«چه می شود که شبی من هم،
وضو بگیرم ازین چشمه... .»
پنجشنبه،
...رنگِ خورشید درخشید!
سلام! دستهایی که میشناسیدم،
درود! چشمهایی که ورق میزنید تنهاییام را و بارانهایِ موسمیِ فصلِ عاشقی که میشویید غربتِ چشمانی را که هرگز پاکدیدن را از یاد نبردهاند.
فقط یک روز نیایشِ عاشقانه کافیام نبود، که تشنهتر شدم بر تو، بر بویِ پیراهنِ یوسفنشانت. عصر، چشیدنِ واژگان بود بر زبانی که دارد کمکم باز می شود بر گفتار، ...و شب چقدر لذیذ بود بر سبزینههایِ فروتن نشستن و لختی دور از پردهدریِ آفتاب، در تماشایِ ماه، لقمهای عشق را به دندانِ تنهایی کشیدن!
چه مایه پرواز زیباست،
وقتی تو همسفر کوچِ هموارهام باشی!
باران که ببارد و برگها که از شاخهها دلسیر شوند، تازه دل میبندم به تو، برای تمامِ لحظههایی که در راهند... یادت باشد خورشید همیشه میتابد؛ تنها گاه به جبر زمینی که میچرخد، غروبش نصیبِ چشمانت میشود و طلوعش پیشکش خاکی دیگر.
«بودم، هستم و خواهم بود... .»
اینها را خوب به خاطر داشته باش و در دفترچهیِ مشقت بنویس. گاهی برای رسیدن، باید طعم تلخِ نرسیدن را مزمزه کنی و گاهی برای نرسیدن باید از رسیدن سرشار شوی؛ ایناست که اگر بنویسی، تمام آینهها تکثیرش خواهند کرد و آفتاب زودتر بَر میشود.
دیروز چقدر زندگی کردیم و امروز چقدر...
...و فردا، به امیدِ خداوند، خودِ معنایِ زندگیست.
به خدا فرشتهای،
از جنسی که آسمانِِ هفتم را به چشم دیده است،
نه از آن دست که «چهارمین» را نرفته باز میگردد... .
ماهپارهیِ شبهایِ غربتنشینی خورشید این روزها دارد جایِ خود را با آفتاب عوض میکند؛ این است که گاه خرقِعادت میکنم و به جای درسهایِ هفتگی مکتبِ استاد، دلهرههایِ رفتن و دلشورههایِ ماندن را قلم میزنم.
راستی، بیدلترین بهانهیِ ماندن، یادت که هست؟!:
«ازین محفل چه امکانست بیرون رفتنِ مینا
که پالغزِ دو عالم دارد امشب، دامنِ مینا
نفس سرمایهی عجز است، از هستی مشو غافل
که تا صهباست نتوان بُرد خَم از گردنِ مینا
سلامت بیخبر دارد ز فیضِ عالم آبم
حبابِ من ندارد صرفه در نشکستنِ مینا... .»

چشمم به بوی آمدنت روشن است باز
تعجیل کن که... .
آرزو داشت تو را دربَر خود جای دهد
پیرُهن بود و دمِ یوسفِ خود را میجست
چشمِ یعقوب به ادراکِِ نفسهایِ تو گرم
نور باریده، غبار از رخِ دنیا میشست… .
سرودهیِ روزِ «پیراهنِ یوسف»، امروز - مهرسا

رفته بودیم ستاره بچینیم،
شاید هم ستارهها آمده بودند تا ما را ببینند!
...کویر،
خاک یعنی چشمهایت زهره ندارند به دیدنِ حقایق؛ گرد و غبار کویرِ این دنیا و خورشیدهایِ مجازیِ آسمانتابش، نایِ دیدن و کشف و شهود را از نیِ بونمان گرفتهاند. رفته بودیم تا دور از تمام نورهایِ شبنشین که غربتِ خورشید را از یادمان میبرند، نور را رصد کنیم و در صندوقچهیِ چشمهامان به ثبت برسانیم.
راستی چه مایه دلم خانهای میخواهد،
در دلِ کویری که حتی یک دیوار هم در آن نروییده باشد؛
…و فقط من باشم و «تو» و خداوند!
روزها مقدّساند،
شبها مقدّساند،
...آدمها مقدّساند، ...
اگر همهیِ روزها و شبها و آدمها را آموزگارانی فرض کنی که با پندار و گفتار و کردارشان تو را به یادِ خبط و خطاهایت میاندازند.
«کاش در قبیله یِ آدم ها نبودم» یعنی:
چقدر سخت است همیشه خوب بودن، خوب گفتن، خوب رفتن و خوب رسیدن! نه به آدمها، که به خودم باز میگردد تمام ناپاکی و عبرتآلودیِ جاری در این کلام. اگر چه خورشید معنایِ بودنم است و سالهاست به نیّتِ درخشیدن، پلّههایِ پیشِ رو را بالا و بالاتر میروم امّا، میانهی راه همیشه پایلغزان بودهام؛ گاه آنقدر به «نارسیدگی»هایم اعتماد کردم که «سِکندریخوردن»ی بی برخاستن، تنها جزایش میتوانست باشد،
امّا...
چه مایه بزرگوار است پروردگار!
بعد از اینهمه زمینخوردنها و برخاستنهایِ نیمه، نشانم داد که در پسِ روزگارِ «کثیرالشّک»ی، «یقین»ی هر چند کال میتواند نصیبم باشد.
چه مایه بزرگوار است پروردگار!
طلب نکرده عطا میکند، چه رَسد به آن که طلب کنی!
آدمها خوب حرفزدن بلدند،
به عمل که میرسد پایشان لغزان است.
کاش در قبیلهیِ آدمها جای نداشتم!
سفر تنها اشتیاقم میبخشد به بازگشت!
راستی دوست،
رسمِ مرغانِ مهاجر را میدانستی
که جفتجفت کوچ میکنند؟!
دیشب خورشید شِگفت میسوزاند؛
انگار در نیمکرهیِ روشنِ خاک بودیم،
درست جایی که تو هستی:
«ای ساقیِ مَه طلعتم
مِی ده ز خُمِ وحدتم.»
یاد دیشب بهخیر، ساقیِ سیمین ساق،
که از این دیشبها ما را بسیار در راهند به امید حق!
دیوانهترین دیوانهی دنیایم،
وقتی مهربانانه نگاهم میکنی و لبخند میزنی،
وقتی سکوت میکنی و چیز مینویسی،
وقتی راه میروی و دور میشوی،
وقتی میآیی که همواره بمانی،
وقتی...
راستی چقدر خداوند مهربان است که تا این مایه ما را دوستدار است!
بادامهای رسیده را مغز میکنم،
چقَدَر خوب است که بادامها میرسند و درختهایِ «بالو» هنوز سبزند!
عجب قیسیهایِ درخشانی!
راستش آن طرفها که بودم برای میوه چیدن از درختانِِ تابستانزده همانقَدَر دلتنگ بودم که برای تو! تو را به خدا دلت نگیرد، قیاسم بی سنخیّت است؛ میدانم!
زردآلوهایِ باغ ما امسال عجیب طبیعیاند؛ یادِ میوههایِ دستساختهیِ آن طرفها که میافتم، دلم برای آدمها میسوزد که دارند به خدا دهن کجی میکنند.
چه ترش و شیرین است لواشکهایِ آلو و آلبالو و زردآلویِ مادر!
چقدر جملههایِ قشنگ میشود ساخت از تابستانِ اینجا...:
این جا درخت هست،
خاک هست،
و خدا... چقَدَر داغ میتابد!
«سنگ پزان» هم که انگار نزدیک است، حالا باید منتظر «به»هایِ رسیده بمانیم؛
چه مایدهیِ بهشتییی ست «مربای به»!
آنقدرها هم که اینجا معلوم میشود شکم پرست نیستم؛ تنها گاهی هوس میکنم با یاد کردنِ نعمتهایِ رنگ به رنگِ اینجایی کمی هم «آدمبودن» را تمرین کنم!
...راستی، با کدام زبان میشود سپاس گفت؟!
«قریبی به غربت من و
غریبم به قربتت به حضرت حق... .»

«گشاد و بسطِ چشمت عالم آراست
جهان پیدا و پنهانی ندارد.»
- «شمع خنده»: گاهِ وداع با زندگی، لبخندهای میزنیم و بعد آهی از نهادمان برمیآید و شعلهای میکشیم و چون شمع خاموش میشویم. ما آنقدر مجنون بودهایم که حتی مرگمان را با لبخند پذیره گشودهایم.
- تنها فرزندی از آدمیان که در گاهِ میلاد به جایِ گریه، خندید، «زرتشت» بود. این است که در دینِ زرتشت آنقدر گریه زشت شمرده شده است که اگر برای مردگان بگرییم، این گریه رودی میشود روان بر سر راهِ او به مینو و او باید صبور باشد تا این آب بگذرد و او را راه به مینو باز شود:
«چه بر مرگِ دیگران میگریی،
بر خویش گریه کن!»