تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

دیشب باران می بارید در نگاهت،

امروز باران می بارد در نگاهم،

...و فردا، ای کاش باران ببارد در نگاهمان...

آن وقت رنگین کمان بر نگاهمان زودتر خواهد درخشید. یادت باشد وقتی با سرانگشتت بهار را می نوازی، یاد این خزان آفریده هم باش! این روزها دلم می گیرد که می گذرند و به رفتن نزدیک می شوم.

کاش هیچ رفتنی در کار نبود،

                                           ...کاش پاییز فصل من نبود،

                                           ...و شاید کاش که تو هم می آمدی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 5:14  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

«پریچهره را همنشین کرد و دوست

که این عیب من گفت، یار من اوست.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 14:24  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 14:18  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«تو تار می زدی و خدا سبز می سرود

باران، بهار و آینه، سوغاتِ زنده رود.»

                                                                                     دل سروده ی امروز مهرسا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:15  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

مرگ شاید حقیقتی همواره ترسناک باشد: برای ایمان پیشگان، مذَکِّر روز محاسبه است و سختگیری؛ و برای دیگران شاید گونه ای از «عدم شدن» را یادآور است. شاید اگر از نخست اهلِ پرواز باشیم، اینقدر پر کشیدن از اینسوی حصار بدانسو، برایمان سخت نمی نمود: «تو نیز وام کن اکنون پر و خدنگ برون آی.»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 13:28  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

این روزها انگار همه آمده اند تا قاعده ها را حذف کنند؛ هیچ کس نیامده تا قاعده ای نو بسازد همنوا با حال و هوای این روزها. این است که تنها بنا بر حذف است؛ دیروز «قافیه» را نادیده می گیریم، امروز «وزن» را و فردا... . قواعد را از زندگی حذف کرده اند، حالا از هنر نقاشی گرفته تا شعر و ادب. امروز از پاشیدنِ رنگ هم بر بوم یک طرح می سازند بی هیچ ریشه ای در اصول نخستین و ابتداییِ طراحی. امروز داوری اساسا بی معناست، چون قانون و معیاری موجود نیست. نه تنها در هنر، که در سیاست، علوم اجتماعی، معماری و بسیار بسیار دیگر، این حکم صادق است:

 

 

«کسی به غفلت و آگاهیِ تو کار ندارد

هزار بار فرو رو به زیرِ سنگ برون آی.»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 13:27  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

یک فنجان قهوه،

چشمانی که انگار می شناختم،

دستانی گرم،

                     ...و دوستی قدیمی،

 

می درخشید

صادقانه می درخشید،

درست مثل همیشه.

او همیشه صادق است؛

                                     ...و من همیشه دوستش داشته ام.

 

                                                                                             دل نوشته ی دیشبِ مهرسا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:45  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«قربون برم اون خدارو خدارو

لطفش به هم می رسونه دلارو

حل می کنه رحم اون مشکلارو

شکرت خدایا... .»

 

برای خودم ننوشتم.

دوستی این روزها کسی را یافته است؛ خواستم شاد باش بگویم، همین.        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:54  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.»

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:53  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

- چند فصلی است از خود و دانشکده ی قدیمی و دوستان آن روزها دور افتاده ام؛ امّا همین هفته از نو صدای دوستی را شنیدم که نوای «تار»ش از خودش آشناتر است برایم. یک لحظه دلم برای کنسرت های دانشجویی دانشکده ی علوم و تالار آوینی عجیب تنگ شد! کاش از نو آن سال ها تکرار می شد و کودکی هامان گل می کرد:

 

دالانی دراز

نفس هایی به شماره

پایانی از جنس پرواز

من که پریدن نمی دانستم، امّا

نغمه ی داوودی شما بود

که تکه های بودنم را هوای رسیدن بخشید

تارها، کمانچه ها، نی ها و... .

این روزها ترانه هایم را با ملودی آن روزها می سازم

که نه،

ترانه هایم زاده می شوند

... و چه ساده به زبان می آیند

انگار که از روزهای دبستان از بر داشتمشان...

 

دیشب ترانه ای نوشتم

برای کبوترکی که از سرمای استخوان شکن امسال زیر سقف دالان کز کرده اند

دیشب ترانه ای زاده شد بر دستانت

درست مثل شکوفه هایی که بر تنهایی تاری لبخند می نشانند

و دستانی که سکوتی مرگبار را با زخمه گونی از نو فریاد می کنند

فریاد را در غربت خاکستری آن دورها از یاد برده بودم

... و حالا باید تمرین کرد،

من فریاد بلدم

پس امروز تنها برای آنکه شهامت را معنا کنم

فریاد می زنم

دیوارها دستکم خواهند شنید

... و شاید ذره ای از پوسته ی آجرینشان را به احترام فرو نشانند.

 

                                                                                                    امروز - دل نوشته ی مهرسا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:23  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

در این پلک ها راز بزرگی است،

با باز و بسته شدنشان، ما «بازی وجود و عدم» می کنیم

و انگار که بیش از این از «وجود و عدم» خبرمان نیست.

 

 

«آیینگی» غیر از آیینه است؛ منظور چگونگی ساخت آن است شاید. وقتی در آینه می نگریم آیا آینه چیز دیگری است و ما چیز دیگری؟! تا ما خود را در آینه می بینیم آینه را نمی بینیم و خود را می بینیم. وقتی آینه را می بینیم خود را نمی بینیم. «مرآت الله» مفهومی است که ما را گنگ می کند، ما تصویری هستیم که در آینه نسبت به صاحب تصویر وجود دارد.

 

 

 

«در ناله ی خامش نفسان مصلحتی هست

ای صافی مطلب نَفَسی زنگ برون آی.»

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:14  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

دی شب دوستی پرواز کرد درست به جایی که من بودم؛ دلم گرفت، شاید هم هوایی شد. دوستی اینچنین شاید تا پایانِ روزهای عمر هم پیدا شدنی نباشد. «نمی دانم چرا این روزها اینقدر اینجا به چشمم مهربان آمده است!» آن روزها وقتی به هیاهوی مهرآباد می رسیدم دلم برای سکوتِ مهربان «بَرَخاس» (Barajas) تنگ می شد؛ دی شب هم درست همین طور بود. با این که از اینجا بودن شادمان هستم، یک آن دلم هواییِ آنطرف ها شد، شاید برای این که کسی پَرمی کشید که انگار دوستش داشتم. دلم نه به رفتن خوش است و نه به ماندن؛ امّا گاه فکر می کنم که شاید به گفته ی سفرکرده احمد شاملو چراغ من اینسو می سوزد. خدا کند که گردبادهای وطنی به این زودی ها خاموشش نکنند!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:33  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«رسانیدنِ امر حق طاعتست

ز زندان نترسم که یک ساعتست

هماندم که در خفیه این راز رفت

حکایت به گوشِ ملک باز رفت

بخندید کو ظنِّ بیهوده برد

نداند که خواهد درین حبس مُرد

غلامی به درویش بُرد این پیام

بگفتا به خسرو بگو ای غلام

مرا بار غم بر دلِ ریش نیست

که دنیا همین ساعتی بیش نیست

نه گر دستگیری کنی خُرّمم

نه گر سر بُری بر دل آید غمم

به دروازه ی مرگ چون در شویم

به یک هفته با هم برابر شویم

مَنه دل برین دولتِ پنج روز

به دودِ دلِ خلق خود را مسوز.»

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:10  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

اینجا زیباست... .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 6:17  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

سلام، ناماسته

راستی! امروز یه اتفاق میمون رخ داد، اگه گفتید چی؟! یه نفر به ما سلام کرد اونم همین جا، توی بلاگفا! ...خواهر گُلِ گُلابِ من، زهرا، خوش اومدی اینطرفا! بعضی وقتا به خونه ی من هم سَر بزن

 و توی دفترچه ی خاطراتم با مدادِ گُلیت بنویس!

 http://zahramohebbi.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 10:4  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«سرو» شاید یعنی تنها چیزی که بودنش را آرزو می کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:31  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

امروز چیزی شنیدم، نه همه ی ما امروز چیزی شنیدیم: گفتند «صدّام» نامی را دار زدند، عجب! و من دیدم آدم های بسیاری شاد بودند؛ از اینجایی ها تا آنجایی ها. امّا اصلا دلیلی برای اینهمه شادی نه یافتم و نه «یافتنی» دیدم. حالا او برود، حالا دیگری بیاید و یا آمده باشد؛ چه فرقی به حال مردمان دنیا می کند؟ فقط آنها که سرکارند شاید جیب هاشان پرتر شود و دستشان رو نشود. هیچ وقت فکر کردید چرا صدّام تنها برای کشتن صد و اندی نفر به اعدام محکوم شد ولی هیچ کس حتّی اشاره ای به داستان های دیگر ساخته ی او نکرد؛ او و هم پیمانان فرنگی او بودند که درد بارانمان کرد، کودکی ما را ویران کرد، دوستانمان را از ما گرفت و آدم های تنهای بسیاری را تنهاتر کرد. صدّام رفت و یا، «شاید» رفت؛ امّآ امثال او اینجا و آنجای دنیا بسیارند. هنوز «اََمریکنیزیشن» بیداد می کند، هنوز جوان های ما آرزویشان نفس کشیدن در هوای این کشور و آن کشور است و هیچ کس نه دلش به حال آدم های له شده زیرپاهای سربازان آمریکایی و انگلیسی و... می سوزد و نه به حال اندیشه های لگدمال شده. هنوز دنیا پر است از صدّام ها، پر است از نمرودها و پر است از اسکندرها. ...و این آخری، همان اسکندر آشنای این روزهاست که دنیا را زیر و رو کرده است؛ و آن وقت دلش به حال ما می سوزد و برایمان نسخه ی دموکراسی و مردمسالاری می پیچد! عجب! بله، وقتی من، تو و همه ی مای به اصطلاح ایرانی بعد از چند ماه، یا چند سال دل کندن از سرزمینمان، یادمان می رود که ایرانی هستیم و حتّی در گفتار، خود را به دیگر کشورها منصوب می کنیم، آن وقت چیزی بیش از این چشمداشت نیست. راستی، تو، من و مای ایرانی ساکن آنسوی آب ها، هنوز خانه ی پدری ات را به یاد داری؟

راستی از وقتی لباس های فرنگی می پوشی، انگار با فرهنگ تر شده ای! ...عجب از اینهمه ابیّت طبع! «فرنگ» عجب آب و هوایی دارد، نه؟! هنوز لهجه ی مادربزرگ آبرویت را می برد؟! ده قدیمی تان را چطور؟ به یاد می آوری؟! عجب از همه ی ما و شما! حتّی آنها که دو وجب آنطرف تر رفته اند هم آنقدر به خود باد می کنند که بیا و ببین، دوستان دوبی رفته ی ما هم برای خودشان آدم های بزرگی شده اند و کارشان به جایی رسیده که دیگر واژه های انگلیسی در پارسی می پرانند، آن هم آنها که در «عربکده» زندگی می کنند! چه رسد به دوستان ینگه دنیا رفته و اروپا دیده و آسیا زده، آنها که دیگر ...!

بگذریم، ...امّا ما هر کداممان یک صدّام بالفطره ایم، هر کدام. تو هستی، من هستم، همه ی ما هستیم. روزی نوبت تک تک ما خواهد رسید، حالا اعدام ما شاید به طنابی باشد که خودمان با دست های خودمان می بافیم و کم کم ما را به زیر می کشد. در هر حال بد است، این روزها آنقدر صدّام هست که نمی دانیم باید شاد بود از جان کندن این یکی، یا که دلگیر بود.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:59  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

اگر روزی دلت بگیرد

            ...و آسمان را تار ببینی

کدام قناری برایت آواز خواهد خواند؟!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 15:32  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

Tristes guerras

si no es amor la empresa...

Tristes armas

si no son las palabras...

Tristes hombres

si no mueren de amores. ..

»Tristes guerras de Miguel Hernández«

 

پیکارهای اندوهناک،

اگر عشق دست مایه شان نباشد.

سلاح های اندوهناک،

   اگر واژگان نباشند.

مردان اندوهناک،

اگر بر عشق جان نسپرده باشند.

«برگردان از: مهرسا»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:7  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

امیدوارم روزی آنقدر بزرگ بشوم که شجاع تر از امروز اعتراف کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:53  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

1.       راستش یه دوست تازه ی نازنین، منو به این بازی دعوت کرد، پس نمیشه «نه» گفت. «صدف» رو اولین بار تو کسوت یه روزنامه نگار دیدم و فقط همون یه بار بود البته. توی همون دیدار یه شعر نو برامون خوند و دلمون رو تازه کرد. راستش همون شب تا رسیدم به «خونه ی مجازیش» سر زدم. ساده می نوشت و صمیمی، درست مثل «من» وقتی بچّه بودم. از وقتی درد ادبیات به جونم افتاده، دیگه حتّی نوشتن کودکی هامو یادم رفته. {مثلا اومدم ادیبانه(!) حرف زدن رو یاد بگیرم، حرف زدن خودم رو هم یادم رفت.} گاهی دلم هوای شِعرای «میقل هرناندز» می کنه، گاهی شاهنامه و گاهی هم فتوحات مکیه. هنوز نفهمیدم کجای کارم، اصلاً رسالتی دارم یا نه؟! یا اصلاً رسالت من به شهرسازی معمارانه می مونه یا به معماری شهری یا به ادبیات معماری شهری و یا به خودِ خود ادبیات. اصلاً چرا باید ادبیات می خوندم و حالا که خوندم به چه کارم میآد، اصلاً چرا آدم باید نوشته هاشو چاپ کنه؟! چرا باید دلتنگی هامو با آدما تقسیم کنم؟! چرا آدما باید واگویه های منو بشنون؟! چرا... .

2.       منم درست مثل دوستمون، آقای ترکی، کم حافظه ترین روزگارم شاید. نه هیچ شعری از خودم به یادم هست که بعضی وقتا ماه و شهر و... آخرین جایی که رفتمو از یاد می برم. پریروز داشتم فکر می کردم که پارسال همین موقعا کجا بودم و بعد از کلّی «فکر آشوبی» یادم اومد که وَوه، پیش دامون و علی رضا و آلیسیا و ایگناسیو؛ بعدم چند روز بعدش، پیش جواهر و حنان و خلاصه کلی رفیقای گل دیگه. از اینهمه تنها یه غزل کوتاه خودمو خوب یادمه، اونم فقط برای این که به عدد ستاره های آسمون خواندمشون.

3.       راستش کودکی «من یکی» که چیزی برای گفتن نداره، از وقتی چشم باز کردم تو مملکت خودمون بارون درد بود و جنگ؛ حالا هم حسرت یه عالمه بازی نکرده و کتاب نخونده و بغض نترکیده به دلم مونده. این روزا وقتی بچّه ها رو می بینم که نه از درد می دونن و نه از تنهایی و عزیز از دست دادگی، شاد می شم و گاهی دلم می گیره برای خودم. بچّه ها حالا با لالایی پدر و مادرشون به خواب میرن و ما با لالایی موشک و بمب و آژیرهای رنگارنگ خواب می رفتیم. یادم میآد از تلویزیون درس می گرفتیم و شب ها به جای توی خونه، توی زیر زمین می خوابیدیم، توی پناهگاه کوچیک خودمون. یادمون داده بودن که آژیر سبز یعنی «این» و آژیر قرمز یعنی «اون»؛ خلاصه کلی چیزای عجیب غریب که هیچ کدوم برای یه بچّه ی پیش دبستانی و شاید کوچیک تر جالب نیست. ولی با همه ی این دلهره ها بازم شاگرد اوّل می شدیم، بازم مادر برامون کادو می خرید، بازم توی همون موشک بارونی شاگرد اولیمون رو جشن می گرفتیم و روز گرفتن کارنامه بهترین روز زندگی پدر و مادرمون بود. راستش شاید تنها دلخوشی اون روزهای بی دلخوشی، همین کارنامه های بیست بارون بود و لبای خندون. من از جنگ بیزارم و از هر کسی که دلش برای جنگیدن می تپه؛ برای من جنگ فقط از دست دادن بهترین ها بود و به دل داشتن داغ لبخندایی که تجربه نشد و کتابایی که تو آتیش سوخت و مادر و پدری که دلهره های سالای جنگ، موهای شاد و جوونشون رو سپید کرد و به صورت آسمونیشون خطّای عجیبی انداخت.

4.       خیلی وقتا از خودم بدم میاد، راستش از همون بچّگی ها دلم می خواست یکی بودم که نبودم. حالا هم بعضی وقت ها دلم از خود می گیره، بعضی وقتا فکر می کنم که دارم نقش بازی می کنم، که خودم نیستم، که دارم همه رو اذیّت می کنم... راستش از این نارضایتی همیشگی دلم می گیره؛ حتّی از گفتن و نوشتن هام، از واژه هایی که به کار می برم، از رفتارم با دور و بری هام، از آدم هایی که به طرفم میآن، آدمایی که ترکم می کنن، از همه دلم می گیره. هنوز نفهمیدم کجام، قراره چی کار بکنم؛ تا این حد که تو دوران دانشجوییم توی معماری، چند بار خواستم رشتمو عوض کنم، از ادبیات پارسی گرفته، تا ادبیات اسپانیولی و نقاشی رو هوس کردم؛ ولی آخر سر یه شیفته ی جامعه شناسی شهری شدم و فعلاً «فرهنگ و معماری» «پیشونی نوشتم» شده.

5.       اوّلین مقاله ای که به زبون فرنگی سخنرانی کردم خوب یادمه. اون روز فکر می کردم که سخنرانی کردن سخت ترین اتّفاق زندگی یه آدمه، اونم به زبون فرنگیا. امّا امروز فکر می کنم پارسی حرف زدن کار خیلی سختی باشه. این روزا از خودم خجالت می کشم وقتی دُن کیشوت می خونم، وقتی یادم میآد که دو ساله یک خط شاهنامه نخوندم، وقتی دلم می خواد تو کلاسای «مسعود سعد سلمان» باشم، ولی از دست این روزگار! حالا تنها چیزی که برام ساده س حرف زدن به زبون فرنگستونیه و هر روز بیشتر از دیروز از پارسی نوشتن و حرف زدن خودم شرمنده می شم؛ اگر چه خیلی خیلی این روزا دارم پارسی می خونم؛ خیلی بیشتر از گنجایش فکریم و  شاید به قول استاد «معلّم» از خیلی این وری های مدّعی بهتر پارسی بلدم! کاشکی اینطور باشه!!!!! (راستی این روزا «Holy Bible» می خونم و بوستان سعدی؛ این دیگه خیلی جالبه، نه؟! بوستان سعدی کتاب دُعامه و انجیلم کتاب کمک آموزشی.)

 

دلم می خواد سه تا از دوستامو و برادر خوبم، «مازیار» رو به این بازی دعوت می کنم؛ فاطمه، مهران و سمیرمی. بنویسید، درست از همون چیزایی که تا حالا شاید به هیچکی نگفتید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 3:33  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

کتایون: «امروز برای ما یکی از بهترین روزها بود،

انگار بعد از مدت ها بی همدلی، خدا خم شد و بر گونه هامان بوسه زد

جای بوسه هایش هنوز بر صورتِ بچّه ها هست

گونه هاشان گُل انداخته است؛

                                         ... ممنون از اینهمه خوب بودن!»

 

... : «نازنین ترین!

چهار دیواریِ مهربانی شما انگار که گوشه ای از بهشت بود

لباسهایم بوی خدا گرفته است

... باهاری ترین دوستی!

شادترینم که شما هستید،

که آفتاب هنوز می وزد،

که سایه بانی هست

... و گاهی می شود در سایه ی همین پاکیِ محض نفس کشید.

«خوب» هستی

... و  آینه ی وجودت صیقلی است

که پاییزِ وجودِ چون «من»ی را باهار تفسیر می کنی!»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 13:43  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

اگر چه آنقدر «گرفته دل» بودم که شنیدنِ صدایت، گوشِ تنهایی ام را کَر می کرد و حصارِ مقدّسِ بودنم را ویران،

امّا، «مادر بودنِ» کسی که مرا می خواند انگار دیگرم می کرد؛

دست کم حالا شاید دیگر  واژگانِ برخاسته ام خیمه ی تنهایی ات را آتش ننشاند...

این اتفّاقِ کمی نیست؛ مادرت را سپاسگزار باش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:33  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

خیال می کنی گُل این «رنگ» را از پیشِ خود به ناز و نعمت، به چمن آورده است؟! تو به غنچگی او بازگرد، روزگارِ خون به جگر داشتن به امید رسیدن.

«... خونی به جگر جمع کن و رنگ برون آی.»

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 13:57  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

“SENTADO SOBRE LOS MUERTOS”

Aqui estoy para vivir

mientras el alma me suene

y aqui estoy para morir

cuando la hora me llegue

...

Varios tragos es la vida

y un solo trago la muerte

 

«نشسته بر بالین مردگان»

... اینجایم برای زندگی

نا زمانی که روحم می نوازد،

و اینجایم برای مرگ،

زمانی که گاهش می رسد،

...

جرعه های بسیاری از زندگی لبریزند

و تنها یک جرعه، جرعه ی مرگ است.

                                                         «برگردان از: مهرسا»

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 14:0  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

...و بردبار باش بر آنچه رَسَدت... .

« ...وَ اصبِر عَلی ما اصابَکَ اِنَّ ذلِکَ مِن عَزمِ الاُموُرِ.»

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 12:15  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  |