تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

 

«روز عيد است و من امروز در اين تدبيرم

كه دهم حاصل سی روزه و ساغر گيرم.»

 

 

آخرین چوب خط است از «مهلتِ ثور نشینیِ رسولانه» برای «من»ی که شاید دستانِ تهی را قسمتِ همواره دارد. 

چقَدَر میمون است وقتی دل می کنی از آنچه داری٬ به نیّت دل سپردن به آنچه باید داشت به زعمِ مهربان پرورنده... و امسال شاید از انبوه ترینِ فصول بود که می آمد و می رفت به قصدِ بیداریِ باهارانه و هوشیاریِ تابستانه... امّا عجب است که هنوز هیچ درختی آبستنِ دانستن نیست٬ تنها شکوفه ها برآمده اند به نشانِ اشتیاق... .

 شاید «شکیباییِ شَوّال» تنها چاره ی راه است! 

... اگر چه به «جَمَراتِ تن» نرسیده ایم و جُراتِ قربان کردنِ اندیشه های نا صَوابمان هم دست نداده است٬ ولی آفتاب به نیّت درس دادن به نگاهِ من و توست که سال هاست پشتِ ابر هم می تابد... .

یادمان باشد که خورشید تمثیلِ آدم بودنِ من و توست و بودنش گوشه ای از نور را به میهمانیِ آفریدگانِ نور می کشاند

 

 

                                           ... تا که فردا معنا شود در درکی از جنسِ چهل سالگیِ روح.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:52  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

امشب از نو دلم برای «خود»م تنگ شد. این روزها، دور که می شوم از شهرِ کودکی هایم، همه چیز به یکباره دلگیر می شود... اگر چه آنجا هم دلم می گیرد از دستانی که هر روز سردتر می شوند و چشمانی که انگار دیگر سویی برای دیدنِ لبخنده های باهاری ام ندارند! سایه انگار تنها قسمتِ نگاهِ من است و دشت باید که هر روز به انتظار بارانی بنشیند به نیّتِ رویشی نو که سال هاست چشم به راهی تنها قسمتِ بودنش است! ...امروز برایم «سفر» چیز دیگری معنا شد، از «تو» دور می شدم و از تمامِ خاطراتِ تازه ام؛ حتّی دلم برای رنگِ سرخ چهار دیوارِ مهربانی ات هم تنگ می شد... «پرواز» امروز اندکی دلگیر بود، و «رسیدن» شاید دلگیرتر. ...اگر چه دیگر برایت مهم نیست که «من»ی هست که «تو»یی را می شناسد و به سرانگشتِ هنرمندی که «تو» را نقش زده، گاه آفرین هم می گوید... . یادت باشد منتظر بودن کارِ من است، دیری است تنها انتظار آرامم می کند و این انگار سرنوشتِ همواره ی من است... .

برایت دعا می کنم، اگر چه واژه های خیسِ نگاهم سروده ی نَفَس های توست، امّا دعایت می کنم، که شاید نگاهِ بینای این روزهایم ساخته ی بدگمانیِ روزهایی بود که تاریک می کرد هوای پرکشیدن را! ...امشب ولی تازه شدم، فصلی تازه بر شعورم گشوده شد؛ کاش راهی نو بر گام های خسته ام بگشاید به نیّتِ یافتن، که از بس جویایش بوده ام این روزها دارم به کُفر می رسم... و تنها راز و رمزِ این آیت است که امید را میهمانِ حضورم می کند:

 

«از رحمتِ خداوند نا امید نمی شوند، مگر کافران... .»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:49  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو

گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم.»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 8:31  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«ویا قوم اوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لا تبخسواالناس اشیائهم.» ( آیه ی 85 سوره ی هود)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 7:0  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

گفته اند: «توبه ی گرگ مرگ است.» ...و این حکایتِ «من» است. که این «من» هر روز به نیّتِ صبر دل می سپارد به خودی که در «من» لانه دارد از شکیبایی و بردباری و باز گاهی نگذشته قصد می کند از نو «خود»ش باشد... من یعنی کسی که می بخشد بی هیچ اندیشه ای، ...مهربانی را به نهایت پیشکش می کند و نه می اندیشد بر چشمانی که «حِماقت» معنایش کنند... که به یقین، کسی خواهد آمد تا که معنای خالصانه ی لبخنده های جاخوش کرده بر واژگانش را دریابد. به گفته ی یکی از تنهاترین شعرهایش به روزگارِ کودکیِ روح:

 

غریبگی نکن ای دل، هنوز محرم هست

برای زخمِ گناهت همیشه مَرهَم هست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 3:53  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

«عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها... .»

«مولانا»

 

سالیانی است در جستجوی حقیقت بارها از «خود» دور شدیم و از نو نزدیک، بارها خود را از یاد برده ایم و باز روزی از سرِ دلتنگی به خود بازگشته ایم. می دانید، دردمان این است که «کال بودن»مان گاه «رِسیدگی» معنا می شود، مثلِ روزهایی که این من دلتنگِ خود است و از ماجرای این خود می نویسد! دلم می خواهد پلّه پلّه رو به پیش جاپا باز کنم به نیّتِ بی بازگشتی؛ این سال ها از بس که با «خود»های درونم درگیر بوده ام و میانِ کشمکش های هر روزشان داور می شدم، دیگر نه نایی مانده است و نه نوایی... شاید گاهِ بلوغ رسیده باشد. بلوغ رخدادِ بعید است برای آدمیزادِ این روزها، اما بگذارید اینبار هم از «بلوغ» بگویم، بلوغی به معنای پایانی بر «آمیخته کشمکش» هایی از «بود»های نا همگون و گاه ستیزه جو. شاید درد همین است، هنوز به بلوغ نرسیده با بالغ مردمان همراز شده ام. این است که گاه کم می آورم، گاه خود را سخت از یاد می بَرَم
آنچنان که انگار هرگز از نو به یاد نخواهم آورد. باید بلوغ را تجربه کنم که بعد آن دیگر نه کشمکشی است که سکوتِ درونم را در هم شکند و نه دردها تنها می آیند و می روند بی درمان.

که بلوغ برای چون «من»ی یکی شدنِ «من» های درون است؛ جستجوگرِ وحدت درونم، همین. ...این روزها نه این من «مهرسا»ست، که «میم»، «ها»، «را»، «سین» و «الف» تنها نشانه های پراکنده ای از اویند. باید که در آمیزمشان، کاش قواعدِ بازی را تا حال آموخته باشم. اگر چه نوشتن بلدم امّا اینبار، نه بازیِ حرف ها و واژه ها، که حکمتِ درون است آنچه مرا یاری خواهد رساند. گفتی: «تو «خود»ی داری تجمّعی از «خود»ها.» و تو راست می گفتی.

 

 

اینبار نه به نیّتِ خود بودن، که به نیّتِ یکی شدن

چونان که باید دست خواهم کشید از این «من»ها.

شاید که «خود» را از نو بیابم،... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 6:52  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«بین من و حقیقت همیشه ابرهایی از ندانستن است.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:40  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

         

خزان که می شود، سایه ها از خورشید می گویند،

شاید درکِ همین سایه ها روزی به «نور» پروازمان دهد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:21  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

... دیروز ترکیبی تازه شنیدم: «مؤمنِ مسجد ندیده»... ترکیبِ عجیبی است... . ذهنم را عجیب به خود مشغول کرده است، حالا می خواهم بدانم این مؤمن یعنی چه که مسجد دیدن یا ندیدنش و یا مسجد رفتن یا نرفتنش فرقی هم به حالش بکند! عارفِ نامی شيخ محمود شبستری مي گويد:

«که از رفتار تو آيين پذيرند

ز گفتار تو درس دين بگيرند.»

میان ویژگی های یک مؤمن شاید زیباترین و نمایان ترینش همین است که مؤمن کینه به دل نمی گیرد و عاشقانه به همه ی مخلوقات می نگرد. در نوشته هایی که از «مؤمن بودن» این روزها خواندم، شاید این دو جمله تمام آنی باشد که باید آویزه کرد به گوشهایمان که ناشنواترین اند و تنها چیزی را شنیدن بلدند که اراده می کنند:

- «... و كل نفس اصلح عنده من نفسه»: و همه را از خود شايسته‌تر مي‌داند.

- «مجالس لاهل الفقر»: همنشين اهل فقر است .

 

... حالا آیا «مؤمن نفسی» می تواند چنین ترکیبی را بسازد و به شعور و شهود دیگری طعنه بزند؟! این شاید رخدادِ همیشگیِ عصرِ ماست، آدم ها بلدند بر هم نشان های تاریک بنشانند به نیّتِ تعلیم و یا تحقیر؛ فرقی هم نمی کند! در هم شکستنِ آدم ها شاید باید از گناهانِ کبیره شمرده می شد! ...که موسی وقتی با شبانِ ساده دل که خدا را با چارُق و گیسوانش یاد می کرد به تندی سخن گفت، خداوند او را بیدار کرد. امّا هیهات از سیاهیِ این روزها و ناشنواییِ مای خاک نشسته! که هر چه خداوند نهیبمان می زند انگار نه می شنویم و نه اثری دارد بر فریادِ نابالغ مان. ...یادمان باشد «مبادا گروهی از شما گروهی دیگر را به مسخره گیرد، که شاید آن گروهِ دوم از شما شایسته تر باشند به درون و شما را دانشی نباشد بر شایستگی شان!» که خداوند همواره راست می گوید، بیایید تمرین کنیم؛ تمرینِ شنیدنِ واژگانِ خاک گرفته در «طاقچه ی عادت»... شاید «سهراب» دلش از همین ماجرا پُر بود که از عادت برایمان نوشت! یادمان باشد این روزها مسلمانی «دیگر»، و اسلام دیگر است، بیایید به تفسیرِ خود آدم ها را ارزش گزاری نکنیم که خداوندگار نیکوتر می داند:

 

«هست شیخی به مسلمانی کافر

                      ... و به اسلام مؤمن.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 13:26  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«که ای مدعّی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده ام تا بسوزم تمام.»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:42  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

«تا چند گفتگوی تو بی هوشی آورد؟

                             کو حیرت وصال که خاموشی آورد؟!»

 

امشب انگار روزگارِ وصل بود برای نگاه های تَری که از دردهای سَر باز کرده ی بشر دلگیر بودند و به یادِ تمامِ لاله های لگدمال شده در بی حرمتیِ این روزها می باریدند... امشب امّا «من» به جای یادآوریِ نداشته ها و طلبِ داشتن، به نوشتن از تمام آیه های از بَر شده در لحظه های گناه آلودِ گذشته اش پرداخت... از روزی نوشت که «تو» را درک کرد؛ روزی که برای نخستین بار با آیه ی «یکی شدن» آشنا شد و از بَر خواندنِ توحید را تمرین کرد. ولی اینبار «توحید»ی از جنسِ من و تو!

راستش برای اولّین بار از خود بریدن کار سختی است و آن روز عجیب سخت بود و شاید به خوابی می ماند اندکی دلگیر! اگر چه «یکی شدن» معنای سبزی دارد از جنسِ تمامِ اطلسی های ایوان که با باهار می رقصند، امّا برای من اندکی تلخ بود و دلهره آمیز... نمی دانم جوابِ آفریدگار را چگونه باید بنویسم و با چه زبانی، تا فردا به تمثیلِ چاهِ جمکران بسپارم؟!

اگر چه حیرتِ وصال بود و من شاید مدهوش در حیرتی نو، امّا نه خاموشم از رَسیدن که تازه به واگویه هایی نو پناه آورده ام... انگار حکایتِ تک بیت زیر است و به حق کجاست منصور؟! گویی باید کسی رازِ سالیان را در فریادی مبارک فاش گوید و من که در آغازِ راهِ دانستنم، زَهره ام نیست برای شکستنِ سکوتی که دیری است میهمانِ تنهایی ام است:

«جنون به رقص در آمد کجاست منصوری
که باز نوبتِ افشای راز نزدیک است
!»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 14:41  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

"A candle loses nothing if

it is used to light another one…."

"There is no better time to be happy than the right now."

"There isn't any road to happiness.

Happiness IS the road."

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 6:53  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

بگذار «خود»م باشم... درست همین «خود»ی که هستم، یک ساقه ی تازه تنیده به دلتنگیِ روزهای اینجایی و در جستجوی حرف هایی گم شده لابلای همین شاخ و برگ های پاییزی! کسی که دلش می خواهد چیزی بگوید تازه تر از همه ی برگ هایی که به حرمتِ لبخندِ آفتاب، میهمانِ تنهاییِ شاخه ها می شوند. من شاید دلم می خواهد بنویسم برای کسانی که خواندن می دانند... شاید نوشته های من چیزی باشد از جنسی مرداب گون به چشمِ تو، امّا همین مرداب هم روزی به خواستِ آفریدگارش راهی می شود به جایی دورتر از اندیشه ی کسانی چون تو که دیوار را تنها حِصاری می بینند برای دیدن، نه حُرمت برای اندرونی که ساخته است.

بگذار «خود»م باشم... دلم می خواهد بزرگتر شوم و چیزهایی بنویسم که دریا را برای یک بار هم که شده آرام کند به حرمتِ چشمانِ پاکی که از شرمِ گناهِ این روزهایش دیده از دستانِ به قنوت افراشته اش برنداشته است.

بگذار «خود»م باشم...

بگذار اگر هستم «بودن»م را فریاد کنم، حتّی در کنجِ اتاقی تاریک و در میانه ی کاغذهای کاهی دفتری که سال هاست تنها مونسِ لحظه های قد کشیدنِ من است؛ که این روزها آدم ها حتّی به سپیدیِ واژه هایت هم حِسادت می کنند چه رِسد به بلندای بودنت!

بگذار «خود»م باشم... نمی خواهم راهی را بروم که تنهایی و شاید دلتنگی، سپیدیِ پیری را بر جَبینِ صافم بنشاند... می خواهم زندگی کنم، ببالم، بیآفرینم و آفریدگار بودن را بیآموزم... و امشب درست همین را از خدا خواهم خواست... دلت می خواهد همراه شوی، «خوش می آیی» و اگرنه «خوش خواهی رفت»... من بنده ی نام و رسم نیستم و نه بنده ی واژه ها و لقب ها و عنوان ها، من بنده ی معرفتم، همین و بس... اگر اینجا ارزانی ام کنند خواهم ماند و اگر آنجا، پرواز خواهم کرد از نو و باز می آغازم!

...این نه با تو پیوندی دارد و نه با نگاهِ محزونِ من، که شکرگزاریِ نعمتِ حیات تنها دلیلِ پروازِ من خواهد بود به سرزمینی که شاید بعضی وقت ها از آن بیزار می شوم... که رضای خدا تنها بهانه ی «تنها پیمودنِ» من است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 18:38  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

یادت باشد نازنین٬ «به یقین رسیدن» نه برای من ممکن است و نه برای تو شُدنی... دیری است آدم در این خراب آباد نه به یقین می رسد و نه یقینی هست برای رسیدن! اینجا دنیای جستجوست٬ گذرگاهی برای عبور و تنها شاید «من» و «ما» باید که همزبانی مان را غنیمت بشماریم٬ اینبار در معنی چیزی شاید شبیه «عشق»... و من اگر می جوشم از حرارتی درون نشسته به حرمتِ بودنی نازنین٬ تنها برخاسته ی نوری است که از دیده ات می بارد بر سکوتِ این روزها و نه بیشتر... که یقین قسمتِ من یکی که نیست٬ تو را نمی دانم!

شاید آن «باور» که می گفتی هم همین «یقین» باشد٬ امروز به گفته هایت ساعت ها نگاه کردم٬ نوشته بودم بر سینه ی سردِ کاغذی نشسته بر حرمتِ اتاق میهمان. راستش تو راست می گویی٬ من سرشارم از احساس و شاید مهربانی تنها نمودِ بیرونی آن است و تو درست مثلِ من که به جستجوی یقین٬ گاه تنها به گمانی می رسی محکم تر٬ چشم دوخته به یافتنی اندکی ماناتر از پیش٬ که یقین تنها قسمت اولیا خداست و نه «من»٬ و نه «تو»... :

 

«به یقین، از یقین خبری نیست

همه ی تلاش من آن است که به گمانی برسم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 15:52  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«فرصت غنیمت است به هم چون رسیده ایم

تا کی دگر به هم رسد این تخته پاره ها... .»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:46  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

جایی این جمله را خواندم و به حرمتش ساعتی چشمانم میهمانِ دریایی شد نجیب تر از نگاهِ مادرم! راستش میانه ی راه که باشی گاه تو بزرگوارانه می گذری و گاه «او»یی که روبرویت ایستاده است!

... و دیشب تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم، چیزی بود شبیه «حَسَد» امّا به غایت زیبا، به آن مایه که حَسَد نبود «عشق» بود، اگر چه اندکی تلخیِ نخستینش دیوانه ام می کرد، امّا شیرینیِ «بودن»ی که... همه چیز را زیباتر می کرد. تازه، این غوغای درونِ من هم هست؛ این روزها حَسَدی زیبا بر روزگارم سایه انداخته است؛ تازه دارم می فهمم که هر چیزِ بدی کاملاً هم بد نیست!

 

... و تو عزیزترین! باور کن آفتاب غزلِ ناتمام نیست...، باور کن که باورت کرده ام و این سهمِ کمی نیست: 

پاک ببین، ...که در نگاهِ «دریا» همه چیز پاک است،

                مگر برکه هایی که اسیر مانده ی همواره اند... 

پاک ببین چشمی را که به هوای تو دل کند از جستجویی مبهم

پاک ببین که «چشمانِ پاکِ روبرو آیینه ی تُواَند»...

پاک ببین، که این «من» در پیِ تپشی است برای با تو بودن

          ... و این تپیدن های تنهایی به هیچ نمی ارزندش!

پاک ببین، ...و اینبار به قصدِ باور نیّت کن... !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 7:52  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

آدم ها میآیند و می روند،

برگ ها می رویند و می ریزند و زیر گام های زمان خرد می شوند،

درخت ها جوانه می زنند و میوه می دهند و عاقبت، تنها هیزم شکن خریدارِ تنهایی شان است،

... و ما گریه می کنیم و می خندیم و عاقبت در حیرتِ ماجرای مبهم دنیا میانِ تنهایی خاک جا می مانیم تا فصلِ کوچی جاویدان! مهرانِ مهربان! «نسیم» یعنی کسی که بود نه به قصدِ ماندن، که به نیّتِ پروازی عبرت آموز برای من و تو و همه ی شاپرک هایی که تا روز هجرتش به طوافِ مهربانی اش مشغول بودند! دلت نگیرد اگر روزها که می روند دیگر شمیمِ نفس هایش به تنهایی پاکت جان نمی دهند؛ او هست، و تو با او «بودن» را تجربه کرده ای و «عاشق» شدن سهم کمی نبود برای کسی چون تو! نازنین! تو نه اوّلینی که به سوکِ مهربانی چشم به آسمان دوخته ای به تمنّای بارشی نو، و نه آخرین خواهی بود... یادت باشد خدایی که تو را عاشق کرد، باز هم خواهد توانست معنای بودن را در سکوتی دیگر فریاد کند...

دلت نگیرد٬ که خورشید برای تابیدن بهانه می خواهد، بکوش تا بهانه اش باشی... آن وقت به حرمتِ نجابت توست که زمین های این حوالی شکوفه خواهند کرد و باز باهار میهمانِ دست هایی خواهد شد که در حسرتِ پرباری فصلِ درو سالیانی است به خشکسالیِ روزگار لبخند می زنند به امیدِ بارشی نو... دعای دهقانی که تنها گاوی شیرده او را به جای مانده است از خشکسالیِ سالیان٬ چیزِ کمی نیست قسمت تویی که این روزها چشمانت نه میلِ تماشا دارند و نه شوقِ عاشقی... !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 17:46  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

عیسی مسیح (ع): « هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است . چشم پاک همچون تابشِ آفتاب اعماقِ وجودِ انسان را روشن می کند؛ امّا چشمِ ناپاک و گناه آلود جلوی تابشِ نور را می گیرد و انسان را غرقِ تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا به جای نور، تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد! »


                                                 انجیل - لوقا – بخش 11 - آیات 33 تا 36

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 17:25  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

گفتی دور؟

کدام دور نازنین؟!

... نزدیکترینیم به بودن

که بیدارانِ شبِ رسیدنیم به نیّتِ آغاز٬ 

... کوچه ها، شهرها، دیارها و دریاها،

                                                 نه هستند چون نشانی از غربتِ محض

تنها مذکِّرند از آن که تا چه مایه کوچک است چهار دیوارِ زندگی و دنیایی که باید با او کنار آمد

... نزدیکترینیم

... و دنیا آنقدر کوچک است که حتّی قطره گونی از جاریِ وجودت را پُر نخواهد کرد

 

* * *

آی نازنین!

«دوری» یعنی که هیچ٬ ...نزدیکیم

نه به مقیاسِ نقشه ها و دریاهای روبرو، ... که به سنجشِ مهربانی و ایمان مان 

 

* * *

... نزدیکترینیم

تنها گاه آنقدر خواب زده ایم که به سوگِ آشنایی می نشینیم

... و بعدتر یادمان می آید که عجب، او همین جاست

و معنا می شود در همین تک بیتِ تنها که دیشب سروده ایم

اینبار به نیّت غزلی عاشقانه تر از چشمانی که به یادِ گمنام شهیدی از شامِ جمعه تا سحرگاهش باران می بارد به قصدِ قربت...

                                                                                                        ... . (تقدیم به دوستی)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 14:23  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«نعمتِ حیات» چیزی نیست که با «نیایش نمایه ها» سپاسش توان گفت؛ که آدم نمی پیماید به نیّتِ عروجی که شاید گاه بهانه ای برای فخر باشد و غرور. من و شما اگر حیات را پیشکشِ الهی داریم و هنوز «فکر کردن» می دانیم, باید که به فلسفه ی بودنمان جستجوگر باشیم و این هیچ دستاوردی نخواهد داشت جز شکرگزاریِ محض و این شکرگزاری هیچ نخواهد بود جز بهره جُستنی خالص از هر آنچه داشته ی درونی و درون مایه های وجودی مان است... و در این میان هیچ نمی ماند جز پرداختِ زکّات هر آنچه در میانه ی کشف و شهودهای کودکانه مان در می یابیم. که ما اگر گاه سویی به چشمانمان است و درمی یابیم یافتنی هایی دست نیافتنی را, باید که «بیداری» مان را به «هوشیاری» بَدَل کنیم تا که موثّری باشد بر احوالِ آدم هایی که با کَندوکاوِ لحظه هامان آشنایند.

«روزه» نه یک عبادت، که زکّاتِ داشتن و دانستن است... که شاید هر آنچه از نوعِ عبادت است خود گونه ای «زکّات» است. نه برای شادمانی خداوندگار و نه برای ادای تکلیف, که به قصدِ «تمرینِ آدم بودن» است که روزه می گیریم, که خداوند را نه به نماز ما نیاز است و نه به روزه مان... و پروردگار جاری وجودِ توست و هر چه در تنهاییِ واژه های درونت غریق تر باشی نزدیکتری به حقیقتش... .

شاید «آدم» تنها یک معنا داشته باشد: کسی که زکّات می دهد, و این زکّات برای چون «من»ی نمایاننده ی حقیقتِ زندگی است و نه بیشتر... که آدمِ این روزها اگر با زکّات آشنا بود, دیگر هیچ دردی مانا نبود و هیچ مهربانی ای به نفرت رنگ نمی باخت و هیچ کارزاری نفرینِ ابدیِ نسلی را برای نسلی دیگر به یادگار نمی گذاشت. ...که «هستیِ آدم» نعمتی است که باید شایسته اش باشد, و اگر نباشد شاید که این کُفرانِ نعمت هیچ نَزاید جز بلایی بی درمان برخاسته از دردهایی که به اهلِ اینجا فرود آورده است!

 

... که زکّاتِ بودن زیستن است و زکّاتِ زیستن، دانستن

                             و زکّات دانستن، بخشیدن... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 16:10  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

این روزها سنگ را با شیشه هماهنگی انتظار است،

یا شیشه را شکستنی حادث خواهد شد و یا سنگ را سوختنی در آتشِ عشق...

 

                                          ... و چه مبارک است روزی که هم این باشد و هم آن٬

                                                          که عشق نیست جز دل کندن از «خود» به نیت پرواز... .

 

 

 

«عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود؟!

دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است!»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:23  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

دلمان خواهد گرفت در غربت دستانی که از لبخند می نوشت... شاید او تنها کسی بود که سرمای روزهای دوری را با واژگان صمیمی اش کوچ می داد و من می ماندم و دنیایی از زیبایی های جاخوش کرده در کتابچه گونی یادگار دستانش که می نوشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:31  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

پیشترها آدم ها را جور دیگری می دیدم و آدم ها هم مرا جور دیگر... نه تقصیر من بود و نه گناه آن ها؛ که من در گذاری بودم پر خطر از ندانستن به دانستن.

راستش برای این می نویسم که امروز دوستی به من گفت که نه تولد اتفاق ویژه ای است و نه روز تولد روز ویژه ای... :

سال ها پیش «من» این «من»ی نبود که حالا؛... کسی بود عجیب ترین و شاید راه گم کرده ترینی در تنهایی محضی میان سایه های ناآشنا گرفتار آمده. اما همین «من» روزی از نو زاده شد و اتفاق چیزی نبود جز یک آشنایی ساده با آدمی از آنسوی دریاها، کسی که قرار بود «کس»ی شود در روزگار تنهایی اش. ...و آن روزگار روزگار تولدی بود از نو، راستش این سال ها عجیب دیگرگونم و این تنها نتیجه ی بیداری پس از چله نشینی آن روزها بود؛ اگر چه گاه آدم های این روزگار مرا به جای نمی آورند که هر آنچه امروز دارم دستاورد همان بیداری پس از پرهیز است... حال اگر می خواهید به معیار روزگار پیشین داوری کنید، باشد، میل خودتان؛ ...اما یادتان باشد که روز تولد همانقدر مهم است که معنای بیداری پس از خوابی سالیان... که من چون چشیده ام این هر دو را، شاید برایم تا به این مایه روز آمدن ارزشمند است و خجسته.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:50  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 6:58  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

شب، شاید یعنی چشم و دلی به راهِ دمیدن داشتن... و امشب نوروز صفت نسیمی بر واژه های نگفته ام میهمان شد؛ نسیم بود، از نخستین کسانی که آمدنم را مبارک باد می گفت: "زاد روزت خجسته!"... از فرسنگ ها دورتر پیغامِ سروشی بود بر تنها دو نگینِ چشم هایم که انگار هفته ای است نوشتنی هایش ته کشیده اند از بس که عشق را گم می کند میان دالان های سیاه پوشِ سرزمین تنهاترین ستارگان که گاه چیستیِ خود را هم از یاد می برند. آخر اینجا هیچ کس خود نیست، آدم ها با نقاب هاشان شناساترند تا با خودشان؛ از بس که خود نبوده اند نمی دانند «تظاهرِ بیرونیِ درون یعنی چه» و این دردی است همیشگی قسمتِ دست های تنهایی که به جای نوازش های باهار برانگیز باید که درد را تجربه کنند. برخی وقت ها فکر می کنم شاید باید تنها به نیمه جان نسیمی از کوچه ی آشنایی ها دلخوش داشت و سفر شاید «باید»ی است که هرگز نباید رخ دهد:

«ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری

که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم.»

 

می گفتند سرزمینِ تنهایانِ برونگراست، می گفتند آدم ها درست مثلِ پادشاهِ داستانِ امیر کوچولو، وقتی به جایی می رسند انگار همه ی دنیا را مالکند و می خواهند مدام امر کنند و بسیار خواهی شنید که: «من امر می کنم که نَفََس بکشی» ...

می گفتند سایه ها تنها به حرمتِ آدم های شلاق خورده از خورشیدهای مجازی ابرازِ وجود می کنند؛ می گفتند سکوت روزه ی مصطلح آدم هاست و من از کودکی باور نمی کردم... اما امروز، بعد از جنگِ لبنان و دردِ همواره ی رویارویی با تعبیر جامعه جهانی دلم می خواهد بگویم که: ایمان دارم که جهنم حقیقتی است در همین نزدیکی ها، پشتِ تمام درگاه های ناگشوده ای که برای انسانیت تصمیم می گیرند، و بهشت هم شاید تنها حقیقتی است جاخوش کرده در دامان مادری که هنوز شیرخواره نازنینی را دایه است، در دستان پاکی که هنوز قداست نان حلال را هر صبح و شام به اهل خانه شان هدیه می کنند و در نجابتِ نگاهی که یک بار گناه کردن او را کافی است تا که تا پایانِ عمر روزه ی هجر بگیرد و تنهایی، تا که در این چله نشینیِ همیشه شاید چیزی دریابد از خداوندگونگی های گم شده در هیاهوی آدمیزادِ روزگارِ بی آدمی.

امشب شادم، هنوز هم آدم هایی هستند که زادروزِ تو را متبرّک می کنند به صدای زیبایی از آنسوی دیوارهای دنیا؛ هنوز هم آدم هایی هستند که «بودن»ت را مشتاقند و این یعنی هنوز هم می شود عاشقانه پیمود، اگر چه آدم نمایان بسیاری هم هستند از جنسِ کوچ کردگان از «خود» و پناهندگان به «خود خواهی»... آدم هایی که یادشان رفته است روزِِ اول را... روزِ اول،

 

...خدایا! دست های کودکی مان را بگیر و پناهمان ده از چهاردیوارِ غربتِ دنیا، که اینجا بسیار راهمان را گم می کنیم در تاریکیِ ابرهایی که از خسّت آفتاب را از ما دریغ می کنند... .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 17:6  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

خوب یادم هست روزی گفت: «سیاست کار توست. »

روزی دیگر گفت: «دو روی داری که یکی شان همواره پشت ابری جای خوش کرده است. »

... و دیروز گفت: «ناراستی تنها پیام واژه های توست. »

و بعد ساکت ماند و من راهایش کردم، نمی دانم، شاید که تا همیشه...

برخی وقت ها خوب است مهربانی ات را در فراق بنمایانی و برای درس دادن به آن هایی که دوستشان داری فراموششان کنی، که شاید در هجرتِ سبزینه های وجودت قدرِ باهار را دریابند...

 

شادم از این که هیچ دِینی بر گردنِ تنهاییِ ساده ام نیست... .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:55  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

گفته اند: سلاح هنر در پای کسل مریز... خداوندا! ببخشای بر من که به گمانم چنین کرده ام و این ناشکری آشکار است... .

سرزمین کج گویان راستگو نما، سرزمین آدم های راضی از خود... سرزمین من، جایی که بزرگ شدم، جایی که بالیدم و جایی که درد تنها بودن را با تمام وجود چشیدم... .

آدم ها ناراست می گویند و بعد یادشان می رود و آن وقت دیگری را متهم می کنند به کج اندیشی و خیال بافی... می دانید؟! زیاد سخت نیست گفتن حرف های جور واجور، زیاد سخت نیست نوشتن واژه های رنگ به رنگ و زیاد سخت نیست خواندن شعرهایی که از درون هیچ اعتقادی به آن ها نداری... اما اگر روزی چیزی نوشتی، واژه ای گفتی و حرفی زدی که دلی لرزید از شهود و چشمی گریان شد از عشق و دستانی به آسمان فراز، آن وقت ایمان بیاور که حقیقت را نوشته ای که حقیقت تنها آشنای سرشت آدمیزاد است که با هر واژه و در هر جمله ای که بگویی دلنشین است... این است که وقتی چیز می نویسی و آدم ها می فهمند حرف های آشنایت را، دلت می لرزد از شُکر و می خواهی تمام آدم ها را افطاری میهمان کنی و تمام اشک ها را با دستان مهربانت لبخند بنشانی... آی آدم های دورتر از دور به دنیای سپید دریادلان گرفتار آمده ی طوفان دنیا، با شمایم...: آیا انصاف است که تنها به خود ایمانمان باشد و دیگران را متهمی همواره فرض کنیم؟! بیایید اینبار و در فصلی که خداوند را میهمانیم، به خود بیاییم؛ به خودی که سال هاست از یادمان رفته است، که نه، خودآگاه فراموشش کرده ایم... . آی آدم های گرفتار لقب ها و منصب ها و نشان های دنیایی! از غرور اگر بکاهید به عروج رسیدن کمترین قسمت شماست... که «درخت را هر چه بار بیشتر است سر به زیرتر است»... .

 

یادمان باشد باید که نگاهی به زیر پا انداخت،

وگرنه «سِکندری» خوردنمان را دیگر برخاستنی نخواهد بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 15:47  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  |