تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

 

پاییز، فصل من، ...دارد از راه می رسد.

  دارد متولد می شود تنهایی مقدسی در آرزوی بادهای باران زا

  دارد پا به زمین می گذارد مسافری از دوردست های خدای آفریده

  دارد نظاره می کند ما را از آن بالاها

  دارد می رسد روزهای در خود متولد شدن و با «او» معنا شدن

  دارد میآید «من»٬ رمضان، پاییز، دیدار و... انوشه... .

 

نامش را این روزها زیاد فریاد می کنند، و تا دیروز که نرفته بودم و ندیده بودم معنای پرواز به آسمان را، نمی دانستم چه مایه زَهره داشته است این آریایی زن پروانه دل

 دارد میآید

          دارم میآیم

          ... و دارند میآیند

          من٬ عجیب این فعل را دوست دارم

که «رفتن» همواره ترینی است که تنهایم می کرد

          ... و «آمدن» یگانه رفتاری است که زنده ام می کند

... میآیم،

     ... میآیی،

          ... میآید٬ ...که هیچ گاه نمی گویم «بیا»، که آمدن در «اختیار» زیباست و هیچ خواهش و جبری شایسته ی این مبارک رفتار نیست... اگر چه گاه دوست دارم که بگویم:

«بیایید همواره بیآییم، که «رفتن» واژه ای است دلشکن در مایه ی گوشه های آواز دشتی... .»

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:55  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

می دانی چند سحر مانده است تا رسیدن؟!

می دانی چقدر این گنجشکک بال شکستگی اش را دوست می دارد وقتی چشم براه دستان پاک چون تویی است زخم بند تنهایی اش؟!

می دانی که دیگر نه ثانیه ها، ...نه لحظه ها، ...که تپش های قلبم را شماره می کنم؟!

                                                                  ... می دانی که ...چقدر، ...دوستت،  ...دارم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:1  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«اگر نه دایره ی عشق راه بر بستی

چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 20:46  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 امروز، نه، دیشب... دیگر کم کم دارم مجنون می شوم، شاید هم لیلی... یادت هست دیشب همان امروز ما بود که گفتی دلت برای لاله های سرخ تنگ می شود وقتی باهار را از بام شهری نگاه می کنی که دیگر هیچ باغی حصارش نیست؟! یادت هست؟! راستش یادم رفت بگویم که اینجا هم اگر باغی هست و بوستانی به نشان دیواری از امنیتی ساختگی، نه بوی برگ دارد و نه هیاهوی گرده های گیاه دیوانه ات می کنند. اینجا آدم ها هم ساخته می شوند، دیگر نه آدم، نه گیاه و نه فانوس های آویزان شب هیچ یک آفریده نمی شوند؛ اینجا همه چیز ساختگی است... دلت نگیرد اگر آنجا حصاری نیست به نشان دلخوشی به حرمتی پاک، که اینجا اگر حصاری هست نه معنی حرمت دارد و نه حرمت حصار را برایت تداعی می کند... .

آی که  من چه مایه شادم که دل می کنم از این حصار لعنتی... شاید میان بی قانونی آنجا رد پایی از قانون آفرینش را یافتم... که من، نه شیفته ی ساختن که دلباخته ی آفریدنم، چیزی که این روزها عجیب از یادها رفته است... اما بیا ما بیآفرینیم؛ می دانی سخت هست اما شدنی است، درست مثل همان خدا بودن، یادت که هست؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:30  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

سالیانی است آدم ها می آیند و می روند و عقاید متولد می شوند و می میرند، اما جز این میرایان حقایقی هستند که هر چه می گذرد نه کمرنگتر که پر طنین تر می شوند و «انتظار» یکی از همین حقایق است. انتظار یعنی چشم به راهی داشتن و چیزی را در جستجو بودن و این با پاکی مادری چشم به راه کودکی متبرک می شود و تا مایی جستجوگر کمال پیش می رود.  هنر شاید نخستین زبانی است که چشم براهی را میان رسیدن ها معنا می کند و در هنر تو همواره خواهی رسید؛ حتی در نگاره ای از سیاه باز هم روزنکی از سپید هست برای پرواز. و معماری هنری دیگر است، و ساختارهای مذهبی شاید «حروف مقطعه» ی این کتاب مقدس و باید که به جان جرعه جرعه نوشید پیغام همین کاشی ها و آجرها و گچ بری ها را. این بار دیگر گل و بوته نیست رازی است از «آفرینش»، دیگر شمسه نیست معنایی است از «آفریدگار» و دیگر گنبد نیست، حکایتی است از آفتابی که می تابد و شب هایی که سرشار از سکوت مهتابند.

       می دانی چرا امام رضا که می روی دلت می خواهد تو هم نماز بخوانی حتی اگر سال ها باشد که دل به خواندن آیاتی عربی زبان نداده ای؟! می دانی چرا آدم ها از همه ی رنگ ها و شکل ها و نژادها به زیارت جایی می روند که نامش را «خانه ی خدا» گذاشته اند؟! می دانی چرا وقتی به هیاهوی مردمان گرم دعای کمیل نگاه می کنی آرام می شوی و دلت از آن همه فریاد سکوتی متبرک را درک می کند؟! می دانی چرا هوای رمضان آنقدر پاک است که آدم ها زهره ی گناه کردن ندارند؟! می دانی چرا نیمه ی شعبان، نه «روز انتظار» که «در انتظار روز بودن» است؟!

       سال هاست رجب را درک می کنیم و بعد به شعبان می رسیم و انتظار رمضان عاشقمان می کند. رمضان که می شود تازه می فهمیم مسجد (نیایشگاه) یعنی چه. اگر چه گناه خودمان هم نیست؛ این روزها همه ی سقف ها معنای سرپناهی برای بودن نیستند، این است که گاه پاکی را زیر گنبد مسجدی که سال ها ما را به یاد عروج می انداخت نمی توان پیدا کرد. اما هنوز انگار دلمان رضا نیست به این که بر باورهامان و آنچه در کودکی برایمان داستان گونه می گفتند، پشت کنیم. هنوز هم ایمان داریم به این روایت از ولیعصر (عج): «من صلّی فیه کمن صلّی فی البیت العتیق» و این است که سه شنبه ها که می شود بازهم صحن مسجد جمکران پر است از آدم هایی که روزگار دلشان را با سنگ بی حرمتی شکسته است و گویا دو رکعت «تحیه» است تنها گزیر تنهایی گرفتاران. دوستی می گفت انتظار شاید یعنی حماقتی بزرگ که ما را از گام هایی به پیش بازمی دارد و پیوسته به اندیشه ی عبادتیم و خود را از درک واقعیات دور نگاه می داریم و این است که روزگار را نمی فهمیم و هیچ رد پایی از ما برای آدم های اینجا برجای نمی ماند. راستش شاید درست بگویی تو، اما انتظاری که اینجا نوشتم چیز دیگری است. بیایید فکر کنیم به مادری در انتظار فزرندی که می آید، اگر چه از یک سنخ نیستند اما دست کم «گونه ای معنادار» از چشم براهی است:

       مادر چشم به راه است اما نه دست از کار کشیده، که روزها درس می گیرد از دیگران و چیز یاد می گیرد برای پروردن هدیه ی الهی اش؛ تندرست بودن او نیز نشانی از سلامت فزرند است. او دارد آماده می شود برای پروردگار شدن و پروردن سنبلی که عجیب لطیف است به درون و برون؛ و وقتی تولدی رخ می دهد، تازه اول راه است. انگار باید از نو همه ی آموزه های گذشته را تمرین کنی و عینیت شان را اینبار در پرده ای روبرو به نمایش کشی. این یعنی انتظار، خبری خوش خواهد رسید اما اگر بکوشی و گوش هایت پاک شوند برای شنیدن پیغام آشنا و چشم هایت غسل کنند به نیت درک. اینگونه اگر بپیمایی شاید که منتظر بودن معنای تو باشد. آن وقت تازه می شوی مصداقی از این دل نوشته ی حافظ:

 

«پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را بجوی نفروشم... .»

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

* محبّی، مهری، 1385، بخش هایی از "جمکران تجلّی معمارانه ی انتظار"، نقش نو شماره ی شش (نخستین هفته نامه ی معماری و شهرسازی ایران)، تهران، ایران.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:17  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

"مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم."

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 18:7  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

خورشید می تابید اما نه بر ما... انگار همه ی ابرهای روزهای بارانی باهار، سایه بان لحظه هامان بودند و قرار نبود هیچ چکاوکی تنهایی اش را در نمِ آوازی با ما تقسیم کند. این بود که دلمان گرفته بود، درست مثل بهار شهرمان، همان روزهای نخستِ فرودین که خواب تنها چیزی است که انگار دلت می خواهد تجربه کنی. دلمان گرفته بود، می دانید آخر به هم خو کرده ایم... دیر گاهی است که صبح ها تا ما همدیگر را نبینیم خورشید سر نمی زند؛ آخر این جا هیچ آشنایی نیست، منم و او. حالا یکی از این دو آشنا دارد می رود تا شاید دلِ تنهایی اش را تازه کند به دیداری... .  امروز عصر نشسته بودیم و از روزگار رفته می گفتیم، گفتم: «نیّت کن، که با حافظ دمی تنها شدن عالمی دارد!» و چه خجسته آمد؛ انگار باید کسی می گفت که اندوه راه چاره نیست و «دریاب دمی که با طرب می گذرد» ...:

 

«ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیزست غنیمت شمردیش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد... .»

 

تازه دارم کم کم می فهمم که زندگی یعنی دردی مشترک و اما شیرین. به جان باید که نوشید و به دل باید که ایمان آورد و به حق باید که کوشید تا شاید درمانی هر چند ناپایا بیابی اش... .اما چه شیرین است وقتی می فهمی که دلت تنگ هم می شود! وقتی دلت می گیرد، وقتی کسی برایت دلتنگ می شود، و وقتی وجودی هواییِ «بودن» توست، تازه احساس می کنی که چقدر شیرین است این دردِ لعنتی! چقدر گوارایند لحظه هایی که در گذرند و چه خوش می آیند لحظاتی که در پیشند... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:16  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

گاه یادمان می رود «مادر» یعنی چه، گاه فراموشمان می شود که چقدر پیشترها ناتوان بودیم، گاه یادمان می رود که اگر امروز کاری برای پدر و مادر پیرمان می کنیم، چیزی است بر ما نوشته، لطفی نمی کنیم... راستش دیروز عزیزی در میانه ی گفتگومان، با صدای بلند چیزی را به مادر بزرگوارش گفت و من عجیب دلم گرفت. اگر چه همه ی ما گاه به گاه همین قدر ناسپاس می شویم اما، حس می کنم تازه فهمیدم چه مایه ناشکری است وقتی پاسخ آن همه شب بیداری ها و چشم به راه بودن های مادری را درست زمانی که به ما نیاز دارد، با فریاد گون ندایی می دهیم و گاه حتی از دست ناتوانی های دوران پیری و کهولتش به تنگ می آییم و به خود اجازه می دهیم با تندی واژه هایی بگوییم. این تنها حکایت آن عزیز نیست، حکایت من است، حکایت تو است و حکایت تمام "ما"های این حوالی است. بیایید از امروز راست گونه نیت کنیم که پاس بداریم دستان توانمند پدر و قلب پاک مادر را و چونان ممارستی برای شکرگزاری پروردگار، شکرگزار مهربانی های این دو آسمان مکانِِِ زمین گرفتار باشیم. آن وقت بهار امسال که برسد دیگر دلمان نمی گیرد از تنهایی چشمانی که سر سفره ی هفت سین نگاهمان می کند و دلمان خوش است که «بودن»مان به چیزی می ارزد و دیگر نگاه ها نا آشنا نیستند.

       بیایید مهربان شویم درست مثل خدا، می دانید؟! کودک تر که بودم یک روز به این فکر کردم که خدا را با چه موجودی روی زمین می شود مقایسه کرد، در همان دنیای پاک کودکی «مادر» تنها پاسخی بود که یافتم. «خداوند» می بخشد و تو را یار است و بخشاینده و بخشایشگر، حتی اگر تو به بندگی اش ننازی؛ و مادر هم همین گونه است. مادر همواره عاشق است چه خودآگاهِ تو آگاه باشد و چه ناآگاه. «مادر» شاید تنها جانشین راستین پروردگار بر کدروت خاک است؛ اگر چه پدرِ نازنین من هم چیزی کم از بزرگواری مادرگونه ندارد... دستانتان را می بوسم مادر و پدر بی همتایم و شادم که میآیم، آنقدر شاد که روزها تا به شام نذر می کنم و از شام تا به سحرگاه نذرهایم را ادا. این شعر گونه را همین حالا نوشتم، برای شما مادر درخشنده و پدر درستکارم:

 

پاکم ولی نه پاک به معنای «بودن»م

پاکم به حرمت نفس سینه هایتان

اینجا پر است از قفس نفس های شوم

عاری ترین چکاوکم، نذری به پایتان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:47  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

باد که می وزد «من» از نو زاده می شود، می دانی؟!

«تو» را نفس کشیدن نعمت کمی نیست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:35  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

چه خوب است٬  کسی هست که مرا به «بلوغ» می خواند٬ می گوید: «یا کودکی و یا والد٬ یا نصیحت می کنی و یا کودکانه بازی های همواره ات را ادامه می دهی. باید چیزی میان این دو برایت تعریف شده باشد٬ چیزی شبیه بلوغ.» ...و من انگار همین را گاه کم میآورم... . 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:17  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

زادروز فریادِ متبرکِ روزگارِ سکوت بر چشم براهانش شاد باش!

خدا کند که بیایی، عجیب تنهاییم

غریب تشنه لبان اسیر دنیاییم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:56  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

چند وقتی است با کسی زندگی می کنم که تمام معنی مهربانی و گذشت است. راستش اگر بخواهم به حق درباره ی این وجود حرفی بزنم٬ شاید همه ی سبزینه های وجودش معنا شوند در بهاری که در راه است. برادر٬ برای من یعنی والاترین وجود... که هر دوی شما یگانه اید... یکی تان نهایت مهربانی است و بخشش و اصلا انگار بلد نیست که "نه" بگوید و یکی تان تجسم سخاوت و بزرگواری... . باید هم اینگونه باشید که شما فرزندان همان پدری هستید که جز "نان حلال" سر سفره اش نبود. خدا می داند چقدر سخت است سپاس گذاشتن بر تمام این داشته های درخشان! راستش از وقتی اینجا آمدم انگار احساس می کنم خوشبخت ترم و خدا هم دوستر داردم٬ می دانی؟! تو نه تنها مرا دوست داری بلکه به من "دوست داشتن" می آموزی... من تنها کودکی بودم که کودکی کردن با لبخندهای ساده را سال ها بود که تمرین می کرد و تو دستان کودکی ام را با عشق فشرده ای و دنیای ساده ام را معنایی ژرف بخشیدی. حالا هم کودکم و هم آدم بزرگ و از هر کدامشان زیبایی ای را در خود به یادگار دارم٬ و اینها را تو به من آموختی... چرا که تو خود اینگونه ای٬ برادرم٬ مازیار... .

       نمی دانستم چه باید بنویسم٬ راستش اول صبح دلم می خواست حرف های این چند وقت را با هم غزلی کنم پیشکش مهربانی ات و کردم... اما اینجا تنها مجال گفتگوست از این که یگانه غزلِ خاطرات امسالِ من "تو"یی و ... من شادم که برادری نجیب چون تو دارم٬ ... تو و علی هر دوتان هدیه هایی از بهشتید و توانم نیست برای سپاس. اگر چه خواهم کوشید اما دعایم کنید٬ چگونه می شود این همه نیکبختی را سپاس گفت؟! آخر خداوند به کدام بنده اش این مایه تنهایی های مقدس بخشیده است؟! مازیار٬ دوست داشتنی ترین دوست من در این غربت خاکسترنشین! به عدد تمام ستارگان آسمان کویر٬ که خوب می دانی چه مایه نورباران است٬ دوستت دارم و زادروزت بهترین روزی است که تا به امروز در این تنهایی نجیب تجربه کرده ام... مرا هم دعا کن! روزی که متولد می شوی "روزِ غربت" است، می گویند اینروز دعا مستجاب ترین است:

 

غربت نبود، گر چه کویرِ ترانه بود

تو بودی و حکایت من "عینِ خانه" بود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:50  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

غریبه آمدی و آشنای خانه شدی

چه عاشقانه معمای این ترانه شدی

می رسد آیا که هر صبح با "اذان من" بیدار شوی... ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 13:4  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

دی شب خواستم با تو حرف بزنم، دلم به قدر همه ی ابرهای دلگرفته ی سرزمین شمالی گرفته بود. راستش بعد از تمام آن های و هوی های سیمانی، باز هم احساس می کنم که نه، ایمان دارم که جایت "شاه نشین" همین کوچک دلی ست که انگار دارد "عاشق شدن" یاد می گیرد! نمی دانم، شاید اینبار هم یک اشتباه بزرگ باشد، اما بگذار اشتباه کنم! ... بعضی وقت ها دلم نمی خواهد باشم و بعضی وقت ها دلم می خواهد بودنم را فریاد بزنم... دیشب از آن شب ها بود که دلم می خواست به تو بگویم: "من هنوز هم هستم!" حیف که دلت نخواست بشنوی! می دانی، دی شب تمام سایه ها در خواب بودند و من جرعه جرعه "ماه" را به جانشینی "خورشید" تلمذ کردم.

                               ... شاید صبح فردا رنگین کمان بسازم از این اشک های نازنین... .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 16:56  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

تبعیدگاه شوم! رهایم نمی کنی؟!

از این سکوت گنگ جدایم نمی کنی؟!

کاش امروز اینقدر دلم نمی گرفت که این بیت را بنویسم٬ کاش... چه کنم؟! روزگار است٬ گاهی آفتاب می تابد و تو نمی بینی و گاهی نمی تابد اما می بینی... عیب از "من" است که نتابیدنش را درمی یابم و تابیدنش را "نا بینا"یم. اما٬ همه ی گناهان هم بر گردن من نیست. این روزها آدم ها گاه دلشان نمی خواهد تو را آنگونه که هستی درک کنند٬ می خواهند آنی باشی که آنها می خواهند... راستش این فکرهای لعنتی و درگیری های درونی گاه آدم را دیوانه می کند گویی که نه می بینی و نه می شنوی٬ چرا که دریافتن یک درد شاید بارها بیشتر از "خود آن درد" دردناک باشد!

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 7:48  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

یادم هست، آن روزها کودک تر بودم، شاید هم ساده تر... کاش می شد از نو "کودک" شد با همان کلک های ساده و خاله بازی های تکراری...

 

... کتابخانه تنها جای دانشکده بود که عجیب عاشقش بودم! خوب یادم هست، کودکی می کردم و می خندیدم به تمام تجربه های ساده ام و آدم ها جور دیگری نگاهم می کردند. می دانی، "آدم بزرگ" بودند دیگر و نباید ازشان توقع می داشتم: "بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند." من هم همین کار را می کردم!

       وای، ...دانشکده! دلم برای شب های افطاری تنگ شده، برای روزهای اسکیس و حتی برای روزهای جشنواره که هر روز و هر شب اشکم را در می آوردند! فکر کنم تو هم بودی، نمی دانم، ولی خوب یادم هست که چقدر با هم بودنمان خالص بود... به قول برادر کوچولوی من "مازیار دهقانی گل": یعنی می شود یک بار دیگر باز هم با هم باشیم مثل روزهای جشنواره؟! چرا که نه؟! ما همیشه باهمیم و من همواره احساس می کنم اگر دستانم هنوز نوشتن بلدند و چشمانم هنوز دیدن، تنها برخاسته از همان سادگی ها و بی پیرایگی هایی است که با هم یاد گرفتیم، با هم اشتباه کردیم، با هم جبران کردیم و با هم تجربه کردیم. درس عشق بود آنچه می خواندیم، معماری نبود... یاد می گرفتیم که "خدا بودن" یعنی چه و "آفرینش" در زبان آدم های این روزها چگونه معنا می شود. راستش من که خشنودم... روزهای سختی بود، روزهای تجربه کردن چیزهای تازه و گاه نا آشنا، اما خدا را شکر که اگر اشتباهی هم کردیم با هم جبرانش کردیم و حالا همه ی ما آدم هایی شدیم با دنیاهایی ستودنی...  کاش همه ی ما ادامه بدهیم به "خوب بودن"، به آفرینش مهربانی و به بخشیدن تمام زیبایی های درونمان به آدم های این حوالی.

       این روزها دنیا همین را کم دارد، دنیای این روزها شده "پول" و فقط "پول"، همین است که آدم ها نمی دانند چیزهایی هست که با هیچ پولی نمی توان خرید، ...این روزها روزگار قحط "بودن" است، چرا که آدم ها دیگر خودشان نیستند و گم شده اند میان دیوارهای اندوه، تنیده از دردهای اقتصادی. کاش آنها که این دردها را می سازند، می دانستند که شادمانی سهم تک تک آدم ها  است و روزی باید که به تمام این نامردمی ها پاسخ دهند و آن روز وای بر "او"یی که "یکدلی" را زیر پاهای قدرتش له کرد!

       کتایون عزیز، نمی دانی تا چه مایه شادمانی به روحم بخشیدی با واژه های ساده و دوست داشتنی ات... و اشک های پاکی که روانه کردی امروزم را ساخت... و در صبح گاه پاک شدم برای روزی خدایی و این را امروز از چون "تو"یی دارم.

لبخند تنها هدیه ای بود که داشتم، ...من نه از مردمان بی درد زمانه بودم و خواهم بود و نه از آدم های در سکوت خود گرفتار، همیشه فکر می کردم اگر کسی بخواهد "بودن"ش را متبرک کند باید که شادی ببخشد حتی در گام هایی که بر می دارد... شادم که مرا با لبخندم به یاد داری و شادتر آنکه مرا بیدار کردی... امروز حس می کنم چقدر خوب است که آدم ها آدم ها را به یاد می آورند! ...چقدر خوب است که "بودن" ها برایمان ارزشمندند!

 

                                                     ...و چه مایه زیباست که من دوستی مثل "تو" دارم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 12:29  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

"هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:21  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

عجیب است اما قریب. چهار دیواری هست که چهار دیوار نیست و نه معنای دیوار، که معنای روزن دارد برای چشمی که ببیند. سال ها پیش تر که نخستین دیدارمان بود از سپاهان چیزی دریافتم ستودنی تر از نگاه غروب به تنهایی انسان روزگار بی انسانی:

میدان مشقی بود در میان، و چهار سو انگار چهار رکن زندگی بود برای من ایرانی. راستش آنجا به یاد این چند سطر از جبران خلیل جبران افتادم: "وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی، چندان عطایی نکرده ای، بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگران هدیه کنی. زیرا دارایی تو چیزی نیست جز متاعی که از ترس نیازهای فردا آن را نگاهبانی." و همین است حقیقت تمام جملات نقش بسته بر سکوت میدان نقش جهان. آنجا معمار از "خود" بخشیده است، آن هم از رازها و رمزهای مقدسی که تنها با "محرم" می توان گفت. یادم هست روزگاری خوابی دیدم مقدس و مادر بزرگ گفت که شرط بازدیدن این گونه رویا آن است که بازگو نکنی؛ اما حکایت معمار این گوشه از بهشت، چیزی دیگر است. او دیده و به گوش جان شنیده و ما را به کشف و شهود وا می دارد با آیه های کمرنگی که نشانمان می دهد، هرگز اشارتی مستقیم نمی بینی، همه چیز رمزآلود است و تو تنها باید که "رمزگشایی" پیشه کنی. ...و هنر یعنی همین، نه بیشتر! جایی چند سطری از آرتور پوپ خواندم که می گفت: "که گفت در اسلام دین را با هنر سازگاری نیست؟ بر عکس، این هر دو یکدیگر را در آغوش می کشند و آن هم در مسجد. خدای اسلام – الله تعالی – نه تنها رحیم و حکیم است که جمیل هم هست و از اینرو دوستدار جمال." و حقیقت همین است، معمار مسلمان در لحظه لحظه ی عمر در پی زیبا حقایقی ست تا با آن معنای پروردن و آفرینش را در مسجد تصویر کند. زیباست که زبان معماری زبانی مشترک است، نه ترجمان عربی می خواهد که یک به یک آیات را دریابی و نه دانشی از آنچه فلسفه ی معماری ست. که تو درمی یابی اش اگر چه به تناسب سنخیت روحت با آفرینش موجود. ...و آنچه من دیدم دیگر بود به خدا: نیایشگاهی به رنگ آسمان درآمیخته با حرمت زمین و نیآلوده با غربت خاک، مسجد شیخ لطف الله اگر چه از جنس آدم های کوچه و بازار حرف می زند، اما همین حقایق روزمره را به عروج همیشگی فرا می خواند. می گویند "چو گمشده ی خويش يافتی ، يافته ات را جان امانت دار ، تا بی كاستي تقديم بر جانان كنی" و معمار "شیخ لطف الله" نه تنها گمشده اش را یافت، بلکه صندوقچه ی سینه ی مردمان را جایگاه گم شده اش کرد. حالا نه فقط او، که همه ی رهگذران خواهند یافت آنچه را که در روزمرگی ها گم می شود.

 

----------------------------------------------------------------------

* محبی٬ مهری٬ ۱۳۸۵ ٬ "دلم گرفت از این های و هوی سیمانی"٬ نقش نو شماره ی ۳ (اولین هفته نامه ی معماری و شهرسازی)٬ تهران٬ ایران. ص. ۵

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:20  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 9:15  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

راستش امشب خوابم نمی برد... بعضی وقت ها از فرط نیکبختی حس می کنم اگر تمام شب ها و روزها را نماز بخوانم و همه ی هستی ام را هم به شکرانه بدهم، باز هم شکر نگفته ام... و امشب یکی از آن وقت ها بود، و من امشب دریافتم که چه مایه خوشبختم!

 

ساده وار می گویم  و او،

ساده وار می شنود و سادگی ام را "بلوغ" معنا می کند

...و این می شود که من هم به "خود"ی که گاه شاید دست کم می گیرمش، ایمان می آورم... .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 4:7  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

Madre, llévame a la cama
Madre, llévame a la cama.
Madre, llévame a la cama,
que no me tengo de pie.
Ven, hijo, Dios te bendiga
y no te dejes caer.

 

No te vayas de mi lado,
cántame el cantar aquél.
Me lo cantaba mi madre;
de mocita lo olvidé,
cuando te apreté a mis pechos
contigo lo recordé.

 

¿Qué dice el cantar, mi madre,
qué dice el cantar aquél?
No dice, hijo mío, reza,
reza palabras de miel;
reza palabras de ensueño
que nada dicen sin él.

 

¿Estás aquí, madre mía?
porque no te logro ver...
Estoy aquí, con tu sueño;
duerme, hijo mío, con fe.
Manuel de Unamuno

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 20:49  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 "تو" جوانی درست مثل همه ی جوان ها٬ اما یک چیز است که همیشه تو را یگانه ترین وجود عالم می کند...: "تو یگانه ای"٬ نه تنها به خاطر آنچه اندیشه می کنی "بلکه به خاطر آنچه به اندیشه ها می بخشی..." و شاید یگانه ترین اندیشه سازی باشی که روزگار آدم های پول پرست به خود دیده است٬ روزگاری که "اندیشیدن" جرم است:

... ماناترین لبخند را به چهره ی آدم های گرفتار در وطن می بخشی و سکوتی همواره را در هم می شکنی٬ تو از نسل "آیه های مکی" هستی٬ و حیف که "هجرت" تقدیر ناگزیر  توست... و گرنه می ماندی و این خزان دل شکسته را طراوتی نو می بخشیدی.

 می دانم به "مدینه" که برسی تازه آغاز دمیدن "تو"ست بر دنیای کور این روزها٬ و شکوفا شدن تنها پاداشی ست که خداوند به چون تویی خواهد بخشید... . کاش می دانستی که چقدر هوای این حوالی هوایی توست٬ اگر چه آمدنت آنچنان هم دور نیست! جوانه زدن کار سختی ست وقتی نوری نباشد٬ اما "تو" خوب می دانی چگونه در سردابی بی نور روزنی باز کنی به آفتاب کم سوی این روزها. همچون تویی در آفتاب گرم این حوالی سر سبزترین است و چون "من"ی چشم به راه توست.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:28  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  |