تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

بریده ام از آدم هایی که خوب حرف زدن بلدند...

حالا،

به جای خوب حرف زدن و «سفسطه»ُُ

«خوب بودن» را تمرین می کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 8:26  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

از روزگار «تصمیم کبری» فاصله گرفته بودم،

از روزگار «ریز علی» حتی؛

بر دره ای ایستاده بودم که بادهای سنگین تنهایی...

شانه ام می لرزید

چشم هایم سیاه تر از آسمان شهر

پاهایم می رفت که نابود کند جسمی را که ارمغانی جز گناه نداشت،

پشت نگاهم دختری بود خسته از خود

بیگانه با خود

و گریزان از خود...

 درست همان روزها بود که آمدی،

خوب یادم هست،

بلیط رفتنم را هنوز پاره نکرده ام

می خواستم از خودم بگریزم

از تنهایی ام

از شهری که جز درد چیزی برای گمشدگان نمی زایید

 

شانه ام لرزید

تو بودی،

دست های تو،

صدای پاک و دود آلودت،

انگار ابهام بودنت جواب تمام سوال های نپرسیده عمرم بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:50  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

گیرم شما چشم دارید، آیا «دیدن» هم بلدید؟

گیرم شما دست دارید، آیا «دستگیری» می دانید یعنی چه؟

گیرم شما عقل دارید، آیا «فهم عدالت» برایتان میسر است؟

...

گیرم شما هم «آدم» هستید،

آیا «نفس کشیدن» با دلارهای نفتی

تنها نعمت خداوند برای حنجره های شما و فرزندان شماست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 9:16  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  |