تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

گفت: «فیالحال دارم دعایت میکنم به شیوهی خودت.»

می دانید روزهاییست که دعا کردنم خلاصه شده در چیز نوشتن؛ این است که... و چه لطیفانه سرود مرا! سروده شد «من»ی که هرگز سرودنی نبود:

 

«با هر قنوت قفل به قفلی دگر زدم

چشمت به غمزه داد به دستم کلید را.»

 

 

 

* راستی این خیابان صفی علیشاه هم عالمی داردها!

دلمان هی تنگ سقاخانهی سبزینه پوشش میشود!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 6:28  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

پیش از تو در این شهر

هیچ بهانه ای برای ماندن نبود:

«رابعه ام باش که درد بایزید را تنها تو می فهمی.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:18  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

- در قانونِ شرق هر اتفاقی «درآمد»ی دارد: مثلا در داستانگویی برای کودکان «درآمد» این است: «یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.»: یعنی غیر از آن یکی که بود، هیچ کس دیگری نبود؛ که درست معنایِ «لا اله الا الله» است.

 چه ظرافت و بلاغتی بر همین ابتداییترین درآمد سایه انداخته است!

- «تو» که هست هستی و پیش از تو سلسلهای بودهاند و بعد تو نیز سلسلهای خواهند آمد، پس از کجا دریافتید و به «نیستخدای انگاری» یا «نیهیلیست» رسیدهاید!؟ باید به پوچگرایان و نیستخدای انگاران جایزه داد شاید؛ که اینان از کجا دریافتهاند که هیچ هستییی نیست!

 

- هر یک از سازها به شکلِ مایند؛ نی که از ظاهر کمی دورتر از اشکالِ آدمی است، مولانا او را «اصلِ آدمی» میگیرد. ساز گونهای از ما آدمیان است که  ما در دستِ مطربِ اعلی،

یا «دف»یم که ما را تادیب میکند،

یا «نی»ایم که ما را مینوازد،

...و یا «تار»یم که ما را به زخمه میزند.

 

«ای آینهی حسن تمنّایِ تو، جانها

اوراقِ گلستان ثنایِ تو، زبانها»

 

- خداوند بخیل نیست و در ملکوتِ او نقشه و اندازهها پرشمارند و او را نیازی به تکرار نیست؛ حتی خطوطِ سر انگشتان را تکرار نکرد و ما اما متوجه نبودیم. در تجلّیِ پروردگار «تکرار» راه ندارد؛ شما اگر در مسیر تجلّی او قرار بگیرید «نو»ی و تازگی از درونتان میجوشد و به دردِ تکرار گرفتار نخواهید آمد:

 

«بی زمزمهی حمدِ تو قانونِ سخن را

افسرده چو خونِ رگِ تار است، بیانها»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 4:20  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

«برای ضرب، دستی آهنین ده!»

 

در روبرویی با مکتوباتِ حکمتآمیز،

بگویید و جسور باشید بر معنا،

تا «هیبت» از میان برخیزد، هیمنهای که با نرفتنش،

امثالِ «بیدل»، غریب و غامض خواهند ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 4:19  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

این روزها که میروند عجیب «آمدنی» بودهاند!

 

انگار همهیِ دل نوشتهها دارند تعبیر میشوند در نازنین قاصدکی خوشخبر. دیشب تمامِ آینهها مَحرم بودند، واژههایِ راها در دلتنگیِ اتاقم با شهودِ درخشانِ چهاردیوارِ بودنت غزلی ساختند ماندنیتر از ردِّ پایِ همهیِ کودکانی که تا امروز آمدهاند و بزرگ شدهاند و بالیدهاند و، رفتهاند... :

مصرعِ اول، نگاهِ بارانی خورشید بود به سکوتِ ماه،

بیتِ دوم تمنّایِ ابر به باریدن: انگار ماه بود و خورشید و آسمانی پر از چشمهایِ به نظاره نشسته، «امن جایی» میخواستیم برای «خود بودن»؛ این شد که بارید... تا پاک شویم از تمامِ غسلهایِ قضا شده! آیاتِ فرود آمده بر بودنمان را در حلاوتِ آن شبِ تابستانی هرگز از یاد نخواهم برد!

 

راستی، «مهر» چه مایه مهربان است!

...که شبها و روزهامان همه روشن از اوست.

 

کاش کمی به «نام»م میماندم ، آنوقت همهیِ شاخههای خشکِ مو از لبخندههایم جان میگرفتند و خزانِ هر سال با آمدنم بویِ باهار... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 14:37  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

باز هم کسی مرا رنگ آسمان کشید

نقطه ای سیاه بر لوح نیمه جان کشید

جمع رنگ های سرد، جمع رنگ های گرم

خطی از کمال تو بر قیاسمان کشید

نقش های تازه داشت، حرف های بکر بکر

با خبر از آفتاب، شهر بی زمان کشید

پاک مثل ابر بود، مستعدتر از انار

زیر چتر شب نماند، سر به لامکان کشید

عاشقانه می سرود، عاشقانه مثل باد

از خیال سبزه رفت، قد به آسمان کشید.

 

                                             «تهران، تیر ماه 1386 خورشیدی – مهرسا»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:5  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

«همچون غبار، چشم به راهم نشانده ای

مانند شب، به روز سیاهم نشانده ای... .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:41  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

  

“El Tiempo” de “Luis Miguel”

Pasa el tiempo y cuando pasa
Nos va llevando con él
Cada segundo que corre
Nos queda menos por ver

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:40  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«نَفَس سرمایهیِ عجز است از هستی مشو غافل

که تا صهباست نتوان بُرد خَم از گردنِ مینا»

 

تا «مستی» تو را دست ندهد، نخواهی توانست در درگاهِ الهی گردن خَم کنی و سرِ عجز بر آستانش بگذاری.

که عجز درست نقطهیِ مقابل عیش است؛ بودن را میتوان در عیش خلاصه دانست چون نوع بشر و یا در عجز معنا کرد و بلندایِ تابش خورشیدِ الهی را درک کرد چون خواص. این است که تا حبابی به تمامی و تنها در خود معنا میشوی، از فیضِ عالم بالا و جهانِ مستی بی‎نصیبی و بیخبر. باید که مینا درشکنی، تا از «من»ی و «تو»یی راها شوی، تا چشمهایِ دیدارت بازشوند به تماشا:

 

«سلامت بیخبر دارد ز فیضِ عالمِ آبم

حبابِ من ندارد صرفه در نشکستنِ مینا»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:18  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

 

سالها پیش فکر می کردم عجب مبارک روزی است

این 7/7/7!

امّا حالا آنقدر بزرگ شدهام که بفهمم

روزها مُبارک میشوند از ما، که مُبارک خودِ ماییم!

 

میشود 7/7/7 باشد و تو در سلولِ انفرادی گرفتار باشی و یا «ماهی»انه در اقیانوسِ این دایرهی گردانِ سرگردان!

چه فرق میکند امروز 7/7/7 باشد یا 6/6/6، تقدّس نه به عدد است و نه به مددِ اعداد به دست میشود... تقدّس در ماست وقتی درست میگوییم، وقتی زندگیکردن بلدیم، وقتی گامها متبرِّک میکنند خاکی را که بر آن نجیبانه میپوییم! داستانِ آن خطاطِ عارفِ بزرگ را بهحتم شنیدهایم؛ در سلولِ انفرادی و سیاهچالهیِ بینور هم میشود آفریدگار شد؛ اما نه با حوّاس آشنایِ مردمانِ کوچه و بازار، این بار «فیضِ «روح القدس» ار باز مدد فرماید...!» کاش دستکم یکبار هم که شده در میانهی راه، «پرواز» شدنی باشد، آنوقت هیچ دلی «دلشکستن» را برنمیگزیند و هیچ دستی «کالچیدن» را!

پریدن، دل بریدن،... عجیب شدنیاند!

بال نمیخواهد! این روزها فرشتههایی دور و برمان زندگی میکنند که بال ندارند، اما خوب بلدند کجای آسمان مجالِ پریدنِ هست و کدام ابر مجالِ فرود آمدن و کدام آسمان مجالِ خانه گزیدن!

هفتهای که گذشت روزی به سپاسگزاری این فرشتگان پیشکش شد، اما آیا سالمان را هم «دستبوسِ»شان هستیم؟! روز زن به تاریخِ میلادی، اسلامی، زرتشتی و... همهیِ سال را فراگرفته است؛ انگار از گاهِ تحویلِ سال، روز زن است تا هفتهیِ چهار شنبه سوریِ خودمان! امّا کجایِ دنیا، به قدر سرزمینِ گل و بلبلِ مادریِ خورشید، زنان را از یاد بردهاند؟! اینجا دلت میگیرد از این که زنی و آنجا دلیر میشوی از این که... . این روزها آنقدر مرد میبینم که نامرد، آنقدر پدر میبینم که ناپدر، آنقدر... .

این است که پدر بزرگواری مثلِ پدر نازنینم، روزهای اینچنین را نمیپذیرد، برای او همهیِ عمر روز زن است و بزرگداشتِ مهربانیِ مادر! ...مهم نیست چقدر «چربزبانی» بدانی و یا چقدر بپردازی و مهربانی را از دُکّانهایِ شهر مِه گرفتهمان خریداری کنی؛ یک جو وفا کافی است،... !

 

یک نیم جو وفا کافی است،... !

همین! دلتان نگیرد از اینگونه شادباش گفتن؛ که دل رضا به تظاهر نباشیم، بهتر است!

آدم واژهی بزرگی است و حوّا شاید بزرگتر!

 

راستی، روزهای رفتهتان مبارک که مبارک خودِ شمایید!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 4:22  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«زندان زندان است.»

خواه به وسعتِ خاکی باشد که در آن زندگی میکنیم،

یا به گستردگیِ کرهیِ خاکییی که گوشهای از آن را خیمه زدهایم!

چه میشد اگر هیچوقت یادمان نمیرفت که «زندان زندان است.»

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 3:36  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

No hay amigo para amigo

las cañas se vuelven lanzas

 

«دیگر دوستی برای دوستی وجود ندارد:

نیها نیزهگون شدهاند.»

 

 برگردانی از: مهرسا

Don Quijote de La Mancha, 1995, Gustavo Dore

 M. E. Editores, S. L., Madrid, España, P. 400

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:17  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

 

«ای دل به سرد مِهریِ دوران صبور باش

کز پی رسد بهار، چو پاییز بگذرد.»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:13  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

غربتی آشنا... اگرچه «شما خود اِکسیر مهر و قِرابتید در غربت.»

راستی چرا اینجا برای «رفتن» همواره بهانه هست و برای ماندن... شاید نه؟! دیروز انگار ترکیبِ «حیوانِ ناطق و بیدرد» برایم تعبیر شد؛ امّا اینبار نه از جنس آدمهایِ غرب نشین آنجایی، از جنسِ خودمانیهایِ بیخود از خود! تازه دارم میفهمم که نفسکشیدن «هوایِ پاک» میخواهد نه سُموم سُربآگینِ هوایِ اینجا. بالاغیرتا کمی «خودمان را محاسبه کنیم پیش از آنکه حسابمان را برسند!» پشتِ میزهایِ ریاست و وزارت و چه و چه و چه نشستن، نه شایستگیِ کسی را قلمِ تایید میکشد و نه از لیاقتِ دیگری میکاهد!

دلتان نگیرد که امروز تلخ میبارند چشمهایم! من آخر آمدهبودم تا شاید... امّا انگار نفسکشیدنِ چون «من»ی اکسیژنِ هوایِ ایشان را کم میکند و تنگی نفس میگیرند! باشد،

 

زمینِ خداوند بزرگ است و آسمانهایش بزرگتر!

 

 این یک وجبِ خاک هم برایِ شما، ما همان «غربتی بودنِ» همواره خوشترمان میآید، دستکم خدا که دیگر بر سرمان منّت نمیگذارد! باران هم که ببارد نَمی قسمتِ چشمان ما خواهد کرد تا دلی تازه کنیم به اشکی که بغضهایِ کهنهمان را روانه میکند تا اقیانوسِ مهربانی خداوند. خدا را که داشته باشی چه نیاز است به فلانی یا بهمانی! ...که سالها بود ما را پَس میزدند، باورمان نبود؛ حالا، دیگر، باور کردهام!

باشد،

«سرزمینِ مادریِ خورشید» زیر گامهایِ ناپاکشان،

ما میرویم تا از خلوصِ بودنمان «آفتاب» هدیه کنیم بر شفقِ هموارهیِ آنسوترها:

 

«شاخهیِ شکستهیِ درختِ زیتون عصایم میشود

مرا به بهشت میرساند... .»

«درها، برگردان: زیبا کرباسی،

شاعر: وفا عبدالرزّاق»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:7  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

“Pasó el amor, la Luna, entre nosotros

y devoró los cuerpos solitarios.

Y somos dos fantasmas que se buscan

y se encuentran lejanos.”

«عشق میانِ ما...

درست «ماه»ی ست میانِ بلندایِ دو نخل

 که هرگز همدیگر را در آغوش نکشیده اند.»

 

«عشق گذر کرد؛

ماه، میانِ ماست؛      

نابود شدند پیکرهایِ تنها.

و دو روح هستیم که جستجومان میکنند

و فرسنگها دور از هم مییابندمان.»

                                                       «برگردانی از: مهرسا»

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 10:33  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«لا ارهب الموت اذ الموت رقا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:26  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

گنجشکِ کوچکِ ایواننشینِ ما میخواهد نفس بکشد، امّا هوایِ سرزمینِ من آنقدر سنگین است که لِه میکند بودنش را به وزیدنی.

میروم تا درختی بکارم به نیّتِ لانهاش...

بزرگِ نازنین! زود خواهی آمد و در هوایِ غربتی آشنا، با هم نفس خواهیم کشید. آن وقت تازه می رسیم به اول مثنوی مهستی:

 

«آهای مسافری که می ری به سوی ایران

چشمای من مال تو بردار ببر به ایران

رسیدی به خاک پاکش، بوسه بزن به خاکش... .»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 5:24  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

یادت باشد فصلِ باریدنهایِ بیرحمِ استوایی، چترِ من مالِ تو. بگذار تنهاییات را برای دقایقی پیرُهن باشم. دیگر از تربتِ اینجا بویِ خدا نمیآید، آمدنم اینبار بیمعنا بود!

دیگر هیچ ستارهای چشمانِ انتظار را روشن نمیکند!

دیگر از هیچ نگاهی «عشق» باریدن نمیگیرد!

باشد تا بعد، شاید وقتی آمدم دوباره بودی و ازنو ترانههای «عَمر» را زمزمه کردیم:

«الله لايحرمني منك ولاليلة ابعدها عنك... 

...ضحكة .. ضحكة من شفايفك
ليّه بتهون جراحي عليّه
يا حبيبي يا كل ماليّه انا روحي ليك
 يللي في عيونك حنان الدنيا
 و الدنيا معاك حاجة تانية
 وامانة ماتبعد ثانية مانا روحي فيك
...انت .. الفرحة اللي ياما ناديتها
 والجنة اللي انا اتمنيتها
 من اول لقانا لاقيتها ياحبيبي فيك
 يللي م الدنيا بحالها واخدني.. .

راستی، حالِ پایاننامهیِ تاریخیات چطور است؟! قرار بود دیوار نوشتهیِ اتاقت را از سکوتِ واژههایم لبریز کنی؛ آن تکّه «قلمزنیِ» سپاهانی هم که انگار پیشکشِ مادر شد، نه؟! امسال که آمدی سرِ مزارش یادت باشد دو قدم اینسوتر ماییم، خواستی سری بزن. اینجا کمی زودتر طلوع میکند، اینست که گاه حس میکنم سرد شدهای.

از بس عقربههایِ ساعتت عقب ماندهاند از خورشید، «ها ها کردن»هایِ زمستانی ذاتیِ بودنت شدهاند!

...از اینهمه بگذریم؛ دارم برمیگردم، شاید کمی دیر باشد، امّا راست گفته بودم، برگشتنی در کار بود! به یادِ خاطراتِ گذشته خورجینی بافتهام؛ قرار است دیگر هیچ لحظهای را سر نبُرم، حالا «امن جایی» هست برای تمامِ خاطراتِ نفس کشیدنهایِ غُربت نشینت! خورجینِ خاطراتم مالِ تو، به جایِ همهیِ چشم اندازیهایِ پاکی که وجدانِ خوابم را بیدار میکرد.

بازهم مینویسم، به حسابِ من با امروز فصلی مانده تا رسیدن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:44  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«گفتی به من غصّه نخور، میرم و برمیگردم

همسفر پرستوها میشم و برمیگردم... .»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:19  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

چند فصلیست نمیوزد، طوفان میشود؛

نمیبارد، سیل روانه میشود؛

نمیتابد، کویر میزاید؛

دلم نه به اینجا رضاست و نه به آنجا! اصلا معلوم نیست برای چه میروم، یا چرا ماندهام... امسال تابستان آنقدر سوزاند که خزان با تمامِ دور بودنش به حسابِ روزها و شبها، رسید! حالا هرچه دلخوش میکنیم به میوههای رسیدهی باغ، برگها زردتر میشوند.

 

درست است که پاییز فصل وزیدنِ من است، اما دلخوش نیستم به آمدنش این روزها، که تاوانش را سبزترین بلوغِ باغ خواهد داد.

تمام خاطراتِ پرکشیدهام!

تنهایی امان گلویم را بریده است!

تنهایی، وقتی خاطراتت هم راهایت کنند و بمانی با روزهایی بیخاطره و شبهایی که تنها میآیند تا عمر درازِ تنهاییات را کوتاه کنند. این روزها آفتاب تنها دلخوش دارد به نمِ ابری که فریادش را در گلو خفه کند؛ آن وقت بغضِ تمامِ دیوارها شکسته میشود و دست کم نور میبارد به تنهاییِ کویری که در نگاهِ بیعشقیمان زاده میشود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:8  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

 

چقدر خزان زود رسید امسال!

رفتی عجیب جای تو خالی ست مهستی بانو... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:53  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

با چوب جادوی آرنوشا کوچولو می شود: 

«و ماله لو ليلة تهنا بعيد و سبنا كل الناس، أنا يا حبيبى حاسس بحب... .»

«مغنی: عمرو دیاب»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:53  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:44  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

دوستی دارم پاکتر از نفس چلچله ها... 

یاسر عزیز زادروزت شادباش.

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:2  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

چند سالیست از خود میپرسم راستی چرا «من» با سفر هم معنی است؟! کم کم دارم میفهمم، نازکدلی اینچنین، خودش باید علیهِ خودش اقامهی دعوی کند!

راستش اگر همواره قرار بر قرار و ماندن باشد میدانم که من یکی از این دنیا هم سخت دل خواهم کند!!!! این است که امروز باید تمرین کنم. عاقبت اندیشی بهتر است، این است که دل میسپارم و درست مثلِ دیوانگانی که اندیشهشان با بیاندیشگی مترادف است، به زور شاید دل میبُرَم و اشکهایم را مجالِ باریدن میدهم. شاید گونهای پرهیز است و شاید هم نشانههایی از دیوانگیِ من. این دل بستنها و دل بریدنها آنقدر روز بهروز که شب میشوند، سختتر میشود که انگار کم کم دارم به پلههایِ پایانی میرسم، درست به جایی که میشود از نَفس و نَفَس دل بُرید. امسال امّا میخواستم ماندن را تمرین کنم، نشد... خواستم برقراری را تجربه کنم، طوفانهایِ موسمی امانم را بُریدند؛ خواستم... امّا نشد.

 

مهرزادهیِ دلنازکی چون من را چه به دل بستن!

گیرم که دلی هم بستم، مرا چه به رَسیدن!

گیرم که رَسیدم، مرا چه به ماندن!

 

این «عشق دیرین ما به دریا» هم عجیب بلایِ جانمان شده است. آنقدر از ماندن بیم دارم که دریا را هم گاه دل میبُرَم به نیّتِ اقیانوس و بعدتر نوبهیِ اقیانوس میرسد که... حالا شما بگویید کجایِ دیوارهای روبرو را میشود کاوید به نیّتِ روزنی نورباران؟ این روزها دستها آنقدر مدرن میآفرینند که خورشید را هم بهجای از لابلایِ شاخسار دیدن، باید در چهار گوشهایِ بیروح قاب گرفت. آنقدر سپید به خوردمان دادند که دیگر به کمالِ سیاه فکر نمیکنیم؛ انگار همه یادشان رفته که سپید تنها مقدمهیِ رنگ است و کمال در سیاهههایِ نوشته بر سینهیِ تاریخ معنا میشود.

راستی اگر میدانستم این تخمِ لغِ سپیدنگاری را چه کسی به دهانِ آدمهایِ روزگارِ از خود بیخودی انداخت، آنوقت... که به قولِ یکی از دل نوشتههای این روزهایم:

 

«... بلوغ نیست میسّر به درسِ نیمایی.»

 

راستش نه که بگویم با «نیما مذهبان» مترادف نیستم، نه، این سالهای «نوشتن و به دور ریختن» تمرینِ نیما هم کردیم، اما آنچه شاید امروزمان را به اندیشهمندیِ ژرف رقم میزند نه درسِ نیماست که «سایه مذهبان» بهتر میدانند: تغزّلِ عاشقانهیِ دریا کجا و سخاوتِ رهروانهی رود کجا! دریاییشدن برای من یکی که به درس نیما میسّر نبود، حالا هی غزلواره قلم میزنم، شاید روزی همین واژههایِ نابالغِ دخترکِ کوچزده دستانِ تنهاییِ روزگارم را بگیرد. راستی این روزها میخواهم من هم مثلِ شما بروم پیِ کارم، شاید هم نه، به توصیهیِ استاد بروم پی کاری که سالهاست دل رضا به انجامش نیستم. میخواهم خودم را برای شمایی که نمیشناسم، منتشر کنم. منتظرم میمانید؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:22  بدست مهرسا Mehri Mohebbi