روز، شب،
سپید، سیاه...
همهی آدمهایِ این حوالی انگار خلاصه میشوند در همین واژهوارهها؛ من امّا جایی ندارم اینجا. خدا «خاکستری» را برای این مردم نیآفریده است، همین است که باید رفت. من، تو و همهی «ما»هایِ خاکستری، دیده نمیشویم که هیچ، حتّی شنیده هم نمیشویم. درست مثلِ ارواحِ سرگردانِ بلاتکلیف! هستی، دلت میخواهد صدایت را درست مثل تیرهترین ابرِ آسمان رعدواره به گوششان برسانی و یا مثلِ درخششِ سپیدِ زمستان تنهاییشان را بلرزانی، امّا حیف که...
میروم، میروی و میرویم جایی که دیده شویم، شنیده شویم، خوانده شویم و حتّی گاه سرزنش.
آیا حق با من نیست که «کوچ» معنیام باشد؟!
“El Esposo Soldado” de “Miguel Hernández”
He poblado tu vientre de amor...
y espero sobre el surco como el arado espera:
He llegado hasta el fondo..
te doy vida en la muerte que me dan y no tomo...
«ترانهی همسر سرباز» سروده ای از «میقل هرناندز»
«درونت را از عشق آکندهام
...و منتظر نشستهام بر کَرت، شبیهِ گاو آهنی در انتظارِ شخمزدن؛
رسیدهام تا عمقِ بودنت...
زندگی را به تو میبخشم در مرگی که اینان پیشکشم میکنند و درنمییابمش... .»
«برگرداننده: مهرسا»
فرشتگان هِی پر باز میکنند،
فرا میروند،
فراتر،
به چهارمین آسمان که میرسند...
فرشتگانِ من
عن قریب آسمانِ هفتم را پذیره خواهند گشود.
“Carta” de “Miguel Hernández”
Aunque bajo la tierra
mi amante cuerpo esté
escribeme a la tierra
... que yo te escribiré
«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد.»
این روزها سرگرمم؛ فرشتهها درسهای تکراری سالیان را اینبار تر و تازه به گوشهای ناشنوایم میخوانند، که مدهوش و دلگیرم از سفری که نزدیک است. باید از نو از تمام فرشتگانِ سرزمین مادریِ خورشید دل بکَنَم. راستی، برایتان دلتنگ میشوم؛ ببخشاییدم که رفتن سرنوشتِ هموارهیِ من است. شاید خداوند اینگونه میخواهد پرواز را بیآموزدم. «دلبستن» از کودکی برایم چیزی حرام بود و این روزها حتّی به خودم هم دل نمیبندم؛ میروم تا تازه شوم، تا بزرگ شوم،... و تا شاید روزی من هم بازگردم.
این روزها هر روز با فرشتهها قرار دارم، این است که مجالِ نوشتن نیست. دیروز بچهها قلم زنیهاشان را به دیوارهایِ کویر کوبیدند تا در آینههایِ روبرو تکثیر شوند. راستی میخواهید بدانید فرشتگانِ من چگونه پاک وشانه میاندیشند؟ دلنوشتهیِ «فایزه» شاید دلنشینتان بیآید:
«سکوتم را به تنهاییِ ماه پیوند میزنم،
تنهاییام را به ویرانیِ باد...
من...
با هُرمِ آتش آمیختم،
... سوختم،
خاکستر شدم...
که زنده ترم از دیروز،
در ماه تجلّی میکنم،
با باد میرقصم
...و بر آتش شراره میبارم،
آه... دلخوشیهای کوچک مرا میبینی!؟»
دیروزها باید چیزی مینوشتم، ...و مسافر بودنِ همواره دلیلی است بر جاماندنِ من از گاهشماریِ روزهایی که میآیند و شتابزده جا میگذارندم. «تاریخانه» که باشی دیگر هیچ به یادت نخواهد ماند: عشقبازیِ خشت و آفتاب.
«تاریخانه» که باشی و فرشتگانِ خدا دور تا دورت حلقه زده باشند، تازه درمییابی چهمایه مقدّس است با خاک درآمیختن، از خاک برآمدن و بر خاک آفریدن به زبانِ مادریِ خورشید. روزِ خلیج پارس، درست روزِ «همواره رسیدن»هایِ همزاد با نرسیدن بود؛ نیاز و رازمان را در گوشِ طاقضربیهایِ مسجدِ جامع زمزمه میکردیم و هویتمان را در کنجهایِ مورّبِ خدایخانه جار میزدیم. دستهایِ فرشتگان با جوهرِ واژگانِ زرآگینِ خاقانی شاید چیز میکشید بر سکوتِ سپیدِ کاغذ. دفترها انگار معنایِ آبیِ آسمان بودند و فرشتگانی پاک با دستانی هنرآموخته گلهایِ سپید و سرخِ باهاری را بر سکوتِ آسمان نقش میزدند... این روزها عجیب باهاری است.
«آب را قولِ تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کُنَد عشق و شکیبایی را.»
«کارگر بودن» بی مانند افتخاری است؛
وقتی گفتههامان هیچ معلََّمی را کارگر نمیافتد که هیچ،
بر خودمان هم کارگر نیست گاه! (برای م. ت.)
عشق شاید یعنی اتفاقی که نمیافتد جز در بارگاهِ هموارهترین نوری که درخششِ او نه از بیگناهیِ دشت میآید و نه با سیاهکاریِ ساکنانش کمسو میشود، و «تو» امّا... .
«نگینِ سلیمانی» بودنت غنیمت است، میدانم؛ امّا «نگینِ سلیمان» هم که باشی و بر انگشتانِ مهرآسایِ من تا همیشه اگر نمانی، به هیچ نمیارزی: یک روز بر این بند، روز دیگر... و آخر نصیبِ... . حالا خوب میفهمم معنیِ دستانِ سردی را که به آتشِ شهوت گرم میشود و عاشقانهترین نوازشها را تظاهر میکند. بینِ من و تو غُربتی رخ داده است، من به زبانِ تو سخن میگویم امّا تو چون از این دست کم خواندهای و کم شنیدهای، دریافتنِ من کمی دشوارت میآید. راستی، «کلاه شکستن» هم آدابی دارد که «ادب نگهداشتن» نخستینِ آن. حالا اگر خواستی پیشانی بالا بیاندازی بیانداز، میلِ خودت؛ امّا بدان «میترایی»ها نشانهیِ بزرگواری و دانستن میدانند آنچه را که در تو نادانی معنا میشود. ادب نگهدار، شاید روزی «میزانِ درونی» حاصل کنی:
«من آن نگینِِ سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد.»
- این قلعه گشوده نخواهد شد الاّ به کلیدِ اُنس و بسته نیست الّا از رویِ وحشت.
- «اوجِ کبریا» آنجاست که «نای» شوید پر از شِکَّر که تا شما را میبُرَند به آتش نسوزانند یا که نیفشانند و به صِرفِ گرفتنِ عصاره دور نیاندازند؛ بلکه آنقدر عزیز شوی که «نِیزَن» شما را بر لبانِ خود بنشاند.
- شیطان به خداوند گفت: «مرا بر این موجود (انسان) حکمرانی بخش.» و خداوند گفت: «بر همهی اجزایش تو را راه است، الّا بر دلش. دلش خانهیِ من است و بقیه آنِ توست.» از این است که میگویند بهشت، هشت بخش است و جهنّم، هفت بخش. از راهِ دل به بهشت میشود رفت به جهنّم نه؛ حتّی سیاهترین نابکاران هم بر خطاهاشان دِلرضا نیستند.
- ...اسکندر از دیوجانس سراغ میگیرد، میگویند که کنارِ فلان معبد در معرضِ آفتاب نشسته است. اسکندر آنجا میشود و گونهای بالای سر او میایستد که حاجبِ میانِ آفتاب میشود و او. ...دیوجانس میگوید: «تو در حقیقت بر من سیادتی نداری، چرا که تو غلامِ یکی از غلامانِ من هستی، من بر نفس چیره شدهام و نفس غلامِ من است و تو بندهیِ نفسی، بندهیِ بندهی من... .