«رفتن همیشه قصهی تلخیست نازنین... .»
یادت هست روزهای آخر سال چه نوشتیم و چه گفتیم
و چه کردیم؟!
یادت هست دلمان چه مایه سنگین بود از رفتن؟!
یادت هست آسمان چشمهامان از استواییترین مدار هم نمناکتر بود؟!
یادت هست؟!
و امروز یاد گرفتیم که من میروم،
تو میروی
و...
یادگارهای خوب و خوبیهای
به یادگار مانده است که هیچگاه فراموش نمیشود.
...و اما دریا هیچگاه نمیخشکد،
ریشه در اقیانوس دارند آنها که سرشار از
عشقاند؛
...و مادر تنها آفریدهی خداوند است که...
یادشان گرامی!
«آدم حوّا را فریب میدهد
دریا عجیب گمشده است میان اینهمه خاک
روزها انگار شباند... و شبها،
حقایق گمشده را با ترس و لرز از پشتِ تیرگیها سوسوکنان بیرون
میکشد.
دریا، دریا، دریا، ...چقدَر دلتنگ دریایم!
آدم ها دریا را با مرواریدهایِ ساحل نشین اشتباه میگیرند،
و چقدر کوتهنظرند
آبگیرهایی که چشمان منتظرت را میربایند،
گم میشوی ...و
باتلاق هی درون میکشدت،
اهل دریا باش،
اینهمه خاک، اینهمه غرور،
اینهمه «من»های اسیر،
اینهمه پوچ، اینهمه هیچ،
...به هیچ نمیارزد،
اهل دریا باش، خدای دریا بزرگ است و دریا، خدای بزرگ،
روان کن «رود» بودنت تا به اقیانوس،
تا به آبیترین
اقیانوس،
آنقدرند کلوخها نشسته در راه، اسیرت میکنند،
بگذر،
درد را بچش، بر خشونتِ سنگ بتاز،
بگذار زخم دانستن خونابهی عشق را بر رگ و پی و پوستت جاری کند،
بگذار...
چه مایه درد زیباست وقتی درمانش حقیقتیست!
دریا، دریا، دریا، چقدر سیرم از شمال،
چه دلگیر از این سبزهای دروغین
و چه مایه در انتظار چشیدن گرمای خاکهای کویریات!
چه دلگیرم از بادهای سردِ شمالی!
نفس میکشم به چشم
انتظاری حرارتِ جنوب،
جنوب، جنوب، دریا،
اقیانوس، درد، درمان، مرگ، زندگی...
از تمام «من»ها سیرم،
از «من»، از «تو»، از «ما» امّا...
که گاه شمالیترین نسیم را بر تن تفتیدهی من شلاق میزنی
و من سوز عشق را دوستتر دارم تا سرمای اسارت،
...
حقیقت، چشمان توست، نپوشانشان!
حقیقت، دستان توست، خشمگینشان مخواه!
حقیقت، وجود توست، حجابش مپوش!
بگذار هم خود ببینی و هم دیوارهای روبرو!
غرّه مشو به تنهایی سیاهت که گاه به گاه بارقههای دانستن سرشارت
کنند،
سپید باش، درست مثل واژههایت
بگذار دردِ دورویی و ریا زمینگیرت نکند،
بگذار شبیه باشی،
شبیه تر،
به تمام واژههای بالغت،
که بلوغ نه در گفتار که در رفتار معنا میشود!»
تابستان – یک روز مانده به طلوع، مهرسا، تهران
در ترازوی قيامت چيزی سنگين تر از اخلاق خوب نيست.
رفتن...،
ماندن...،
این روزها عجیب گیج و منگ و ماتم!
اینجا نه جای ماندن است، به خدا دیگر ایمان آوردهام!
از درها و دیوارها شیطان سرک میکشد
و انگار هیچ دعایی به آسمان نمیرسد.
به خدا که اینجا نه جای ماندن است؛ تاریک است، سرد...
شما را به خدا به من بگویید،
کجای کتاب خدا نوشته است
آنقدر درد بباریدشان تا مرگ ناخودآگاه فرابرسد؟!
اینروزها آنقدر پرم که خالی؛ آنقدر خالیام که لبریز!
خالی از من، لبریز از تو...
اینروزها تازه دارم می فهمم چقدر «خوب بودن» خوب است!
مادر بزرگ رفته است و حالا چند سالیست که دشت بالو قدمهایش را کم آورده است.
مادر بزرگ رفته٬
حالا چند سالیست پدربزرگ جنون بی کسی گرفته است؛
چند سالیست پدربزرگ دیگر خودش نیست،
هی میمیرد و زنده میشود؛
هی درد میکشد و پیر میشود، پیرتر.
امسال که دیدمش حس کردم دیگر نگاهش آشنا نیست، دیگر اهل اینجا نیست، دیگر پدربزرگ نیست، دارد راهی میشود انگار!
از وقتی او رفت این یکی هم حال خوشی ندارد، مدام به در و دیوار میخورد و هی راه لانه را گم میکند؛ گه گاهی هم چند غریبه را به جای آشنا میگیرد و سفرهی دلش را پهن میکند تا دیگران هم نصیبی ببرند. دیگر نه جوجهها دلخوش دارند به لانه و نه او؛ «مادر» که نباشد همین است!
...خدا که هست دیگر نه دردیست و نه درمانی، که همه خود اوست...