تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

 

- سومین نام خداوند «اَشا» به معنایِ راستی، داد و هنجار (قانونِ) اهوراییست که جهان و آفرینش را سامان میدهد. «اَشا» خواستِ اهورایی (مشیتِ الهی) است... «راهِ درست زیستن» را از پیش بر ما نشان دادهاند. آنان که کجروی میکنند و با اَشا بیگانه میشوند، سرانجام رنج میبینند و این میوه کارکردِ خودشان است و نه مجازاتِ خداوند.

 

«اهورامزدا آدمی را در شَبَه اخلاقی خود هست کرد.»

 

- اهورا مزدا جهان و آدمیان را در خرد (وهومَن) پدید آورد، در وجدان (دَاِنا) شکل داد، در سازندگی (سپَنتا مَینیو) نمود خارجی بخشید و در راه راستی و داد (اَشا) پیشرفت داد، با آرامش و مهر (آرمیتی) هماهنگی بخشید تا با نیروی اهورایی و خوبی (خَشترا) به رسایی (هَ اَروتات) و جاودانی (اَمِرتات) برسند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 4:19  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

خدا را شکر هنوز مویرگهای شهر نفس میکشند!

19 جون 2007 – 04:35

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:36  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

- سرقت در ادبیات سه گونه است که تنها یکی از این سه گونه قبیح است و دو دیگر ممدوح. من شمع از خانهیِ شما برنمیگیرم، بلکه اگر رخصتی باشد شمعِ خود را با شمعِ شما روشن میکنم.

 

- بسیاری از آنچه میجویی اگر آب است و اگر ناب، همه در چاه است؛ چاهی در وجود تو، همان معرفتِ نفس. باید به استغراق در خود چاه زد؛ که هم به آب میرسی و ...چه بسا که چو یوسف «ز قعرِ چاه برآمد به اوجِ جاه رسید.»

 

- تقابلِ عشق و هوس چیز شگرفی است؛ که کنعانِ هوس تو را به یوسفِ مطلب نخواهد رساند که عشق شیرازهی ماجرا در کار نیست:

 

 

«به کنعان هوس گردی ندارد یوسفِ مطلب

مگر در خود فرو رفتن کند ایجادِ چاه آنجا.»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:48  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

دیروز میهمان فرشتهها بودم! خدا آنقدر خوب است، آدمهای دور و برم آنقدر خوبند،

...که خجالت میکشم از بودن:

 

گرمم شبیهِ هقهقِ یک سینهسرخ پاک

این دشتها سراچهیِ حیرانیِ منند

دلهای خسته از قفسِ تنگِ روزگار

مجنونِ چشمخانهیِ ویرانی منند

نوشتهی «مهرسا»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:27  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 دوستانی دارم نرمتر از نفس باد صبا...

سالهای سبزی بود مکتب رفتنمان؛ دوستانِ سبزی داشتیم که حالا برایِ دیدنشان باید «دور دنیا در هشتاد روز» را از نو ورق زد. ...امروز کسی گفت بخشی از خاطراتِ آن روزها پرکشیدن آموخته؛ من یکی با اینکه چند باری بیشتر در انستیتو مصالحِ دانشگاه ندیده بودمشان امّا آنقدر صفا در بودنشان بود، که نگاهم از شنیدنِ رفتنش عجیب ابر نشین شد. استاد قالیبافان کسی نبود که بشود دیدهشان و فراموششان کرد. روز خداحافظیِ بچّهها خوب یادم هست، بعد از عکسِ یادگاری طنّازیکنان گفتند: «شما را باید از اعضا انستیتو برشمرد، یک دوره بتن هم بخوانید بد نیست!»

هومن، روح الله، مهدی، پوریا و امیر عزیز سفرکردنِ استادِ نازنینتان را از ژرفایِ بودنم تسلیت میگویم و میدانم که بهزودی وطن را درخواهید یافت و قدمگاهِ ایشان را گرم نگاه خواهید داشت که:

                                           «عشق با سوتِ هیچ پاسبانی نمیایستد.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:58  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

راستی زهرا رفت، وستا هم می رود و من هم خواهم رفت.

چرایش را باید از «اُطلُبوا العِلم ولو بالصّین» پرسید و... .

 

http://www.iranclip.com/player/1039 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:25  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«نصیبِ ماست بهشت، ای خداشناس بُرو

که مستحقِ کرامت گناهکارانند.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:14  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

- مولانا...

«که رباب از عالم بالاست و چون ما غریب...

ما غریب نوازیم؛ آیا غریب نوازی از دین نیست؟!»

 

- «بت پرست» هزاران درجه بالاتر از «خود پرست» است؛ چرا که چیزی بیرون از بودنش را تقدّس می بخشد. انسانِ دورانِ نادانی (عصر جاهلیت) هزاران هزار سال از انسانِ این روزگار فراتر بوده است؛ پیش افتادگی اش از «ما»ی این روزها تا آن حد است که او شاید یکتاپرست است و یکتایی را می پرستد برنشسته بر زیر پوسته ای به نام بت و «ما» امّا گرفتار خواست ها و درونگی های نابالغ خود. گفته اند: شراب خوب چیزی ست، چرا که روان گردان است و ما را از ما می ستاند...

کاش این «از خود ستانده شدن» از مستی و بدمستی به «عربده کشی» می رسید؛

 آن وقت شاید امیدی به راهایی از خودپرستی باشد!

 

- «آدم، آخرین نوع آفریده که شایسته ی آفرین بود و  فتبارک الله احسن الخالقین». اندیشه ای می گوید: «شقی و تقی از نخست همچنین زاده شده اند: هر آن نقشی که رفت آنجا، از آن افزون نخواهد شد.» اگر این اندیشه درست باشد، آیا امیدی بر بودنمان هست؟!

 

- دنیای امروز دنیای «آزار» است و «بازار»: آزار همان معنای شهویِ حیات است و بازار معنایِ غضبی. این روزها هیچ اثری از «فرشتگی» نیست و این بسیار ساده دریافتنی است؛ کافی است یک روز بکوشی تا تنها معادله ای کوچک از زندگی را راه حل بیابی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:59  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:31  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

For in six days the LORD made heaven and earth, the sea, and all that in them is, and rested the seventh day: wherefore the LORD blessed the Sabbath day, and hallowed it.

Honour thy father and thy mother: that the days may be long upon the land which the LORD thy God giveth thee

 

The Hole Bible (King James Version, NY), EXODUS 20

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:21  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

فصلی بود دلبریده از تمامِ سیاهرگهایِ قلبی آکنده از لختگیهایی که عاقبت روزی مرگی همواره را سبب خواهند شد، فکر میکردم دارم بزرگ میشوم، دارم آدم میشوم و شاید پرکشیدن را اینبار بیهیچ بلیط و پرواز و روادیدی، تمرین خواهم کرد... امّا دیروز، درست همین دیروز، فهمیدم که هنوز حتّی به اوّلِ راه هم نرسیدهام، چه رسد به رهرو بودن!

رفتیم و به نیّتِ گل انداختن به گونهی خانهیِ پاکِ کودکیهامان دستهدسته گل خریدیم از فروشگاههای سرپوشیده و آدمهای در امنِ سردکنندههای آنچنانی آسوده... در راه امّا پدر بزرگِ نازنینی داشت خارهای «محمّدی»ها را یک یک با دستهایش میچید تا به خودروهای در راه گُل تعارف کند... آنوقت که از مهربانی چهرهاش تصویر برمیداشتم، اصلا نفهمیدم که میشود باری از دوش پیرمرد برداشت و با یک بغل بیشتر از گلهای سرخ به خانه برگشت... حالا شاید تصویری از پیرمرد، هر روز، رو در نگاهمان، بتواند این «عذابِ وجدانِ» لعنتی را که نخستینبار نیست به جانمان میافتد، کمرنگ کند.

 

...کاش گناه نکردن بلد بودم،

کاش فهمیدن بلد بودم،

کاش ژرف بودم، ...بزرگ، آنچنان که اقیانوسِ نگاهِ پدربزرگِ گُلفروش!

آنوقت شاید همین قطرههای نارسِ اشک غرق میکرد مرا

در ژرفایِ دانستنی که دیروز... .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 10:49  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

Call unto the way of your Lord with wisdom and good exhortation

and reason with them in the best way

Lo! Your Lord best knows those who go astray from His path, and He knows best those who are rightly guided

-- Quran, 16:125

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:50  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

یادت باشد دِلالتها دوسویهاند: دوستم داری، دوستت دارم، ...! «من» شاید تنها نسیمی بود که باید میوزید، و «تو» همان سبزینهی بارور که نیمهجان نسیمی هم میتوانست گردههایِ بودنت را به بار بنشاند. یادت باشد «من» با «تو»، «تو» با «ما» و... معنا میشویم. بودنتان باهار نِشان بود؛ این بود که غریزهی نارسِ این نسیمگون، «بهار» را نشانه گرفت.

 

«فکر شنبه تلخ دارد جمعهی اطفال را

عشرتِ امروز بی اندیشهی ...»

 

پرهودِ نازنین، دلم میخواست مثالِ این تک مصرع نبودید و فکرِ شنبه «جمعه» تان را نمیآلود؛ دلم میخواست ساعاتِ با شما بودن آنقدر که برایِ من درخشان و پندآموز، برای شما نیز... امّا مثلِ اینکه اینبار آنقدر که هموارهی وجودِ پاییزیام ...، نبودهام. کاش هیچ اثری از خزان در بودنم نبود، آنوقت شاید بودنم همانقدر که شقایقهای دشت، نور میتاباند به چشمهایِ روشنتان. راستی کویر چیزها دارد برای آموختن، اینهمه خشکی و سختدلی شاید یعنی که:

درونت را بکاو،

تو آنقدر لطیف و بارانی هستی که باهار کم بیاورد از دمیدن...

ماندههایِ راه را آنقدر قدر بدان که هیچ نشانی از «دیروز اندیشی»هایِ تلخ در نازنینیِ بودنت نماند.

 

*تا همیشهی بودن دُعایت را عجیب محتاجم، مهربان!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:57  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:12  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

میرسی، دیر رسیدهای،

میروی، زود است رفتنت...

حالا هی میروی و میروی و نمیرسی تا که بخواهد رفتنی نو در کار باشد.

آنروزها کبکم خروس میخواند، از بس که بهشت مینگاشتید در چشمانِ پاییزیام؛ حالا که رفتهاید، حالا که رفتهام، حالا... درست حالا تازه میفهمم چقدر آفتاب معمولی است، چقدر گاه خسته میشوم و چقدر دلم برای پرواز تنگ است. راستی، میدانید چقدر با شما بودن برای چون «من»ی دردآفرین بود؟! امّا بهشت تنها چیزی است که بردباریِ کوه میدهد به نگاهِ سردم.

الههیِ نور بود در چشمانِ بازیگوش تک تکتان که میدیدم، الههیِ آب بود در روانیِ آفرینشِ دستانِ پاکتان... هنوز زود است رفتنم، میدانم؛ ...و رفتن تنها سرنوشتِ هموارهای است که زمین این روزها برایم رقم میزند، که «مهر» اینجا غروب میکند و در نیمهی دوم زمین برمیآید. گناه از من نیست، گردشِ دور روزگار است؛ این است که باید رفت، راهِ همیشگی است، نه چیزی بیشتر.

 

زمین شما که میگردد «منِ قامت بسته به عشق» را دور میگرداند، که من هنوز همین جایم... همیشگیِ دنیا همین جا خواهم بود!

 

فرشتگانم! کجای زمین را باید گشت تا چون شمایی را نفس کشید؟!

کجای آنجا آدمهایی هستند که بشود برایشان خدا را در واژگانِ مقدس پارسی جار زد؟!

که آنجا هیچکس نمیداند «نینامه»ی بلخی را میشود از اعماقِ جان نفس کشید،

هیچکس نمیداند «مقرنس» یعنی که تو آزادهای ریشه در خاکی،

هیچکس نمیداند «کتیبه» همان داستان از «ناسوت» به «لاهوت» رَسیدن است... .

 

شما دلتان گرفت از رفتنِ «من»ی که آمده بود تا برود، ...و «من» میرود تا تنها شود برای سالیان.

 

دیروز یکیتان پرسید «خود بودن» چقدر سخت است! ...و من میروم تا خودم باشم، تنها دلیلِ کوچهایِ موسمی چون «من»ی خود بودن است. حالا باید سالها در گوشهای ناآشنا تنها دلخوش به ادبیات و موسیقیِ سرزمینی، تنهایی را سکوت کنم و خودم را در واژگانی پاییزی فریاد. سخت است؛ زندگی هموارهیِ سختیهاست، امّا،...

خداوند میخواهد خودت باشی،

بر داراییهایِ ضمیرِ بودنت سپاس بگویی،

برای ماندن در فریادِ ناهمگونِ سرزمینِ گذر نکوشی،

...و بدانی که «اینجا نَه جایِ ماندن است»، دلت نگیرد نازنین، اگرچه شب میآید و کمجان ستارههایی تنها روشنیبخشِ خانهام خواهند بود، امّا طاقِ ستارهنشان را از هموارگیِ خورشید دوستتر دارم... و شما را دوستترین.

 

برای «آفتاب» دعا کنید،

 نمیدانید چقدر دلش میگیرد وقتی از سرزمینِ مادریاش (خاور) به غربنشینیِ شبانه ناچار میشود...

اگر چه «دل قوی دار سحر نزدیک است.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 6:21  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

راستی، «سنگ پزان» کی می رَسَد؟

 

ما که انگار رَسیدنی نیستیم،

شاید به سنگ پزان گونه گُل بیاندازیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:5  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 11:10  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

رفتن همیشه قصهیِ تلخیست، نازنین

«نِی نامه»ی دفاترِ بلخیست، نازنین

 

سرودهای از مهرسا

«پیشکشِ یکی از بهترینها، سمیّهی نازنین»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 6:47  بدست مهرسا Mehri Mohebbi