«تَرسَم که اشک در غم ما پرده در شَود
وین راز سر بمُهر به عالم سَمَر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خونِ جگر شَود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شَود
از کیمیای مِهر تو زَر گشت روی من
آری به یُمنِ لطفِ شما خاک زَر شَود
...
حافظ چو نافه ی سَر زلفش بدست تُست
دم دَرکش ارنه بادِ صبا را خبر شَود.»
استاد «فريدون جنيدی»، اوستا شناس و شاهنامه پژوه ایران، با كلامی محكم ميگويد: ««شب چلّه» درست است، واژه ی «شب يلدا» را به كار نبريم.» وی، در آستانه ی فرا رسيدن شب چلهای ديگر در گفت و گو با خبرنگار ايرنا افزود: «اصطلاح «شب يلدا» از دوران سیطره ی عرب وارد ايران شده، در حالی كه «شب چلّه» يادگاري است از شش هزار سال گذشته. جشن شب چلّه يادگاري از دوران «مهر نيايش» ايرانيان پيش از پیدایش زرتشت است.» «ايرانيان در شب چلّه كه بلندترين شب سال بوده است با شادی تا دمیدن مهر به نيايش ميپرداختند. ارزش درونی اين شب از روی بزرگداشت دانش ستاره شناسی بوده است. در آن زمان با بهره از دانش ستاره شناسی و رياضی گاهشماری بر پایه ی عدد چهل به دست آورده بودند كه اين روز را به عنوان بلندترين شب سال دانسته و از فردای آن روز خورشيد و روشنی سپيده دم در هر دو روز يك دقيقه زودتر طلوع ميكند. ...بر پایه ی افسانههای كهن اساطيری ايران زمان حكمروايی «چلّه بزرگ» از نخستين روز زمستان تا چهل روز است.» ... .
Me llamo barro aunque Miguel me llame
Barro es mi profesión y mi destino
que mancha con su lengua cuanto lame
* کسی گفت: «کفر هم مرحله ای است.»
... و استاد گفت: «اگر روزی ات باشد چرا که نه.» که «ایمانِ محکم ترین» آن است که از کُفر زاییده شود و این «روزی» عجیب واژه ای بود!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
«ز بَس فیضِ سحر می جوشد از گِردِ سَواد دل... .»
* «دل» از آنرو اقلیم هشتم است که همه ی اعضای هفتگانه ی آدمی را راهی است که به دوزخ می بَرَد؛ امّا دل تنها هدایتگر است به بهشت؛ که هر چه سیاه شوی هنوز به واسطه ی دل کور سوی امید و راه بازگشتی هست.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
* کاش از این جملگان باشیم: آن کاروان که بر چاه گذشت و به جای آب، «آبرو» یافت از یافتنِ یوسف.
«من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم... .»
«دل کز طواف کعبه ی کویَت وقوف یافت
از شوق آن حریم ندارد سَرِ حجاز.»
ناآشناترین آشنا هم اگر به دایره ی شهودت درون شود، انگار که خویشتنِ توست. امروزهای بسیاری فرصتِ آشنا شدن با نَفَس های دمیده در هوای شهرمان دست می دهد؛ کاش رفتار و گفتار و کردارمان به پیشمان بِراند. این «من» امروز احساس کرد که دارد بزرگ می شود. دارم بزرگ می شوم، و این نه از «من» است، که این روزها دوستانی می یابم که بزرگند و این شاید یعنی «من» هم بزرگ شده ام؛ شاید یعنی دیوارهای روبرو دارند فرو می روند در گستاخی شان و مرا پروازی نصیب می شود که سال هاست خیالش دلشده ام می کند. دوست، «سپاس»!
Dicen que tengo de todo...
y dicen...
ellos siempre dicen
Tengo de todo
tengo...
Pero
siento pobreza profunda en mi corazón
que ...te echo de menos siempre
Soy sola
Tengo la vida sola
Soy nadie, esperando a todo, ...tí
Tí..., el viento que me hace mujer
… que me hace madre
el viento
... te estoy esperando, no como viento, ...como tifón
Un tifón, que ma hace la vida al reves
Y...
un día tendre la vida rica, rica de tí
...de tí, ...cuando respirás en mi garganta
(.Poema de MEHRSA – Esta Noche, para ti que sabes vivir)
«ای عاشقانِِ عهدِ کهن
نفرینتان به جان من
_ او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او بگیرد
ترسم خدا نکرده...
از ما دو تن به یکی اکتفا کنید
او را رها کنید.»
نمی دانم باید گفت «روزِ جهانیِ حقوقِ بشر مبارک باد» یا... برای من یکی که دیگر در این باره واژه ی «مبارک» معنایی ندارد؛ برای شما نمی دانم. تنها همین یک ماده از اظهارنامه ی هوده ی بشر در ده دسامبر 1948 بس است تا به نامبارکی این روز و شعارگونه بودن حرکاتِ اینچنین پی ببریم:
Artículo 3 de la Declaración Universal de Derechos Humanos:
Todo individuo tiene derecho a la vida, a la libertad y a la seguridad de su persona
«فرد فردِ انسانی از هوده ی زندگی، آزادی و امنیّت برخوردار است.»
هوده (حق) زندگی: شگفت زیباست این همایشِ ادبیِ دو واژه ی «هوده» و «زندگی»؛ امّا به چه کار می آید؟! دلت نگیرد دوست، این نوشتار با سایه های فراز شده بر این کویرِ خورشید زده کمی ناهمگون است. این روزها حقِّ زندگی یعنی حق داری میانِ «مردن» یا «اندک اندک جان کندن»، یکی را انتخاب کنی. آدم های گنده، یا همان کشورهای گنده برای کوچولو موچولوهای دنیا تعیین تکلیف می کنند. می دانم، تو هم درست مانندِ من دلت سال هاست گرفته است و انگار با هیچ بغضِ گشوده شده به بارانی باهاری نمی خواهد که باز شود؛ امّا خودِ ما کوچولو موچولوها چقدر بارِ گناهمان سنگین است؟! اگر تو کوچکی ات را فریاد نزنی و قامتت به استواریِ آفتابِ نیمروز درخشش پیشه کند، آیا هیچ ابرگون وجودی بر شاهنشاهیِ آسمانِ وجودت نیّت خواهد کرد؟! گناه از خودمان است، خود یعنی همه ی ما؛ هنوز نه فکر می کنیم و نه برایمان مهم است چیزی که برایمان رقم می زنند. دیگر از جنابِ «بوش» و هیچ جنابِ دیگری گله نمی کنم؛ گناه از من است، از تو است و از «ما»ست. شاید «او» درست گفت که:
« ...من اگر بنشینم
... تو اگر بنشینی
پس که بر می خیزد؟!»
اگر چه نه دل خوشم به هوده ی بازنستانده ام و نه خوش دارم به روزگارِ شومِ دهکده ی جهانی پسند، امّا روزِ جهانیِ حقوقِ بشر شادباش؛ البتّه اگر هنوز «شادی» ای به دلِ مردمانِ خاور میانه، نازنینانِ آمریکایِ جنوبی و سپید دلانِ آفریقایی مانده باشد.
کاش روزی این «من» هم لبخنده ای بیآفریند در نگاره ی چهره ی کودکی که سال هاست با لاشخورها هم غذاست و از سایه ی ابر هم می گریزد چه رَسَد به ما آدم های لاشخور گون!
کسی که به میخانه به پای خویش برود و به پای دیگری بازگردد، کاستی اش کم ظرفی اوست.
کسی در آینه گم شد، حبابی به دریا پیوست،... .
... یک من درون «حبابی» است بر رویه ی دریای وجود و «من» دیگر خودِ دریاست؛ که آن مرد گفت: «انالحق» از اینرو بود. ...و درست گفت که: «من دریایم»، که شکست حباب او را به دریا پیوند می دهد.
این آهنگ «معین»، معمّا، پیشکش برادر خوبم مازیار. سپاس از این که مرا به یاد نواهای دوست داشتنی روزگار کودکی های روح انداختی... و سپاس از مهران نازنین، دوست خوب ایرانی.
دیشب از شبکه ی فرهنگ چیزهایی شنیدم که دردهای کهنه ام را نمک می پاشید انگار!
این روزها که پارسی گویان به کار بستن واژه های بیگانه در میانه ی کلام را نشانی از دانستن و فراوانی اندیشه می دانند،
این روزها که «ما»ی ایرانی هنرور، در سکوت دم ها و بازدم هامان به سروده های مردمانی آنسویی دلخوشتر داریم تا به ترانه های پری زادگان اینجایی،
این روزها که ما به جای بازخوانی چندین باره ی ویژه نامه های فرهنگستان ادب (که البته گاهی واژه های پیشنهادی همین فرهنگستان هم «پیش کوری، قربانِ چشم درد» است.) کار ویرایش ادبی را هیچ می انگاریم،
این روزها که پَراندن چند واژه ی انگلیسی یا هر «فَرَنگ نشان» واژه ی دیگری، نشان از بالا بودن پایه ی فرهنگی-اجتماعی است انگار،
... و این روزها شنیدن آنچه که شنیدم، ناگوارتر می نمایاند!
می گفت: «در فرهنگِ جامع بریتانیکا آمده است: محمّد ابن زکریای رازی اهلِ «ری»، دانشمندِ عرب... ابن سینای همدانی، اهلِ «همدان»، دانشمندِ عرب... و ... .» و بسیار بسیار کسان دیگر که دانشمند و فیلسوف و... عرب خوانده شده بودند. خانم گوینده در ادامه گفت: «... نه، شاید ما همه اشتباه می کنیم و «رازیِ اهل ری» عرب است و هیچ کداممان تا به حال نمی دانستیم. حتما همین طور است؛ چون بریتانیکا شاید معتبر است!!!»
راستش تمام دیشب را به واژه ی شاید بیگانه ی «معتبر» فکر می کردم. چه کسی شایستگی دارد از ارزش و اعتبار بگوید؟! کار دنیا به جایی رسیده است که فلان مجله ی به اصطلاح علمی چون توانایی مالی بیشتری دارد باارزش است و دیگری غیر معتبر!! اصلا چه کسی می گوید امثال بریتانیکا، نیچر و... معتبرند؟! راستش از روزگارِ چند ماهِ پیشِ لبنان تا امروز، این «من» دیگر نه امیدی به مهلتِ روزگار دارد و نه چشمداشتی از آدم های درگیر «خود» درون.
این روزها اعتبار آدم ها و دانش ها و... به پول است. بالای تمام آسمان ها چشم های ناپاکی تو را وجب می کنند؛ دیگر نه حرمتی هست برای ملیّتت و نه چهار دیوار تنهایی ات پاسداشته می شود.
این روزها تمام دوربین ها تو را «نزدیک» می بینند و بعد «وارونه» تصویرت می کنند... .
این روزها گاه وقت کم می آوریم برای زندگی! شاید باید هر روز به جای بیست و چهار ساعت، بیست و چهار سال آفریده می شد...
این روزها کارهای زیادی هست و آدم های کمی که کار بلدند...
این روزها «منِ» ایرانی شاید که «شب ها» را باید از زندگی عامل* بگیرد، اگر چه... !
* Factor
«سخن در صلاحست و تدبیر و خوی
نه در اسب و میدان و چوگان و گوی
تو با دشمن نفس همخانه ای
چو در بند پیکار بیگانه ای؟
عنان بازپیچان نفس از حرام
بمردی ز رستم گذشتند و سام
تو خود را چو کودک ادب کن به چوب
بگرز گران مغز مردم مکوب
وجود تو شهری ست پر نیک و بد
تو سلطان و دستور دانا خرد
چو سلطان عنایت کند با بدان
کجا ماند آسایش بخردان؟
اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه.»
No hay extensión más grande que mi heridalloro mi desventura y sus conjuntos
y siento más tu muerte que mi vida
«بر سَرِ آنم که گر زِ دست برآید
دست به کاری زنم که غصّه سرآید
خلوتِ دل نیست جای صحبتِ اَضداد
دیو چو بیرون رَوَد فرشته درآید
صحبتِ حکّام ظلمتِ شب یلداست
نور زِ خورشید جوی، بو که برآید
بر دَرِ اربابِ بی مروّتِ دنیا
چند نشینی که خواجه کِی بدر آید
تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی
از نظرِ رهروی که در گذر آید
بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخِ گل بِبَر آید
غفلتِ حافظ درین سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی خبر آید.»
سنگین قدم بر می دارم،
شُکر...
هنوز توانِ رفتنم هست،
ابرها چه خیس نَفَس می کِشَند!
پلک هایم چکّه می کنند،
باید برای این سقف فکری کرد!
(مهرسا – امشب)
گفت: سلام
جواب داد: کاری داشتی؟
گفت: حال شما؟
جواب داد: حالا چقدر؟
گفت: روزگار به کام است؟
جواب داد: عجب دسته چکم اینجا نیست...
امروز باغِ ملّت بودم. عصر بود، راه کج کردم به سمتِ خانه ی بالا. برف سنگین می بارید! ماندگار شدم شاید برای روزی؛ آنقدر باریده بود که خودروی بی زنجیرِ چرخ ما توان رفتن نداشت، این شد که ماندگار شدیم. مهربان می بارید! سرد بود و ستاره باران؛ «پریسا» مثل همیشه دلش برای «آدم برفی ساختن» پَر می زد. فردا صبح یک آدم برفیِ «گُنده» خواهیم ساخت!:
کوچه،
... سرد،
عصرِ روزی خزان نشسته،
درختان هنوز برگ ها بر دوشند،
سبز و سُرخ و سپید،
... برف می بارد،
بوی خدا دیوانه ات می کند،
کنجِ این کافه ی تنها،
یک نوشیدنیِ گرم
عطرِ دانه های قهوه ی زیرِ شیشه ی میز
... موسیقیِ کلاسیک،
اشکالِ آوانمای رها در سکوتِ مِنوی روبروی من
... اینها همه یعنی
هنوز هم می شود نَفَس کشید
یعنی...
هنوز...
می شود اینجا نَفَس کشید،
اگر چه دوردست ها صِدایم می زنند... .
(عصرِ آدینه ای سپید بالا، کافه کلاسیک - مهرسا.)
«مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
زندگی از دم در قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت حس خواهد کرد که سبکتر شده است
در تنم خرچنگی است که مرا می کاود
خوب می دانم من
که تهی خواهم شد
... وفرو خواهم ریخت
توده زشت کریهی شده ام
... بچّه هایم از من می ترسند
آشنایانم نیز
به ملاقات پرستار جوان می آیند... .»
(سروده ی: سفر کرده عمران صلاحی)
«تمام شهر پر از بوی گندِ هوشیاری است
اگر چه در دل این شهر مَست بسیار است.»
گویند چوپانی از خستگی به گوشه ای از درگاه پادشاهی ساعتی اُوتراق کرد و سفره اش را گشود و نان جوینی به دندان کشید و بعد ساعتی در سایه سار درگاه بر حصیری آسود. سربازان و نگاهبانان هر چه کوشیدند او را وادارند بر ترک مکان، نشد. این شد که از پادشاه خواستند تا خود از چوپان دلیل بودنش را جویا شود.
- پادشاه اندکی تُرش روی به قصد تادیب چوپان پرسید: «ای چوپان! اینجا عمارتِ من است نه رَباط؛ باید که راه برگیری و در رباطِ آنسوی شهر باراندازی و اُوتراق کنی.»
- چوپان از پادشاه پرسید: «این قصر آنِ کیست؟»
- پادشاه با بادی که همواره به سر داشت گفت: «که من پادشاهم، و این قصر از پدر مرا رسیده است.»
- چوپان پرسید: «پیش از پدرت چه کسی مالک این عمارت بوده است؟»
- پادشاه گفت: «پیش از او پدرش و پیشتر هم جدّم.»
چوپان باز پرسید: «و پیش از این جماعت؟»
- پادشاه این بار اندکی خروشیده گفت: «پیش تر از آنان پسر عمویی که در کارزار هلاک شد و این عمارت به جدّ من رسید.»
...و چوپان گفت: «مگر رباط نه آنجاست که یکی بیاید و دیگری بگذرد؟ پس این قصر کم از رباط ندارد و من درست جایی آمده ام.»
?Quién eres, que me llenas de esperanza¿
دریای پارس

می گویند سفر آدم را ویرانه می کند و از نو می سازد،
می گویند آدم ها چهره می نمایانند در میانه های راه،
می گویند این روزها که می روند نمایه های «سَفَری همواره» اند بر آدمی که انگار گُم می شود در این هموارگی ها،
می گویند و می گویند و می گویند... و سعدی شاید نیکوترین را گفته باشد از هویّتی که جستجوگریم:
«وجودی دهد روشنایی به جمع
که سوزیش در سینه باشد چو شمع.»
«آفتاب بودن» کارِ ساده ای نیست امّا شدنی است. دیوارها را می توان نادیده گرفت و به شفّافیِ آبشار بر دیده ها حِصار شد... و برای چون «من»ی شاید تنهاترینِ یادگار روزهای رفته روز نگاشته های چهارسوی دفترچه ی خاطراتم است:
غروب،
آسمانی سُرخ روی،
نور می دَوَد به آنجایی شاید دور
... ساعتی انتظار
ستاره بَر خواهد شد
می دانم که چشمانم هنوز «دیدن» بَلَدند
دلت نگیرد نازنین...
که طاقِِ ستاره نشان را از «هموارگیِ خورشید» دوست تر دارم.