبار در "خاله بازی" مان آنقدر بزرگ شوم که نقش "خدا" را بازی کنم

... می دانید، از کودکی می خواستم یک روز خدا شوم تا درد تنهایی خدا را بچشم

فکر کنم امروز بتوانم... می دانید، کمی سخت است، شاید هم خیلی، اما می شود... به قول مادر بزرگ: "کار نشد ندارد!

... می شوم و چه شیرین روزی که آدم احساس کند یاری می کند بی هیچ چشمداشت، یعنی درست مثل خدا، مثل مثل خود خدا، ...

که اگر دشنامش هم بدهی و بار دگر بخوانیش، صدها بار پاسخت می دهد، درست مثل مادرم، مثل پدرم، مثل...

 

... .مادرها و پدرها چه خوشا به سعادتند، سال هاست در "خاله بازی" شان با خدا همپایه شده اند...

 

باید به مادرم زنگی بزنم، می دانید، او رسم بازی را خوب می داند، آخر سال هاست نقش الهه ی خانه ی ما را بازی می کند!

... و شاید هم پدر، می دانید، او هم درست مثل خدا، هم قهار است و هم رحیم... و این دو ضد در کنار هم شاید که نیکروزی را به ارمغان بیاورد... .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:48  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

می گویند وقتی "حرف حق"  بهانه ای می شود به دست نادوست٬ به زبان نیآورش... و این حکایت ناخوشی برآمده از نوشته ی "نبوی" بود در پاسخ به شعری از "غزوه". تازه ایشان می توانستند در نوشته شان یکی که به میخ می زنند یکی هم به نعل بزنند... فکر کنید چرا حتی یک جمله ی طنزآلود درباره ی گناهان اخیر اسراییل در آن نوشته نمی بینید. ...فکر کنید٬ "خودتان فکر کنید"٬ من اینبار دیگر داوری نمی کنم... .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:27  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

در آغاز "واژه"ای بود پاک که خداوندگار به "آدم" سپرد تا جملاتی بسازد پاکتر٬ ...

ما جملات همان واژه ی نخستینیم و عجیب شرمسار از بودن... . چهار حرف داشت از چهار رنگ٬ و همه برآمده از یک زبان و همسان. "آدم" به "آدم"ی دیگر سپرد تا به امروز که به دست ما رسید٬ نه دیگر واژه ی نخستین به یادمان میآید و نه حرف ها در کنار هم آرام می گیرند. امروز حرف ها همدیگر را از خط به بیرون می اندازند تا جای خود را باز کنند. همین است که دیگر مثل روز نخست نیست و نه واژگان٬ که جملات هم معنایی ندارند... چیزی کم است٬ چیزی مثل نظم نخستین: "نظم نخستین آفرینش". ...و اما ما چگونه خواهیم توانست در محضر خدا به این خیانت پاسخ دهیم که همه به بی نظمی این روزها خو گرفته اند و به چشم نظم نگاهش می کنند... ؟! امروز جملات دیگر ارکان خود را از دست داده اند و واژگان هم دیگرگون شده اند. هیچ کس و هیچ چیز معنای درستی ندارد و انگار همواره یک چیز کم است... ٬یک چیز: ..."خدا"!

                      خدایا چقدر نا میمون است که دیگر تو را جار نمی زنند ... دیگر نه صدای اذان میاید و نه دعای سحر... خدایا سفر را از تو بارها خواسته بودیم٬ یادت هست؟! امروز شاید وقتش باشد... ! ببین چگونه آدمکشان به هیات دوست در آمده اند! ببین داعیه ی صلح می کنند پس از جنگی که خود بر پا کردند! ببین چگونه انسان مظلوم مانده است! ببین چگونه "او" را تنها گذاشته اند! ببین چقدر "سید حسن" تنهاست! ... و ما هم از دستمان کاری بر نمی آید... به او می گویند خرابکار و به دیگری که خونخوارگی اش را سال هاست چشمان بشر می بیند و هیچ نمی گوید٬ می گویند "دولت متعهد"... .خدایا دیگر به چه چیزی دلخوش داریم؟! ... برای من دیگر هیچ چیز نمانده است٬ هیچ دلخوشی ای٬ هیچ راستی ای و هیچ نشانی از آدمیت. خدایا نمی توانیم بیش از این تاب بیاوریم٬ دنیاییان تنها دروغ می گویند و همه هم انگار دارند "دنیایی" می شوند... تا به کی امتحانمان می کنی٬ ...؟!

خدایا چرا آدم اینقدر پست است که دیگر با حیوان هم نمی شود قیاسش کرد؟! ... قدیم ترها وقتی کسی ددمنش بود و کارهای غیر انسانی می کرد٬ "حیوان صفت" می گفتیمش. اما این امروزیان روی حیوانات وحشی را سپید کرده اند... اینان خود شیطانند٬ به هستی ام سوگند که اینان خود شیطانند و من می ترسم از شیطان ها ...همیشه می ترسیده ام٬ یادت که هست؟! این گردن آویز دعا و ناد علی را که با مهدیه درست کردیم برای همین بود... آخر من از شیطان صفتان می ترسیدم و از کودکی فکر می کردم اگر کلام تو را با خودم دنبال بکشم شاید در امان بمانم... . "خدایا٬ روز رفتن را نزدیک و خشم دشمن را از مهرورزان دور گردان!"

*"عنوان این نوشته برآمده از پاسخ بزرگواری بود به یادداشتی٬ معلمی که این روزها در صفحه ی خود از "تنهایی حزب الله" نوشته بود... ."

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 17:54  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  |