ای پسته ی تو خنده زده بر حدیثِ قند
مشتاقم از برای خدا یک شِکَر بخند
«ساعد» از «سعدی» می گفت که امروز از نو بر آن شدم فصلی با بوستان همراه شوم. دلم برای فروتنی جاری در نگاه و واژگان استاد همیشه پر و بال می زنَد، ...از بابِ «تواضع»، بوستان را گشودم. بوستان قدیمی خودم را هر چه گشتم نیافتم، این شد که بوستان یادگار برادرم را که فکر می کنم هدیه ای بود به کتابخانه ی کوچکِ اتاقِ کودکی هایم برداشتم. بوستانی از روی نسخه ی تصحیح شده ی محمّد علی فروغی، انتشارات امیر کبیر، چاپ پنجم:
ز خاک آفریدت خداوند پاک
پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهانسوز و سرکش مباش
ز خاک آفریدندت آتش مباش
چو گردن کشید آتش هولناک
به بیچارگی تن بینداخت خاک
چو آن سرفرازی نمود، این کمی
از آن دیو کردند ازین آدمی... .
اگرچه دیگر چیزی برای خرد شدن ندارم.
قدم به راه نهادم به شوق دیدن یاری
که از تطاول زلفش نشسته ام به خماری
سروش هروله میرد و شاد قهقهه می زد
شنیده مژده ی وصلی و مرهمی و قراری
من از دیار حبیبم نشان وی ز که پرسم؟
که دیده گوشه ی چشمی زطاق ابروی یاری؟
ز کوچ چلچله ها خنده ی تو را نشنیدم
که همچو ابر مهیای آن بدی که بباری
تو آن درخت نجیبی به زیر بار رسیدن
که درد فاصله داری و مستحق بهاری
عجیب تشنه ام اما نشان آب ندانم
به دوست جز دل روشن کجا شود که سپاری؟
مگر چو یوسف مصری ز قعر چاه برآیی
به اوج ماه درآیی که مهر لیل و نهاری
“VIENTOS DEL PUEBLO ME LLEVAN.”
پرسید: «نماز کردند؟»
گفت: «آری.»
گفت: «آه.»
یکی گفت: «نمازِ همه ی عمرم به تو دهم، آن آه را به من ده!»
Tristes guerras,
Si no es amor la empresa.
Tristes armas,
Si no son las palabras.
Tristes hombres,
Si no mueren de amores.
«مرا عَهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم.»
پاییز که می رَسَد همه ی برگ ها را به نیّتِ تو در صندوقچه ی روی طاقچه نگاه می دارم؛ و بهار که می رسد دلم می گیرد از خشکیِ برگ های پاییزی، اینبار سبزینه های باهار را به یادِ تو در صندوقچه می ریزم... .
این قصّه ی تکراریِ سال هاست. سال هاست به شوقِ دیدارت پاییز و باهار را با یاس های حیاط تنها می شوم، سال هاست با سرودنِ داستانِ برگ و صندوقچه روزگارم به دیوان هایی سبز می رَسَد و حاصلِ این رفتن ها و رفتن ها می شود دفترهایی که انگار قرار نیست هیچ گاه گشوده شوند. و امسال امّا تازه معنیِ دوست را فهمیدم... حالا می دانم این همه تنهایی، این همه سبزینه ی چشم به راهِ باهار و این همه برگِ جاخوش کرده در گنجینه ی خاطراتِ کودکی ام، نصیبِ کیست، دوست... .«کتایون» عزیز، دوستِ من، سپاس از بودنت، سپاس از آمدنت و سپاس از مهربانیِ جاری در نگاه و سکوت و حضورت.
حيدر بابا - دنيا يالان دونيا دی
اوغول دوغوب - درد سالان دونيادی
شب ها که دلم می گرفت و روی پلّه های سنگی حیاط به عددِ ستارگانِ آسمان، گونه خیس می کردم، کَسی در گوشم چیزی می گفت؛ درست چیزی که چند ماهی است به نشانه ی دوستی با شما تقسیم کرده ام: «کوچ معنیِ من است.»
«فاطمه» جان، می دانی؟! دلت نگیرد اگر خورشید در چشمت رنگ باخته است، دلت نگیرد که روزها را به شوقِ تنهاییِ شبانه می نوردی، دلت نگیرد اگرتمامِ نغمه های روزگارِ بنان تو را به یاد «او» می اندازند، دلت نگیرد اگر نوروزِ امسال دیگر کسی از لای قرآن اسکناس های نو پیشکشت نمی کند، دلت نگیرد... می دانی؟! می دانی، من کَسی را می شناسم که پدر دارد و مادر هم، حتّی خواهر و برادر، امّا او هم مثل تو، که نه، او سال هاست که اسکناسِ نو عیدی نمی گیرد؛ اصلا سال هاست نوروز ندارد. می دانی؟! سال هاست نه پدر لبخند زدن را تمرین می کند و نه چشمانِ مادر سو دارد به دیدنِ چهره ی رنگ و رو رفته ی زینب... عید که می شود به جای آجیل و شیرینی و میهمانی، تازه زینب یادش می افتد که مثلِ بچه های دیگر مدرسه نمی رفته تا حالا دست کم از تعطیلیِ این روزها شاد باشد؛ ... سال هاست دلشان به آیینه خوش است که راست بگوید، امّا حیف که آیینه ی عروسیِ مادر هم زنگار بسته و راست گفتن بلد نیست؛ سال هاست... .
دلت نگیرد که این درست یعنی «زندگی» و تو شاید از تمام گل سرخ های ایوانِ مادر بزرگ که سال هاست بوته شان خشکیده است، خوش بخت تری؛ دست کم روزنه هایت گشوده اند و ساقه هایت هر روز از تابشِ آفتاب به آسمان فرازتر می شوند... خدا را شکر کن و برای نان حلالی که دستانِ همان فرشته ی دل کنده از غربتِ اینجا ارزانی ات کرده، شکرگزار باش... می دانی؟! «نانِ حلال» ارثیه ی کمی نیست، او «تو» را به تو بخشیده است. مهربان دوست، شادی ببخش به سکوتِ ابدی اش؛ شادی... .
گفتی که دیگری تو، ...کَسی نه مثلِ قبل ها،
تنها جوابِ من ولی یک «آهِ سرد» بود؛
یک واژه رنگِ تمامِ لحظه های ما
روزی که آسمان فقط از «نور» می نوشت
برگی نبود زیرِ قدم های خسته مان
فصلی پُر از باهار و اَهورا و اطلسی٬
روی ترنج های زمین خورده،
... روی فرش
لالای هق هقِ شکسته ی سوگندِ من، ...وَ تو
یادت که هست روزها به شب ها که می رسید
من بودم و تو و یک چهار دیوار و سقف
با سایه سارِ غربت و یک دردِ لعنتی
تکرارِ قصّه ی همه ی مردمانِ شرق
... تکرارِ رفتن و نرسیدن به آفتاب
خواهم رسید گر چه کمی دیرتر ولی،
...خواهم رسید تا به «خود»ی قعرِ این غبار
خوش کرده جا زیرِ قفس واره ی گناه
خواهم رسید و تو خواهی سُرود، باز
تک بیتی از نجابتِ اندوهِ صادقت... .
«مهرسا» - تهران
چقدر دوستی قدیمی را که می بینی تازه می شوی!
...انگار تمام غصّه های دنیا را از یاد می بری!
امروز یکی از شادترین روزها بود بعد از چند هفته دردهای بی علاج که البتّه هنوز هم بی مرهم ترین اند. چند وقتی بود که اگرچه آمده بودم به قصدِ تَر و تازه شدن، امّا عجیب همه چیز دلگیر بود؛ امروز ولی عجیب خداوند شادمانی هدیه ام کرد. دوستی قدیمی و تماسی ناگهانی و دیداری نجیب! «وحید» را سالیانی است که می شناسیم، امّا خُب، حکایتِ سفرِ ما، سفر دوستان و درگیری های همواره موجب دوری سالیان شده بود. بعضی دوست ها انگار تمام نیروهای عالم را تنها با واژه های ساده شان به تو هدیه می کنند. برای من که شاید شاخه های زیادی را شکسته بودم تا این بی رمق پاها مرا به تو برسانند، این روزها عجیب سرد بود. امّا خدا را شکر که چند روزی است انگار قرار است با یادآوری روزهای آفتابی گذشته، من هم لبخند را تجربه کنم.
خدا را شکر، اگر چه دیگر سکوتم شاید ابدی خواهد بود،
خدا را شکر اگر چه دیگر به هیچ وجودِ گُر گرفته ای اعتمادم نیست
... و خدا را شکر اگر چه دیگر برایم هیچ گیرا نگاهی باور کردنی نیست.
شکر که همواره راهی برای رفتن هست! وقتی می روی همه چیز تازه است و تو غرق می شوی در دریافتن و این می شود که دیگر دل گرفته ات نه با آفتاب خو می کُند و نه در ابرها گم می شود.
خدا را شکر که من هنوز خندیدن یادم هست، می دانید؟! من امروز خندیدم، درست مثل کودکی، نه کودکی ای از جنسِ موشک بارانِ آن روزها، که کودکی از جنسِ خاله بازی های صافِ صاف، روی پلّه های حیاط، با چادر نماز گُل گُلی. من امروز خندیدم، ...من، امروز، خندیدم، ...خدا را شکر... .
El Viento en la Isla
de Pablo Neruda
El viento es un caballo:
óyelo cómo corre
por el mar, por el cielo.
Quiere llevarme: escucha
cómo recorre el mundo
para llevarme lejos.
Escóndeme en tus brazos
por esta noche sola,
mientras la lluvia rompe
contra el mar y la tierra
su boca innumerable.
Escucha
me llama galopando
para llevarme lejos.
Con tu frente en mi frente,
con tu boca en mi boca,
atados nuestros cuerpos
al amor que nos quema,
deja que el viento pase
sin que pueda llevarme.
Deja que el viento corra
que me llame y me busque
galopando en la sombra,
mientras yo, sumergido
bajo tus grandes ojos,
por esta noche sola
descansaré, amor mío.
«لاله ی داغ دیده را مانم
کِشتِ آفت رسیده را مانم
دستِ تقدیر از تو دورم کرد
گُلِ از شاخه چیده را مانم
به من، افتادگی صفا بخشید
سایه ی آرمیده را مانم....»
جا نماز،
تسبیح چوبی،
شیرینی زنجفیلی،
… و همه ی خاطراتِ تابستان های کودکی برمی گردد به نیّتِ دو هفته زیارتِ هر ساله، مشهد، کوه سنگی و «طوس» که انگار پایانِ رسیدن بود… .
امسال باید رفت، نه که دلم هوایی شده باشد، نه، …صدایم می کنند، این «من» باید که تک بیتی نذرِ طهارت واژه ها کُند… .می دانید؟! دلم از سکوتِ دیوار گونه ی آدم های بی واژه که می گرفت، از دست های هرز که می ترسیدم و از پنجره های بسته که دل می کَندم، تنها پناهم ضَریحی بود سراسر گشایش و رَسیدن…
دلم برای ضجّه های کودکی به یاد دیوارهایی که به دست همین صدّام فرو می ریخت، گرفته است… آن روزها بد بود، همه چیز بد بود، همه جا بد بود، …آدم ها می ترسیدند، نه از پر کشیدن و «مرگ»، که از رفتن و بی پناه ماندنِ فرزندانشان… آن روزها بد بود، خیلی هم بد بود،… آسمان بر سرمان هوار می شد،… آن روزها بد بود، می دانید؟! به یادتان می آید؟! من کودک بودم و خوب یادم هست که سفرهامان خلاصه می شد در دلتنگی و دل شوره برای آدم های جامانده زیر بارانِ خشمِ تازی ها. …و امروز اگر چه «صدّام» به سکوتی ابدی محکوم شد، امّا هنوز صدّام صفتان که نه، اهریمنان زنده اند و چه سود که او می میرد و دیگری به جانشینی اش زاده می شود… کِی نوبتِ امثال این و آنِ شرق و غرب می شود؟! او دارد با تنهاییِ ابدی آشناتر می شود، امّا هنوز همدستانش «یارگیری» می کنند… این بازی «گرگ و برّه» کِی به پایانش خواهد رسید، هیچ کس نمی داند! امروز «او» را می کشند تا خودشان برملا نشوند و فردا آدم ها را یک به یک سلّاخی می کنند تا سیاهی شان به چشم نیاید، تا که باز «نفت را به قیمت پایین هدر دهند.»
«با مركّب آبی مینويسم و ناشر آنها را سياه چاپ میكند!»
«در واكن و به اين قفس مرده جان بده
ديوارها و فاصلهها را تكان بده
ما را ز دست زندگی بیامان بگير
ما را به دست حادثهای ناگهان بده
تا باورت كنند چو فوارهای بلند
خود را به تشنگان تماشا نشان بده
بر هر چه قاب پنجره رو به آفتاب
سهمی ز نور جرعهای از آسمان بده
«زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول»*
اين سفرههای وا شده را آب و نان بده... .»
سروده ی: عبدالجبّار کاکایی
آنقدر دوستت داشتم که گذاشتم روی شانه هایم بنشینی و نگاه کنی دنیایم را از بالا!
تقصیر تو نیست! همیشه این طوری ست که وقتی نردبان کسی میشوی او کم کم باور میکند که این تو نیستی که بالا نگه اش داشته ای بلکه خودش توانسته و بالا رفته است... .
حالا چرا اندوهگینی؟! من فقط خودم را از تو گرفته ام آن هم با احترام... .
بازگشت: http://skyblue.persianblog.com/1385_8_skyblue_archive.html#5757463
«... فکری به حالِ این غزلِ نیمه کاره کن.»
دوستی سروده بود:
«می دانستی که رو نمی گردانیم
هر طور که شد عذاب دادی ما را.»
... راستی، تا به کی پاسخِ «آمدن»، «رفتن» است؟! چرا هر چه نزدیک تر می شوی «رسیدن» بعید می نماید؟! دیروز به دیدارِ دوستی رفتم که خوب آدم ها را می شناسد و اصلا کارش هم همین است؛ این روزها به او می گویند «مشاور»! می گفت: «ناهمگونی میانِ تکامل و تضاد را باید بهتر دریابی.» می گفت: «آنچه او برایت تصویر کرده در غربتِ این روزهایت از جنسِ تضاد است!» و من رفتم تا به او چیزهایی بگویم از همین دوستانه گفتگو و عجیب بود که شیشه وار نه با سنگ، که با دشنام گون سکوتی شکستم... . امروز فهمیدم بعضی دیدارها انگار یک بار کافی است، یک بار... .
یک دل واژه برای گفتن داشتم و او حتّی مجالی برای یک حرف هم نداد، چه رسد به... به یادِ نیمه جان تنهاییِ جاری در نوشتار دوستی افتادم:
«فال و پیاله با همه دیدم که می زدی
یک بار هم به نیّت ما استخاره کن.»
امّا نه نازنین، نمی خواهد به خودت زحمت بدهی! ...بگذار اینبار هم پرواز کنم؛ دستکم خیالم راحت است که «ای مدّعی عشق کار تو نیست»... می دانی!؟ این روزها اگر عشقی هم هست تنها خلاصه می شود در شاید این شعر نازنین از نازنین دوستی:
«از روزی که جَنگ پایش را بُرد
لِی لِی دیگر برای او بازی نیست.»
عشق آنجا معنا شد، اینجا آدم ها همه چیز را معامله می کنند و چون به گفته ای: «هیچ مغازه ای نیست که دوستی معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست.» امّا کاش آنقدر نیکروز بودیم که نشانی از این دل نوشته ی «سارا» در حال و هوامان بود. اگر چه، همیشه خدا را شکر:
«این روزها همه ی دوستانِ من
بو بُرده اند حالِ مرا از هوای تو.»
*(امروز دلی از عَزا درآوردم: شب شعری که شاید شِش سالی می شد دلتنگش بودم... .)
«آن روز خاک می خواست «پارس» را بِبلعد
دلِ رنجیده ی او به سیاهی می زد
... انگار درد می کشید
شمشیرهای عرب بد می کوبیدند
دلِ پاکِ پارس را صد پاره می کردند
چهره ی روشنِ خاک سرخ شده بود
تازیان می دریدند و می کشتند
خاک، عشقِ گم شده را در دلشان جست و جو می کرد
«اهورامزدا» می دانست که دیگر این خوانده نخواهد شد،
«پارس» نامِ ایران می گیرد و «اهورا» نامِ الله... .»
«وستا»
* چه ساده نوشته است نازنین خواهرکم! اگر چه نیمه رَس سکوتی است که فریاد شده؛ امّا حکایت از تضادنماییِ این روزهاست که به جانِ ایرانِ جوان افتاده است... دشوار است میانِ این همه «من» خود را پیدا کردن و دانستن این که آیا من «این»م یا «آن»... ! باشد که خداگون نوایی بنوازد در تنهایی مان! گاه دلمان حتّی برای عِطرِ بهار نارنج های فراموش شده در سردابِ خانه ی کودکی تنگ می شود، چه رَسَد به نمایه های بی پیرایه ای که نشان دارند از تاریخِ به بلندای تاریخِ کشوری که تمامِ معنای من و تو است.
گاه برای درمانِِ دردهایت باید که رهایشان کنی.
...و تو، ...دردِ همواره ی این روزهایم! چه دردناک بود که امروز از نو دیدمت؛ ...چه خاطره ی گندم گونی بر گونه هایم نقش انداخته ای! ...و چه حال و هوای غریبی ست مرا!
کاش هیچ وقت از نو خداوند دردی اینچنین به هیچ «مِهرنشان جانی» نیندازد! اگر چه هر چه از دوست رَسد نیکوست، اما پروردگارا، این بار دیگر بِبُر مرا از این دردهای بیهوده و کوچم بده به همواره ی تنهاییِ پاکِ گذری که تا تو هموار است و دیگر هیچ نوایی نگاهم را نخواهد دزدید و تا پایان من می مانم و نوایی اهورایی که تنها به تو می خوانَدََم و حتّی «یا حق» مرغی هم نیست که گم کند مرا در راهی که رفتنش را خوب می دانم.
«تنها رفتن» را بُردباری ام بخش؛ دیگر نه به چشمانم اعتمادی است و نه حتّی به راهی که آغوش گشوده به همراهی ام!
«تنها» رفتن را بُردباری ام بخش!
نیچه: «آخرین مسیحی، مسیح بود که مصلوب شد.»
به گفته ی دانته، درست همان گاهی که به خدا می رسد (برگردان شجاع الدین شفا):
«... و در فروغِ این گُلِ بهشتی، پراکندگانِ عالمِ آفرینش را در کتابی واحد که عشق شیرازه ی اوراقش بود، به هم پیوسته دیدم.»
گاه وقتی در سکوتِ جاری در تنهاییِ جدارهایی زنده قدم می زنی، انگار همه ی دنیا را در آن معماری گرد آمده می بینی، و تو دنیا را تجربه می کنی نه فقط یک ساخته ی میرا. (فضاهایی که به غایت نور دارد و دیگری که نمادِ شب است، دالانی که از ابهام می گویدت و سرایی که بی پرده با تو سخن می گوید... .) داستان گونه ای است از حقایقِ روان در همین طبیعتِ عادی شده در روزمرّگی های آدمیزادِ خواستارِ گوناگونی (تنوّع طلب)، که گاه حتّی «خود» را به دور می اندازد و قصدِ «شُدن»ی می کند دیگر... و این گاه نه نوای زندگی است، به «نوفه»ای می ماند که به دیوار رمزِ ویرانگی، به برگ راهی برای دل کندن از شاخه و به رود گریزگاهی تا کویر می آموزد... .
نو اندیشیِ این روزها تنها به سمفونیِ مرگ می ماند به گوشِ قاصدک های راه گم کرده؛ که «راه گم کرده» را در رسیدن به راهش باید که یار باشیم، نه این که به راهِ خویشمان فرا بخوانیمش... !
به جای «آدمِ گناهکار» می شود «گناهکارِ آدم» بود، شاید بازگشتی نصیبمان شود.
بگذار مرا کهنه فکر و متحجّر بنامند،
به جای آنکه حماقتی اینچنین را مُهرِ تایید بزنم.
دیروز برگشتم، نه از آن برگشتن های همیشگی...