بینا باش که چشمها را برای دیدن آفریدهاند و
داوری را بسپار به انسانهایی که مدعی «انسانبودن» نیستند!
می گفت:
حتّی برای چشمهایم هم...
آنقدر از پول بدم آمده است که...
آنقدر از آدمها دلگیرم که...
نه،
دلم برای رفتن لک زده است،
ای کاش که این سفر آخرم باشد!
گفتم: آن طرفها خبری است؟
گفت:
دروغ میگویند چشمهایی که بودنت را دنبال میکنند،
دروغ میگویند دستهایی که نوازش کردنت را ممارست...
میروم، از تمام دستها و چشمها و قلبها دلگیرم!
گفتم: کجای این ماجرا را بازیگردان بودهای؟
گفت:
آدمها به استثمار کشیدهاند مرا. دیگر برایم هیچ چیز معنایی ندارد!
گفتم: ...