باهار معنیِ چشمانِ پاکِ شماست.
خوب دوست!
سرِ سفرهیِ «هفت سین» کوچکیهایِ ما را هم یاد کنید و برای بزرگ شدنمان دعا کنید:
«بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل بِبَر آید.»

The LORD is my light and my salvation; whom shall I fear
The LORD is the strength of my life; of whom shall I be afraid
(Holy Bible, A Psalm of De-vid, 27)
- «... بالجمله بعد از ورودِ ناصره، عیسی (ع) راهِ بیابان پیش گرفت و با عبادتِ ایزدِ ذوالمنن همی ممتحن شد، نخستین چهلروزه روز بداشت و آنگاه سخت گرسنه شد و در حال شیطان بر آنحضرت آشکار شد و گفت: «ای عیسی! بفرما تا این سنگها نان شود و از آن بخور تا گرسنه نمانی.» آنحضرت فرمود که فرزندِ انسان به نان زنده نیست بلکه به ملکوتِ خداوند زنده است.»
«همانا خَس را در چشمِ برادرت میبینی و شاهتیر را در چشمِ خود نمیبینی.»
- «... و عیسی (ع) از آنجا برای غذا خوردن به خانهی متی آمد و گروهی از عشاران و باجگیران بهنزدِ آنحضرت آمده با وی غذا همیخوردند. فریسیان که طایفهای از بنی اسراییلاند چون اینحال مشاهده کردند با شاگردان عیسی گفتند: «چون است که معلّم شما با گناهکاران غذا میخورد؟» چون اینسخن به عیسی (ع) رسید فرمود: «مردمِ تندرست محتاج به طبیب نیستند، که بیماران و مریضان را طبیب لازم است.»
«ای افعیزادگان چگونه میتوانید خوب تکلّم کنید و حال آنکه بد هستید؟!
زیرا که زبان از زیادتیِ دل تکلّم میکند.»
- شاید بخشی از حکمتِ تقدّسِ یکشنبه: «... و در آنروز که یکشنبه بود مایدهیِ آسمانی بر ایشان فرود آمد و آن پنج نان و دو ماهی بود، پس عیسی (ع) آن پنج گرده نان را پارهپاره کرده و هر یک را با لختی از ماهی به شاگردان داد تا بر مردم همی قسمت کردند و ایشان همیخوردند تا همگی سیر شدند، و آن مردم جز زنان و اطفال پنجهزار تن بودند. چون همگی از خوردن فراغت جستند دوازده طَبَق نانِ پاره زیاده بماند... .»
«خُسرانِ اندک را سود باید شمرد و کار بر قانونِ عدل باید کرد.»
کاش همینطور بودی، کاش همینطور باشی!
امروز واژههایت عجیب بالنده تصویرت کردند بر بوم بودنم، کاش همواره میشد همسوییهامان در همین واژگانِ پاک رخ مینمود. اینروزها بازی با نام «گوشهها» دیگر سرگرمیِ پنجه گرمکنِ این شاعرکِ تنها نیست که دستانش آفرینش را مشق میکنند. دستم را بگیر مهربان، هنوز کودکترینم برای اینچنین شهود!
«این زمان عاشقِ سرگشته فراوان دارد
کِی نظر سویِ منِ بی سرو سامان دارد.»
Dormir contigo es el camino mas directo al paraiso: Esta frace se puede ser la frace mas bella del mundo, depende de como vemos a lo que enferentamos
پس از یازده سال دیدنِ همدرسهایِ قدیمی، امروز آنقدر دلچسب بود که انگار نخستین گل سرخِ باهارِ امسال را به چشمانم میهمان میکرد. «نفیسه» هنوز مثلِ آنروزها نشاط میبارید بر بودنمان و «یزدان» کوچولو هم انگار قرار بود تمامِ پاکیِ دنیا را یکباره به نگاهمان بتاباند. «هستی» تکان نخورده بود، درست مثلِ پیشترها، صافِ صاف، پاکِ پاک و صمیمیِ صمیمی. راستش دلم گرفت، کاش آنقدر از دیروزها فاصله نمیگرفتم؛ دوستانِ قدیمی آدم را یادِ تجربههایِ قدیمی میاندازند. خدایا شکر که هنوز هوایِ پاکی برای نفس کشیدن هست؛ که نفس کشیدن را چند ماهی است در «غربتِ وطن» از یاد برده بودم و امروز ازنو نفس کشیدم. چه پاک! چه زلال و چه پرگل بود هوایِ امروز! می خواهم زندگی کنم دوستیها را!
...از امروز برای همهی گلهای سرخ پرچین میکشم.
«گاو شاخ دارد امّا عقل ندارد.» «ابن سینا»
گاهی حس میکنم کاش بعضی چیزها، حسها و... را خدا هرگز به ما نمیداد. امّا بعدتر به این میرَسَم که نه، شاهکار بودنِ آفرینشِ انسان هم در همین است: اگر «شاخ»ی هست، عقل هم توامان میتازد. خوشا بحال اویی که میداند کجای راه باید کمان کشید و کجا باید سر در خود فرو بُرد به نیّتِ اندیشیدن.
(شادترینم. امروز بندهای از بندگانِ دلنشینِ خداوند را با گوشِ جان شنیدم و با چشمِ دل به تماشا نشستم؛ از همان آدمهایی که بودنت را باهاری میکنند، حتّی اگر مثلِ من زادهیِ خزانترین خزانِ روزگار هم بوده باشی.)
Tengo ganas de volver a enamorarme
یادش بخیر و یاد دوستی که آمدنم را سبب شد.
«در جوانی پاک بودن شیوهی پیغمبری است
ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار.»
کوچه، خیابان، بزرگراه، جاده،... راستش نمیدانم چقدر دراز است داستانِ اندیشههایِ رَسیده و بَررَسیده ات؛ امّا خوب میدانم که رسیدنت نزدیکتر است از سَرککشیدنِ آفتاب به ایوانِ سرزمینِ پدری. رَسیدی، یادت باشد دیواری که فروریختی به نیّتِ نمِ نوری، سخت چشم بهراهِ توست تا اینبار با تعریفِ جدیدی ازنو بسازیش... اینبار دیوار یعنی حصاری از مهربانیِ، خلاصهشده در پنجرهای رو به کوچهباغهایِ سرزمینِ آدمهایی که میفهمند، که میدانند، که «خوب بودن» بلدند، که خودشان را خوب میشناسند، که... .
نازنینترین درخشنده به کنجِ «تار»یِ تنهاییام، زادروزت شادباش.
که خوب میدانی کجای آسمان را باید سرخ کشید،
... بیشتر از «رود» که «دریا» دوستت دارم.
بندبندِ بودنِ دیوار به «روزن»ی بند است که میسازدش، بندبندِ بودنِ من به مِقراضِ تویی که میگشایدم و ازنو سر میاندازد، بندبندِ بودنِ... . نه، دیگر این واژهها خوشآیندم نیست! دیگر مِقراضِ حضورت را اجازتی نیست برای بندگشودن از دفترچهی خاطراتم. میخواهم «خوشبین نبودن» را تمرین کنم، اگرچه انگار قرار است تو همواره خوب باشی...! برایت آسمان را آرزو میکنم تا بیکران باشی شبیهِ واژههای پاکش و اگر روزی دلت گرفت و تاریکی میهمانِ بودنت شد فردایی باشدت از نور، که حتّی سرزمینهای سردِ شمالی هم شش ماه به شش ماه خورشید را فرامیخوانند... تو آسمانی، میدانم، تنها چند فصلی است سیاه میبینمت، نارسایی یا از چشمانِ من است و یا از طبیعتِ تو؛ چند ساعت، چند روز و یا چند ماه بیشتر نمانده است تا آفتاب.
دیدی؟! ...بازهم نتوانستم بدبین باشم!
باید به همه چیز شک کرد: به «من»، به «تو» و به «او» هم حتّی. دلت نگیرد نازنین، غروب شده است، پیِ کورسویی باید بود... که نیمه جان کورسویی مرا بس تر است از همه ی خورشیدهایِ دروغینِ این روزها. این روزها دیگر کسی از گلِ سرخ نمی پرسد: «مهربان! خاکت مناسب است؟ پرچین نمی خواهی؟ شاپرها آزارت نمی دهند؟»
این روزها همه از سرِ خودخواهی زیبایی ها را دستچین می کنند. امّا نیّت کرده ام از میان تمامِ این دیوارها قد بکشم و آنقدر بالاترین، تا سایه یِ مِهرگونی بر سکونِ تاریکِ دشت باشم. که دشت تنها به نمِ نوری جان می گیرد، چه رسد به خورشیدِ خیالی که در اندیشه ی عروج سال هاست بودنش را می سوزاند به خَلَق گونه عشقی. می شود از نام تا کام فرا رفت که اینبار درگیرم به ممارستِ «مِهر» گونگی.
دیروز از نو فرشتگان صدایم زدند؛ شُکر که گوشهایم هنوز شنیدن بلدند.
خدایا این «سَمیع» بودن را از ما مگیر!
دیشب بچه ها شبچره داشتند؛ من هم دلم نیست که هوایی میشود گاه بهگاه، همنوایشان شدم. یادِ روزهای دانشکدهی هنرهای زیبا افتادم و کسی که همیشه دوستش داشتم!
...تار میزد و «تار زدن»ش تار و پودِ بودنم را از هم میگسست و باز به هم میتاباند، امّا این «من» نه من است دیگر... .
بچههای خوبِ کویرنشین دیشب آنقدر مهربانی باریدند بر بودنم که تا سالها توانِ رفتنم هست، حتّی تنها و بی هیچ واژهی آشنایی بر گوشهای غربتنشینم.
بچه ها «دوست داشتن»تان نعمتِ کمی نیست، نمیدانم چگونه میشود خداوند را شکرگزارد!
«سرو» که نباشی، به «تاک» میمانی
که حتّی به قُوّتِ دیگران میایستی.
«امید و یاسِ وجود و عدم، غبارِ خیال است
از آنچه نیست نخور غم، از آنچه هست برون آی.»
- ... خواه تاکگونه باشی (تاک خمیده قامت است و زاهدانه سُبحهباز) و خواه مِیپرست، خرابات پاک و منزّه است؛ نه به پاکیِ تو پاک میشود و نه به آلایشت میآلاید، که تو تنها رهگذری.
«ثمر کجاست در این باغ گو چو سرو و چنارت
ز آستینِ طلب صد هزار دست برون آی.»
...گویند در سرزمینِ یمن، پیش از آن سیلِ شگفت و در درّهی آن سَد، مردم میوه نمیچیدند. در دشتها به تفرُّج میرفتند و ظرفِ میوهای بر سرشان میگذاشتند، در گذر از باغها سبدهاشان پُر میشد از میوههای آن دشتِ بهشتگونه و چهها کردند که عاقبت از آن بهشت رانده شدند به بلایی.
- ... عارفی بود به چهار دیوار خانهی کهنسالش مانوس. میان او و خانهاش عهدی بود اینگونه که هر گاه اراده کرد به فرود، او را نهیب زند. شبی خانه بهناگاه فرو ریخت. مرد خانه را گفت: «جوانمرد! من و تو قول و قراری داشتیم.» خانه پاسخ گفت: «من به قرارِ خود هستم، تویی که شانه خالی کردهای.» مرد پرسید: «از چه رو؟»
خانه جواب داد: «من به هر نوع دهان گشودم تا تو را آگاه کنم، تو مُشتی گِل به دهانم زدی.»
«قدت خمیده ز پیری، دگر خطاست اقامت
ز خانهای که بنایش کُنَد نشست برون آی.»
زادروز «کوچ معنی من است» با چند روزی زودکرد شادباش.
سپاس ازخواهر گلم که به یادم آورد.

بنا را میگذارم بر این که هستی، نفس میکشی، فکر میکنی و هنوز یادت هست که چقدر باران بارید به چشمانِ آفتابیام تا این نیمهجان رنگین کمان بودنمان را روشن کند،
بنا را میگذارم بر این که میدانی تا چه مایه واژههای نوشته و نانوشتهام تو را جار میزند،
بنا را میگذارم بر این که نواختنت نرگسها را به ستایشِ تک گلِ زرد آسمان میخواند،*
بنا را میگذارم بر این که چشمانت دیدن بلدند و گوشهایت شنیدن،
بنا را بر این میگذارم که دوستم داری...
این است که دلم نمیآید دلگیر شوم از تو، حالا نه تقصیر تو است و نه تقصیر من که دایرهی واژگانِ ادبِ پارسی آنقدر گسترده است که خزان را میشود سرزمینِ رفتنها و نرسیدنها معنا کرد و پاییز را فصلِ عاشقی... راستی من اهلِ پاییزم، این است که گاه اشکهایم را به پایِ سرو میریزم تا دل کوچه نگیرد از زرد و نارنجیهای پاییز؛ که «پاییز بهاری است که عاشق شده است.» درمانش هم شاید نسیمی است از دشتهای جنوبی. حالا چه فرق میکند پاییز باشد یا بهار، تو که باشی حتی آسمانِ استواییِ آندورها هم مرا به زیر «باران» میخوانند.
* برگرفته از این بیت «نظامی گنجوی»: «هزاران نرگس از چرخِ جهانگرد ---- فرو شد تا برآمد یک گلِ زرد.»
Moriré como el pájaro: cantando
penetrado de pluma y entereza
sobre la duradera claridad de las cosas
«بخشی از برگردان مهرسا»
«نَفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
بعد از هزار سال که خاکش سَبو بُوَد.»
بچه ها چه خوب می دانند کجای آسمان را باید سرخ نقاشی کرد،
...و بزرگترها هم خوب می دانند بر کدام دیدگاه باید پرده کشید...
کاش هیچ چشمی، از دیدنِ هیچ حقیقتی، حتی به قدر «تنه ی فرو ریخته ی بادگیری» منع نمی شد. آن وقت آسمان صاف می ماند و خورشید «همواره بودنش» را نذرِ می کرد بر دستانِ کوچکِ فرزندِ کویر و باران های موسمی تنها به نیّتِ آفرینشِ رنگین کمان می وزیدند از عشق... .
راستی، این روزها دلم می خواهد بدانم «دوست داشتن» والاتر است یا «عشق»؛ شاید دل نوشته های شما راه بگشاید بر غربتِ واژگانم.

یک نیمجو معتقد به طاعتِ بیگریه مشو!
- یا به «بهشت» باید رفتن و یا جهان را «بهشت» کردن... امّا چه دلگیر میشود رفتنها و نرسیدنها وقتی این تک بیتِ «منزوی» را حقیقت احساس کنی:
«به وعده دل چه کنی خوش که چون بیندیشی
بهشت نیز سرانجام جز فریبی نیست.»
- وقتی به بیچیزی (فقیری) کمک میکنی، او به تو نیازمند نیست که تو محتاج اویی؛ چرا که او مُهر میکند هستیِ تو را به این «فعلِ خوب».
- کسی گفت: «من در همدان که بودم از هفت کَرت میپریدم.» یکی زان میانه جرات کرد و گفت: «همدان دور است، امّا کَرت نزدیک است؛ ما هفت کَرت برمیکنیم تا شاید نشانمان دهی.» این شد که مدعّا و مدعّی یکباره رنگ باختند.
می شناسمت به حرمتِ «عَرَفَ»... میدانی این روزها به صرفِ فعلِ بودنت دچارم؛ این است که سه حرفِ بی تعلیلت را گاه واژه میسازم و گاه بیت بیت فراز میکنم به دفترچهی خاطراتم... میشناسمت، حالا خوب میشناسمت... .
میدانم، از «عَرَفَ» تا خود مِنا را پی کودکیهایت دویدهای، این است که خداوند پویههای پاکت را پاسداشت و تو هنوز کودکستانی پاک در درون داری... من هم میخواهم دانشآموز کودکستانت باشم! «مِهر» گذشته است انگار، میدانم، امّا تو که مهربانی دیگر چه نیاز است به مهربانیِ خزانی که تازه میکند دیدگانِ تماشا را به بارشهای همواره. قول میدهم شاگردِ اوّل باشم، باشد؟!