تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

 

«کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

ره نمونیم به پای عَلَم داد نکرد.»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:5  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

...entre los huesos de los muertos

Abria Dios sus manos amarillas.”

“Primavera Amarilla” de “Juan Ramon Jimenez”

 

...در میان آرامگاهِ مردگان

خداوند دستان درخشانش را گشوده بود.

«برگردان: مهرسا»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:2  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«هنرور چنین زندگانی کند

جفا بیند و مهربانی کند.»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:59  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

¡Un Tablao Irani!

Ayer

Martes

...veinte cuatro

un dia inolvidable de “Bahman”

El primer dia de una clase de skis

¡Wow! Tendre unas semanas con ellos

...me dan la energia de cantar de la vida

de escribir de lo que siento

de sentir enamorada

de continuar sin nadie

pero contigo, con...tigo, mi amor

 

...esta vez mas perfundo

como “Guernica” de “Picasso”

como “Virgen con el nino” de “Dali”

Como ti, como yo

como nosotros en el momento de unirnos

cuando volaremos hacia la sexualidad

Eres mi mismo, soy ti mismo,...

Si

     Esta vez... mas perfundo

como sus ojos, los de mis pequnas estudiantes...

                       que veo mi futuro en sus presente.   “Mehrsa-Teheran 2007”

 

چِک، چِک، ...میبارد و چه خوب است!

دردهایمان پا در گِل میمانند، نه فرصتِ فریادشان هست و نه مجالِ جانگرفتنی، میشود نفس کشید، که برای عشق ورزیدن به چهرههای روبرو هنوز بهانهای هست. راستی، «دیروز» عجیب دوست داشتم هیچ وقت «دیشب» نمیشد... حسِّ مقدّسی است، نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 5:0  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 http://www.wwwebart.com/riverart/paradise/festivals/persiangulf/index.htm

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 13:26  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 13:15  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

باید سر به گریبان برد شاید، دنبال گریبان خودم می گردم... .

تنگ می شود نفسم به نیامدنت و پرپر می شود بودنم به آمدنت. حالا انگار سردرگم ترین "سرخ گلم" که هنوز هم نمی داند باید سربرآورد یا سر به تو کشید و پنهان کرد کرشمه های مهربان باهاری را... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:45  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«پیش از تو آب معنیِ دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جراتِ فردا شدن نداشت.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 7:44  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

آنقدر نوشت و نوشتم که دیگر به واژههایم رضا نبود. سنگین بود و گرفته. امّا من، میخندیدم، درست مثل روزگار کودکی روح وقتی شاپرکی را دنبال میکردم، مثل آنروز قشنگ، موزهی شاپرکها، با شاپرکی بر انگشتم؛ که هنوز درخششی از جنس پاکی کودکانه هست شاید... سنگین بود صدایش، نه امّا سرد؛ دل گرفتگیاش دلپسندم میآمد. میخندیدم و دوباره میخندیدم، ...شاید تلنگری سرخ بود گفتن از صبر برای کبوترکی که این روزها پرپر میزند برای پرواز: «...که نه صبر داری نه یارای ایست.» ...و امّا این مفرد از سعدی راه میگشاید شاید، بنوشش نازنین:

 

«جایی نرسد کس به توانایی خویش

الّا تو چراغ رحمتش داری پیش.»

 

* «... چیدنِ این گل گناه است و نچیدن مشکل است.» «صایب»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 7:43  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

شکست هُرم حضورم به جملهای دلگیر

به یخ نشست صدای مسافرِی بیپیر

کسی فرازِ مرا در فرود معنا کرد

که مسخِ آینه بودم، کرانهای شبگیر... .

 

                                                                                     دل سرودهی امروز عصر مهرسا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:38  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

امشب خواستم بگویمت، نشد، ...بگذریم:

شکوفه کن، ...توبه کردن پاییز زیباست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:9  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

«حُسنت به اتّفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری به اتّفاق جهان می توان گرفت... .»

 

«گل های تازه»: «شجریان» میخواند، «یاحقّی» زخمه میکشید و «لطف الله مجد» مضراب میزد... دُرّابِ مژگانم به تزلزلِ خاکی میماند واماندهی رستاخیزی ناگهان... زود بود پرکشیدنش شاید، هفتاد و چند برای چون او سالی نبود.

 

من نه از نوازندگانم شاید و نه از سازندگان، گاه به گاهی دل میسپارم به «موزونپردازی» و در این میانه شاید نواهای آشنایی چون ویولن استاد سفرکردهمان هم بیتقصیر نباشند؛ امّا موسیقی این روزها نه تو را به زندگی موزون و همنوا با بودنت فرا میخواند و نه درهای بسته‎ی روبرو را کلید نشانت میدهد، تنها وقتی نمی «بنان» میبارد به تنهاییات؛ لختی «یاحقّی» میوزد در چهارگوشهی اتاقی که از تنهاییِ روزگار جهانی شدن پُر است، ...آن وقت تازه میفهمی که راه بسیار است برای رفتن و شاید هنوز قدم در راه هم نباشی چه رسد به رهرو. وقتی حکمتِ بزرگان را به قدر وسعتِ بودنم درک میکنم، دلم میگیرد از بودن. غزل میگویم، اما هنوز نه غزل است؛ اصلا زمانه را چه نیاز است به واگویههای مسافری در راه مانده... یکی نیست بگوید که اول راهت را چراغبانی بجوی و بعد پیری و آخر شاید پس از فرسنگها رفتن و نرسیدن، چیزی از جنسِ درکِ حقیقتِ هستی بیابی برای گفتن. که موسیقی هم همین است. هنوز «تصنیفِ امیدِ دلِ من» سر میشکند دیوارش... اندکی دلسپردگی می خواهد و بالی شاید. دیروز دلم عجیب گرفت که رفتنش را شنیدم، انگار کسی در گوشم گفت: «بترس از روزهایی که میآیند.» یک به یک میروند آدمهای آدم، و ما میمانیم و شانههایی افتاده از تکلیف که بر بودنمان سنگینی میکنند. تنها شادیمان این است که هنوز نوربخش و همایون و... هستند هم نسلِ چون «من»ی و هنوز هم امید هست که از مکتبِ درسِ استاد «معلّم» چیزی یاد بگیریم از جنسِ ادب... شاید «ادیب بودن» نه آن است که این روزها امثال این و آنِ ترانهسرا و غزلسرا و سپیدسرا و... میکوشندش.

 

«هنر» چیزی نیست جز تمرینِ «ادیبانه زیستن» که این روزها جایش را به تظاهراتِ نارسِ هنرنما داده است. ...«رسیدن» شدنی است، بازهم شهری را آشوب خواهد نشاند نوایی از جنسِ امروز.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

* مراسمِ سوّمِ «پرويز ياحقّی»، چهارشنبه هیجدهِ بهمن ماه، از ساعت 16 تا 30/17 در مسجدِ نور، ميدان فاطمیِ تهران برگزار میشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 2:46  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

چو خورشید «یک دست» کَرَم باش

که جهان را زیر موج زَر پنهان میکند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 14:0  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

       استاد از دیوان «بیدل» (روانی رود و زلالی باران) می گفت: از این اُنس آن بخواهیم که در این دیوان است، نه آن چه در سلسلهی دیوانگان. («سلسلهی دیوانگان» حاکی است از قوانینِ جاری در سخن و معنا، از عروض و قافیه گرفته تا مبانیِ دستوری؛ در حالی که قضیه اینهمه نیست.) که «بیدل دریافتن» نه به دانستنِ صِرفِ عروض و قافیه و آرایهها بسته است که آشنایی به ترکیبِ سخن میخواهد و سرشتی نکتهبین، بیدل ساده می گوید و صادق:

 

«در عرصهی تعیّن، بیراستی ظفر نیست

هر جا به جلوه آیی با این عَلَم برون آی.» 

 

       شمع که میسوزد گاه دود به سر میرود که این شاید برخاسته است از ناجنسی و نامرغوبیِ نخ و نیاز است به چیدنِ نوک آن. شمع تاب میآورد سنگینی سر را تا که شاهدی سبک کند درد را. تا پایانِ این «سرباختن» شمع تاب میآورد به ایستادگی و مردانه میسوزد. از آغاز سوختن شمع تا سرچیده شدن، زمانی نیست بسیار؛ اندکترین است. تو نیز در راهت ثابت پیما باش که این «نیمهسوختن و بد سوختنِ دود به سرآور» دیرپایا نیست. اگر تاب بیاوری، غیرت و ایستادگیات را به ثبوتِ طی طریق خواهی رساند. راست قدم بودن حرکتی است همچون حرکتِ بالگرد، تنها به اوج و پروازی بی هیچ اینسو و آنسو کج رفتنی. «سر باختن» در قیاسِ کار شمع ناچیز چیزی است. اگر مردی، ایستاده بسوز، درست مثلِ شمع و بر آن باش تا سوختنت هیچ حاصل نکند جز رسیدن و شاید قلبِ سرشتت به آنچه بایدش:

 

 «شمع بساطِ غیرت، مپسند داغِ خفّت

سربازی آنقدر نیست، ثابت قدم برون آی.»

 

       دردِ روزگار: اگر «حقیقت» معیاری دارد بیرون از ما و باید بر حسبِ آن معیار عادلانه و عاقلانه بنگریم، جریان دیگر است. امّا نفیِ دیگری به نیّتِ اثباتِ خویشتن، پذیرفتنی نیست. «گفت شبی چون کارِ عاصی، روزِ محشر»، در چنین سرما شبی نباید سرد سخن گفت، اگر دَمِ گرمی داری چندی نفر را به راهِ خود بخوان و همراه کن؛ امّا نفیِ راه دیگران بیدانش از آن جاده ناصواب است.

 

       حالی که دیگرگون شد: از امام محمّد غزالی پرسیدند که چرا برادرش نماز جمعه را به امامت او نمیگزارد. امام محمّد، احمد را به نماز خواند و او اجابت کرد. در رکعتِ دوم، احمد نماز را ترک گفت. محمّد به دنبالِ او به خانه اش رفت. گفت: «نمیآمدی که بهتر بود!» احمد گفت: «من تا زمانی که امام بود، بودم؛ وقتی امام رفت تا قاطرش را آب بدهد، من هم رفتم. چرا که دلیلی برای ماندن نبود.» احمد از آنجمله بزرگان بود که خاطِرِ دیگران را میخواند. آنچه او دیده بود، همان رفته بر محمّد بود. محمّد صبحگاه قاطرش را آب نداده بود و در میانهی نماز دلش به حالِ حیوان سوخت و قصد کرد به آب دادنِ حیوان... پس از این رخداده بر محمّد بود که حالش دیگرگون شد و انگار به جایی رسید از جنسِ ترک هر آنچه دارد و حاصل آوردنِ هر آنچه باید.

 

       چنین کن که شمع: شمع به نیّتِ کوچ و پرواز، خار پای خود را در آتش میسوزاند تا پروازی سزاوارتر؛ تا که کوچ را به تمامی دریابد. (نخِ درونِ شمع):

 

«صد شمع از این شبستان در خود زد آتش و رفت

ای خارِ پای همّت، زینسان تو هم برون آی.»

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:53  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«... این است فضلِ خداوند،

دهدش به هر که خواهد و خداست دارای فضلی بزرگ.»

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 2:21  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

با من حرف بزن،

«دوستت دارم» را سکوت کن

و «دلم می خواهد تنها باشم» را فریاد،

بگذار بدانم بر کدام صخره ایستادهام و چند قدم مانده تا سقوط!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:13  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

شبیهِ سایه که خورشید، دوستت دارم

جنون رسیده تر از بید، دوستت دارم.

 

                                                                                                    دل سروده ی امروز مهرسا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:4  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

امروز جز مکتبِ درس استاد، دوستی نازنین توفیقی اجباری نصیبم کرد بر همنشینی با بوستانِ سعدی؛ که البته این روزها کتابِ دعاست. اینبار تورّق بر بابِ سوم تمامی گرفت: بابِ «در عشق و مستی و شور». شادیِ تورّقِ گزیدهای از شاه بیتهای این بخش را با شما تقسیم میکنم:

 

«نه تلخست صبری که بر یادِ اوست

که تلخی شکر باشد از دستِ دوست.»

 

«بگفت این جفا بر من از دستِ اوست

نه شرطست نالیدن از دستِ دوست.»

 

«گر از دوست چشمت بر احسانِ اوست

تو در بندِ خویشی، نه در بندِ دوست.»

 

«بخور هر چه آید ز دستِ حبیب

نه بیمار داناترست از طبیب؟»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 13:26  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

* در دیوانِ شمس آمده است که بیشتر اهلِ بهشت سادهدلان و ساده اندیشانند.

از شمس دلیلی جویا شدند و گفت: «چرا که عاقل از هر خیالش هزار خیال زاید.» «تا عاقل فکرِ پلی کند، دیوانه خود را به آب زده و به آنسوتر رسیده است.»

 

«ای مردهی تکلّف، از کِیف و کَم برون آی

گاهی بهرغمِ دانش، دیوانه هم برون آی.»

 

* «قبله» سنگی است که ره گم نشود و نه خانهی خداست. تعبیر خانهی خدا شرک آفرین میتواند باشد، باید ظرایف و نشانهها را دقیقتر شنوا شد.

 

 

* فرشتهای شنید که از زمین بانگی برمیآید و از عرش «بانگی تمام» به جواب. فرشته مصمم شد که این ذاتِ لایق را بیابد. هر چه خانقاه، کنیسه، کنشت،کلیسا، آتشکده و مسجد بود را کاوید و نیافت. به آسمان بازگشت و از نو پرسید: او کیست که اینچنین پاسخی را برانگیخته است. صدایی آسمانی به او گفت: «به فلان بتخانه برو.»

در بتخانه کسی را دید که با بُتی به گفتگو نشسته است؛ به گونهای که انگار با بُت یگانه است. به آسمان بازگشت و از نو پرسید که او «کسی به انحراف افتاده» است. آسمانی ندایی گفت: «او آنچه میجوید در ماست، اگر او انحراف دارد ما که راه دانیم و میدانیم این اوصاف نه به بُتی بازمیگردد که پیش روی اوست. این صفات برخاستهی ذاتِ ماست و خلوصِ او در خواندن، دلیلی محکم ترین در پاسخِ گرم ماست.»

 

«تنزیه بی نیاز است از انقلابِ تشبیه

گو برهمن دو روزی محوِ صنم برون آی.»

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 13:24  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«بوی کبر و بوی حرص و بوی آز

در سخن گفتن بیاید چون پیاز.»

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 13:22  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

بند میشود زبانم به نگاههای خیرهات،

سرد میشوند واژگانم به واژههای نرسیدهات،

انگار زود است عاشقت بودن...

زودتر از هنوز،

گذر میکنم اینبار

تا به فراموشخانهای از تو،

اگر چه میدانم،

                         ...«سفر» نه کارساز است! 

                                                                                           «دل نوشتهی دیشب مهرسا»

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 3:48  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«باران می خواهم، ...بی هیچ تحمل

هوا می خواهم، ...بی هیچ کتمان

در این هوای بارانی

تو را می خواهم،

                           بی هیچ تحمّلِ کتمان.»

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 3:24  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

شاید چهار سال، شاید پنج سال، شاید... امّا دیگر مهم نیست؛ همهی این شایدها را به همین راحتی باید از یاد برد. اگر چه، سکوت هم دیگر کارساز نیست. این دستانِ یخزده از بس که با کاغذهای کاهی عشقبازی میکنند، دیگر هیچ کم نمیآورند از نوشتن.

امروز در نهایتِ دلگرفتگی، خانهی شعرا و من: این بار «سپید»ی خواندم از «جهانی شدن». راستش تازه میفهمم همین شاید چهار یا پنج سال کارسازِ اینهمه دانستن و درک بوده است. «سپید»ی خواندم که اینبار انگار «بالغ» بود؛ رسیده بودم، من امروز شعری رسیده را از بوتهگاهِ دفترم چیدم! چه مایه شادم... اگر چه روزها می روند تا رفتنم نزدیکتر شود و ندیدنت همیشگی شاید! امّا شادم که عشقوارهی تو بلوغی ساخت بر سکوتِ دلگرفتهی این «کوچ عاقبت». تو، میدانم خواهی رفت و خواهی برگزید و خواهی زیست و باید که شادتر؛ ...

 

امّا این «من» سالهاست که «تو»، تنها واژهی دفترش را، روزها و شبها، بارها و بارها، مشق میکند و تندیست را با خمیرهی واژگان بر سینهی دفترچهای قامت میبندد به عشق.

 

«تو» شاد که باشد «من» هم شاد میشود! شاید به قولِ مادربزرگ باید ادامه داد... آن روزها بارها میشنیدم که «مهرنگاره» بودنم دلیلی باید باشد به مهربانیِ همواره و بیهیچ چشمداشتی... باید ادامه داد به همین بودن، درست مثلِ قبلترها.

اگر چه اینجا تا حال هیچ شعر کاملی ننوشته بودم، امّا فردا دلسرودهی امروزم که بغضی چهار، پنج ساله را شکست، مینویسم.

 

تو را به خدا هم که شده برایش دعا کنید، دلم تنگش میشود؛ امّا حیف که از امروز روزهی سکوت واجب است!

درست مثلِ... و «مریم» چه کشید!

چه مایه سخت است وجودت را خط بکشی و آوازِ مخالف بخوانی...  

 

دست هایم از امروز مرثیههای این چند ساله را سامان میدهند به نیّتِ دمیدنی دوباره در تو. من میروم، تو میروی و ما میرویم؛ این روزها دیگر نه باید به ماندن دلخوش داشت و نه به رفتن. میخواهم فرزندِ ناگهان باشم، دیگر به ناگهانها دل میبندم و از قوانینِ علت و معلولیِ گذشته دل میبُرَم... .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:24  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

بزرگواران ادیب در صفحهی ادبی «وازنا» (کارنامهی سابق)،

سپاس از مهربانیِ بیکرانتان؛ کاش دستکم کودکترین بودنی باشیم که «بزرگ شدن» را در حال تجربه است!

... اگر چه کودک ماندن هم عالمی دارد.

 

http://www.vazna.com/sresults.aspx?categ=11&st=

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:1  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

سرد است این روزها،

استخوان میشکند بادهایش؛ امّا گرم میشود به... .

گِره میکردم بودنم را در مُشتی که از سرمای این روزها کِز میکرد به گوشهگاهِ جیبم؛ امّا تو که آمدی انگار نه سرما، سرما بود و نه سوزی تنهاییام را به بازی میگرفت:

 

«غرقِ شمارههای نفس نامِ بودنت

انگار آب میشوم، از نو بنا شوم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 12:8  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

       

        این روزها، «گردباد» به موهایم شانه میکشد و «اقیانوس» برایم میسُراید از دستانی که انگار فقط عریانیِ تن را نیازمندند به نوازش، و روحِ عریانت را هیچ نمیستایند!

        این روزها، دلگیر میشوم از تنهاییِ دیوارهای روبرو که دلتنگِ شکستنند و انگار هیچ تبری نیامده تا بر غربتِ تماشای آنسوی حصار طعنه زند که شاید کسوفِ هموارهی چشمهایمان فرو بشکند...

 

    ...این روزها دلم میخواهد تلخ بنوشم، تلخ ببینم و تلخ بنویسم... شاید «حقایق» آنچنان که باید رنگ بنمایانند.

 

        این روزها، شبها را از روزها دوستتر دارم؛ شاید برای این که تاریکیِ راه روبرو را یاد میکنم و این «همزاد پنداری» دلگرمم میکند به نمِ اشکی و ریزهی بارانی... این «پلکهای خجسته نور» به انتظارِ پاکیِ سحر، سالهاست کاغذهای کاهی را به گِل مینشانند و نقوشِ تیره میکشند با شیرهی جانِ مدادِ کودکیها!

        این روزها دیگر نه هیچ غزلی عاشقانه است و نه هیچ عشقی صادقانه... این «نه» یعنی ناامیدی که خودِ معنای «امیدوار»م. انتظار می کشم مسافری را که در راه است، و «خود»م که انتظار میکشد «سفر» را. هنوز امیدی هست وقتی میشود از این زندان پرواز کرد: وقتی «بال» هست، «پرواز» شدنی است و «تو» هنوز گرم هستی، مثل خیره نگاههای آشنای چند سال پیشت. من، امید، زندگی و پرواز، همزادیم؛ این است که دل بُریدن راه چارهی به «تو» رسیدن است.

راستی یادم رفت بگویم: این روزها دیگر هیچ «شُدنی» هم شُدنی نیست. گاهی فکر میکنم دیگر نه «کُن فیَکوُن»ی رخ دادنی است و نه «قولهای مردانه»ی آن قدیمترها؛ …و آدمها میروند که رفته باشند و میمانند که مانده باشند.

 

ثانیههای اکنون تنها مهمِ این روزهایند و فردا نه چیزی هست بر پایهی امروز. «ماجراجوییِ این روزهامان، پایانی که ندارد!»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 6:7  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

«بهار خرّمی دهر غیر وهم ندارد

دو روز سیر کن این سبزه زار بنگ برون آی.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:41  بدست مهرسا Mehri Mohebbi