
حلیم،
شبِ بیست و سوم،
بارگاه شاه عبدالله عظیم،
الغوث الغوث، خلِّصنا مِن النّارِ یا رَبّ...
چقدر لذیذاند نخستینها!
نخستین شبهای انتظار،
نخستین روزهای دیدار،
نخستین «قدر»ها،
نخستین حلیم... چه مایه بردبارند نگاهت!
کاش اندکی شانهام میلرزید زیر بار گناهانم!
...این بیغیرتیِ محض گاهی دیوانهام میکند!
همین امروز بود،
بیست و چند سالِ پیش،
چشمهایم را که باز کردم
گَردِ غربت نابینایم کرد و تا به امروز هنوز در کوچِ اجباری دنیا اسیر ماندهام؛ این غربت با تولّد آمد و با مرگ میرود، که «این قفس نه سزایِ چو من خوشالحانیست... .»
تولّدم مبارک... .
شبِ قدر شاید تمام شبهایِ در راه است؛ امشب امّا دیگر بود:
با تو،
زیر سقفِ آسمان،
پشت به تمام داراییهایِ خاکآلود،
رو به سوی یکتاترین حقیقتِ هستی...
الغوثالغوث که میگفتی دلِ آفتاب رضا میشد به بازگشت، شاید این سحر زودتر از راه برسد، شاید هم باران ببارد بر اینهمه استغفار و پایانش سپیدهای باشد کنجِ خانهیِ دلت. راستی چقدر خوب است که «او» هست، چقدر خوب است که میشنود، چقدر خوب است که میبخشد، ...که میبخشاید!
فردا برای تمام پرندگان دانه خواهم ریخت،
دیگر مهم نیست که کبک باشند یا یاکریم؛ از سفرهیِ کرم او هر جنبدهای که منعم شود «یا حق»گویان برخواهد خاست؛
...و از فردا تمامِ پرندگان «یا کریم»اند.
مرغانِ مهاجر این روزها خستهاند از غروبِ اجباری، تنهایشان مگذار!
آمدم، برگشتم، اینجایم؛ اگرچه تمام روزهایِ سفر اینجا بودم،
در سینهام چیزی میتپید به شوقِ کسی که
هنوز هم نمیداند کجای خاطراتِ خاکستریِ دیوار را زخم نشاندم به نیّتِ آفتاب.
دوستداشتنِ این «هشتی» همانقدر مقدّس است که حرمتِ «صحن و سرا».
