دلم خیلی تنگته مهتاب،
راستی سراغی از ما نمی گیری؟!
«دیگر ز شاخِ سروِ سهی بلبلِ صبور
گلبانگ زد که چشمِ بد از روی گل بدور
ای گل به شکر آنکه تویی پادشاهِ حُسن
با بلبلانِ بیدلِ شیدا مکن غرور
از دستِ غیبتِ تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نَبُوَد لَذتِ حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرّمند و شاد
ما را غم نگار بُوَد مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصورست امیدوار
ما را شرابخانه قصورست و یار حور
می خور به بانگِ چنگ و مخور غصّه ور کسی
گوید ترا که باده مخور گو هُوالغفور
حافظ شکایت از غمِ هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور.»
...نذر کردهام
اگر چند فصلی بیشتر فرصتی دادی برای ماندن و نفسکشیدن،
تمام بایدها را از کتابت
که سالهاست سر طاقچه خاک میخورد،
بردارم و بر سینهام قلم بزنم،
تا هیچوقت یادم نرود که
دنیا چقدر کوچک است و تو چقدر بزرگ!
این روزها دلش به غروب کردن هیچ رضا نیست.
رفتن همیشه قصهی تلخیست، نازنین
نی نامهی دفاتر بلخیست، نازنین
«از دل سرودههای باهار امسال – مهرسا»
دیوار روبرو را بشکن،
مگذار حصار شود بر شهودِ بالغت؛
مگذار ویران کند ماجرایِ پرواز را بر سر آسمان،
راستی پایِ کدام چنار میشود عهدِ برادریات را امضا کرد دوست؟!
دوست، رفتنت به مبارکیِ آمدنت باد! که آمدنمان باهار میبارید بر چشمهایِ اسیر غربتِ اینجا و رفتنمان کاش که چراغان کند برزخیان در انتظار را! دیشب تنها شبی نبود که دلِ آسمان میگرفت از اینهمه رفتن، که سالها پیش هم آوایِ تلخ رفتن را با چشمهایِ خیس زمزمه کردیم، یادت هست؟
«کاش رفتنمان آنقدر سخت نباشد که آمدنمان!»
جانکندنِ خورشید را ببین وقتی غروب دل میسپارد؛ نرم و لطیف و عاشقانه، خرامان خرامان میرود تا... تنها به هجرانی که غربنشینیِ شبانه را نصیبش میکند، اشکی میریزد و بعدتر چه باشکوه از خاور نگاهمان طلوع میکند. کاش فردایِ قیامت، درخششمان از جنسی باشد که خورشیدِ صبح فردایی تابستاننشین!
* برادر نازنینم، مازیار، پرکشیدنِ یکی از بهترینِ دوستانت، مسعودِ عزیز را به تنهاییِ باشکوهت تسلیت میگویم؛ که تنها نیستی، هر نفََََس تو را میخواند خداوندی که در این نزدیکیست!
«تا مژه بستیم قیامت رسید
مرگ چه خواب سبکی بوده است.»
«طالب آملی»

تمامِ خاطرههایِ خورشید خلاصه میشود در درخشش،
تمامِ خاطرههایِ خاک خلاصه میشود در گردش،
تمامِ خاطراتِ دریا خلاصه میشود در جوشش،
... و همهی خاطرههایِ «من» خلاصه میشود در کوششی که فرسنگها دورتر شاید ماحصلی بزاید از جنسِ پرواز!
بالهایی نحیف
که توانِ درکِ آسمانِِ اول هم از سرشان زیادیست،
چه رسد به خلیفهاللهی و اوجِ آسمانِ هفتم!
از ابلیس حتّی کم میآوریم،
آنوقت هوسِ آسمانِ هفتم میکنیم؟!
حکایتِ عجیبیست داستانِ غبارآلودیِ «من»!
روزها میگذرند،
ثانیهها در راهند،
...که مرا از قفسم ....
همیشه آمدنِ این روزها عجیب دلنشینم میآمد!
یادِ خاطراتِ کودکی، کوچههایِ آویزبستهیِ چراغانی،...
امسال امّا که بر کوچهیِ کودکیام مهمانم، نه خبری از چراغانی هست و نه از گلدانهایِ شمعدانیِ ردیف شده در میانهیِ کوچهای که قرار است یک هفته به یمنِ «ماه»ی تمام، تنها گذرگاهِ قدومی باشد که آفتاب را حتّی در نیمهیِ شب هم درک میکنند و چشمانشان آنقدر پاک میبیند که از پسِ ابر، درخشندهترین خورشیدِ استوایی را!
دلم گرفت،
آنروزها گلدانهایِ حیاط وسطِ کوچه بودند و تمام شب نور میبارید؛ امسال امّا...
فردا میرویم تا تمام خورشیدهایِ شبنشین شهر را در ایستگاهِ ناصری مرور کنیم.
چه مایه دلتنگِ شانههای خورشید بودم!
لختی اشک خالیام میکند از خودم... .

دوستت دارم،
نه به اندازهیِ خوبیهایت؛
بلکه به اندازهیِ درکم از خوبیهایِ بیحدت!
داراییام هیچ است،
سالهاییست که هیچ نداشتهام، سالها،
...اینروزها امّا انگار داراترین وجودِ خاکآلودم.
چقدر خوبی تو!
چه مایه بزرگ میاندیشی!
...کودکیام دارد از دروازههایِ بلوغ میگذرد؛
نفس که میکشی، پیش میروم؛
غزل که میشوی، پرواز میکنم؛
...با بوسههایت «آسمانِ هفتم» را چشم خواهم گشود.