اینجا کویر،
قحطِ نگاهی که میچکد،
یا واژهای که از نَفَسی تازه، ...یا گُلی،
تنها، باهار معنیِ تکرارِ فصلهاست؛
... هر روز چین و چُروکی نو بر ضمیرِ خاک،
بر دستهای زخمیِ زنهای پشتِ دار،
بر ماجرایِ داس و جو و گندم و درو؛
... جنگلترین حماسهیِ شرجیترین شمال،
پیغامدارِ غربتِ «لوت»ی دوباره است!
حالا،
... میانِ وحشیِ دریا و بادبان،
قعرِ تُرُش چکامهی لبخندِ روزگار،
محکمترین کِشیده به تقدیرِ کوچهاید؛
بر استواییِ قفسِ تنگِ سینهام،
در من، خطوطِ ممتدتان سبز میشود... .
مهرسا، تهران – باهار هشتاد و شش خورشیدی، «نوروزگانی»
«دروغ هر چه بزرگتر باشد
مردمِ دنیا آن را راحتتر باور میکنند.»
دکتر عالمی: «در کارهای فرهنگی، صرفهجوییِ آشکار ضررهایِ پنهان به دنبال دارد.»
«مرا امید وصالِ تو زنده می دارد»
کویر زاده نگاهم باهار می بارد... .
...
Contigo aprendí
a ver la luz del otro lado de la luna
Contigo aprendí
que tu presencia no la cambio por ninguna
Aprendí
que puede un beso ser más dulce y más profundo
que puedo irme mañana mismo de este mundo
Las cosas buenas ya contigo las viví
y contigo aprendí
que yo nací el día que te conocí
- دردسرهایِ آخر زمان بر اهلش به مانندِ موج است برای موجسوار.
- نژادِ مردمان به دو شاخه بخششدنی است و آن دو دسته را مجازا به دو شهر میتوان مانند دانست: یکی دربرگیرندهی آنان که بر سَنجهای مردمانی زندگی میکنند و دیگر آنها که بر پایههای الهی جان میگیرند. یکی سرنوشتش بر آن است که جاودان با خداوند فرمانروایی کند و دیگری با اهریمن تا ابد کیفر به جان میخرد.
- توبه، یعنی «تو» بهی و ما را به تو بازگشت است تا همیشه.
«مادر» اشک ریخت شاید، ندیدم، صورتش را پنهان میکرد از من...
واژهها دلشان گرفته است انگار، لبخند هم کم میآورم؛ مادر که دلش میگیرد خانهمان تاریک میشود،
کودکتر که بودم نوای هموارهی خانهمان، مرضیه بود و گلپا و پریسا و... دلنشین نوای هایده و مهستی، «هایده» که رفت خوب یادم هست، درست مثل وقتی که «یاحقی» رفت... .
دیشب چیزی از مهستی شنیدم، مادر که اشک ریخت احساس کردم کودکیهایم دارند قطره قطره در خاک میشود؛
تیک تیک، تاک تاک، خاطراتم دارند پروانه میشوند، حالا مثلِ کودکیها باید هِی این مزرعهی آفتابگردان را بدوم... :
«شاید اگر دایم بودی کنارم
یه روز میدیدم که دوستت ندارم
میخوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هر دومون میدونم
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی
قلبِ من اونجاس تو تنها نیستی
...
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
مراقبِ گلدونِ اطلسی باش
یه وقتایی منتظرِ کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیهِ منه... .»
چیزی درونِ سینهام میتپد،
هِی گونه تَر میکنم به هوایی،
چشمهایم سویِ کجایی ست شاید نزدیک،
میدانی؟!
اینهمه برایِ توست،
... حالا بخند!
تکواژهای بخند!
بگذار بارانِ چشمهایم رنگین کمان بسازد از زرّینهرودِ بودنت.
سالها از داشتنِ دوستانِ خوبی مثل شما میگذرد،
سالهاست که دلخوشم به پیامهایِ گاه و بیگاهِ دوستانه،
سالهاست که شبها ستاره میچینم تا فردا بگذارم بر طَبَقِ دوستی،
سالهاست...
...و تا به امروز درنیافته بودم که «دوست» تا چه مایه «نازنینبودنی» است!
«کتایونِ نازنین، بازهم سپاسگزارم.»
"Chase away the darkness with everything you are "
«چهارشنبه سوری»، خدانگهدار گفتن به آلایشهایِ زاییدهی بودنِ ماست در سالی که میگذرد و «سیزده بدر» امّا نشانِ آشتی با بهار است، یعنی گونه گُل بیانداز به نیّتِ باهار...
با سبز درآمیز، از سیاه بگریز و در سپید معنا شو:
سبزههایی از تنهایی درآمده، آدمهایی تنها شده از نو و بهاری که انگار کمکم دارد سیاهپوش میشود، از بس که این شهر «سیاهباران» است. «سیزده بدر» پارسال اگر چه وطنی نبود امّا بهارش تا پایانِ تابستان هم سبز مینواخت؛ یادش بخیر! یادِ تمامِ «سیزده بدر»هایِ گذشته بخیر: فروردینهایِ کودکی، فروردینهایِ جنگ، فروردینهایِ بلوغ، فروردینهایِ زندانی در حصارِ اندوههایی که دیگر بر تعلقشان به ما تردید باریده است. یادش بخیر!
«به دوزخ بَرد مرد را خویِ زشت
که اخلاقِ نیک آمدست از بهشت.»
از امروز دیگر نفس میکشم،
که آزادی عجیب دلچسب است!
راستی دلم به حالِ حسود تیغهای گل سرخِ همسایه میسوزد!
عجب حکایتِ عجیبی است راز گلِ سرخ!
«من»، بهجای «سرخ گلِ» نرم و نازکِ همیشگی، سَرونازترین «بودنِ» باغم به نیایشِ آفتاب.
حالا هی بکاویدم، هی نیشِ زبانتان را فرو کنید در من، هی «بودن»م را یادگاری بنویسید، ...این «من» نه «من» است دیگر!
هنوز نمیدانم «سکوت» بهتر است یا «فریاد»، فریاد بهتر است یا سکوت... برای «خود بودن» امّا، گاه باید فریاد زد و گاهی چیزی نگفت: این یکی را خوب میدانم. حالا امّا دلم به فریاد رضاست!
آی که میخواهم عاشق باشم، حتّی اگر تمام تیشه ها به ریشهام تشنه باشند!
...میخواهم «خود»م باشم.
این «من» عجیب دلش نرم مینوازد و سرش سبک است به نسیمی که میوزد و سکوتش را گاه به گاه به زمزمههای گردههایی بارور، میشکند. میخواهم خودم باشم، حتی اگر رود به نیّتِ ریشه برکندنم طغیان کند و دریا تمامِ جزیرهیِ تنهاییام را یکشبه ببلعد... درست مثلِ دیواری که فرو میریزد به نیّتِ گشایشی بر چشمانِ تماشا: عاشقانه قدم میزنم بی پایپوش در خاکراهی که هیچ ندارد جز خارهایِ تنهایی. حالا چند روزی است طوفان هم دیدههایم را پوشانده است، امّا باشد؛ مهم نیست، ...هیچ چیز مهم نیست، میروم، که هنوز «چیزی» درونم گرم میتپد...
پروردگارا! یاری کن تا «خود» را محترم شماریم!
بعضی وقتها میخواهی از شادمانی فریاد بزنی، حیف که حالا از نیمهشب هم گذشته است... امشب یکی از بهترینِ شادباشهای نوروز را شنیدم. راستی، خانهات را آب و جارو که کردی، گلِ سرخ سرِ میز ناهارخوری را فراموش نکنی!
«من»، «سرخ گل» دوست دارد.