تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

کبود،

سرخ،
سیاه،
حتی رنگ درد هم این روزها ممنوع است


خیابان ها پرند از سیاه پوشانی که انگار سالیانی ست که فریادی را به عزا نشسته اند

... من اما هنوز سرشارم از مهربانی
هنوز می خندم
هنوز گریه هایم را از مردم فرو می پوشم و چشم های درخشان مهرآجینم را به جستجوگری نگاه تردید آلودشان هدیه می کنم

بگذار برایم برچسب های نو تعریف کنند


در همیشه بر این پاشنه نمی چرخد...

بگذار بگویند این؛ بگویند آن...

من اما خودم را دوست تر دارم، خودی را که خدایی در همین نزدیکی نشانم داده است
این روزها اما خود را هدیه می کنم به آدم هایی که هنوز از زندگی جز درد چیزی نچشیده اند و یا شاید به دنبال چیزی جز درد نرفته اند

می خندم

سرشارم از مهربانی و غروری از جنس «خاک»ی که هستم


بگذار فکر کنند از «مریخ» آمده ام

بگذار اینجایی بودنم را زیر سوال ببرند
اما ما همین بودیم، سال های بسیاری همین بوده ایم
رنگ های البسه کوچ نشینان شاید حکایت از تمام معنی زندگی ایرانی دارد
ما نه سیاه پوش بوده ایم و نه رنگ های درد های دیگران را بر وجودمان مهمان می کردیم
حنا و روناس و گلبرگ های دشت های همین خاک رنگ های پیرهن مردمان اینجا بود

... این روزها آنقدر عجیب و غریبند که گاه

سیاه می شود رنگ توحید و دیگر رنگ ها، رنگ کفر


کاش مادر بزرگ زنده بود

مادر بزرگ همیشه می گفت سیاه مکروه است، تمام عزاها سپید می پوشید، دلش برای تمام رنگ ها می تپید، مادر بزرگ گل می کاشت و گل ها را به قدر فرزندانش دوست می داشت
مادر بزرگ، مادر بزرگ، مادر بزرگ،
کجایی که ببینی
کجایی

کجا...


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:46  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

چقدر خوب است که همه به هم لبخند می زنند!

چقدر خوب است که آدم ها وقتی عاشق می شوند فریاد می زنند!

چقدر خوب است که غریبه ها هم حتی  خودی اند!

چقدر خوب است که تو اینجایی نیستی اما به قدر تمام اینجایی ها محترمی!

چقدر خوب است که هی دلت نمی گیرد تا چشم هایت باران را مدام فریاد کنند!

چقدر خوب است حتی به قدر چند روز هم که شده می خندی٬ طبیعت را حس می کنی و ایمانت را تازه می کنی!

چقدر خوب است که اینجا می شود نماز خواند٬ اینجا از هیچ دو چهرگی یی سراغ نیست که ادبیات ایمانت را با دروغ عجین کند!

چقدر خوب است که اینجا آدم ها حتی اگر بدند خودشان هستند٬ از بازیگر بودن خسته می شوم گاه٬ گاهی فکر می کنم دارم هر لحظه به ابلیس نزدیکتر می شوم که نه٬ گاه خود ابلیس در من فریاد می زند!

چقدر خوب است من اینجا فکر می کنم همه دوستم دارند و حرف هایم آنقدر مهم است که برای شنیدنش همه مردم میآیند٬ تازه آنقدر دلشان با حرف هایم گره می خورد که هنوز باران نظرهاشان جاری است!

چقدر خوب است که من چند روز است درد نکشیده ام٬ نه اینکه درد بد است٬ نه٬ دردی از جنسی که من(ما)  دارم خوب نیست!

 

... دلم برای کودکی هایم تنگ شده٬ آن روزها آنقدر خوب بودم که دردها را زردتر از آن می دیدم که ماندنی باشند

 

آن روزها آنقدر خوب بود٬ آنقدر مرد بود٬ آنقدر که ابرها می رفتند مدام و رنگین کمان تنها آشنای همیشگی بود

راستی کسی می داند چرا اینجایی ها آنقدر خودشانند؟!

کسی می داند چرا آنجایی ها دلشان که می گیرد می روند و با مرده ها حرف می زنند؟!

کسی می داند چرا ما همیشه بلدیم گریه کنیم؟!

... دلم برای لبخندهای کودکی تنگ شده است٬ آنجا قد که می شی همه چیز ممنوع می شود حتی لبخند!

اینجا تازه بلند که می شوی و آنسوی کوه ها را که می بینی... اینجا هیچ نوشته ای یا گفته ای تو را از کودکی هایت دور نمی کند٬ دلم تنگ است٬ تنگ... می خواهم کودک باشم٬ مثل تمام مردم اینجا٬ به خدا که می شود کودک بود و بزرگ فکر کرد! به خدا می شود!

دیگر برای دیوارها چیز نمی نویسم٬ دیگر هیچ کوچه ای را شهید نمی خواهم٬ همه باید زنده باشند٬ مگر کدام گناه گریبان دریا را گرفته است که مدام طوفانی است! می خواهم آنقدر بزرگ باشم که هیچ تلاطمی آرامش شهودم را در هم نریزد... برای آفتاب دعا کنید٬ این روزها دلش مدام تنگ می شود٬ حتی من هم نمی توانم... دعا کنید٬ دلش گرفته است٬ نه ماندن٬ نه رفتن٬ نه رکود... جاری باید بود٬ گاهی به این دشت و گاهی به آنسوتر٬ گاهی مهمان دریا و گاهی همنشین مرداب٬ اینگونه شاید دریابم کجای داستان درست است!

...

 

خوش به حال این مردم که سالیانی قبل رنسانس را تجربه کرده اند

قرون وسطی را وداع گفته اند

...چه بی اقبال ما!

 تازه داریم از قرون وسطی به رنسانسی به شیوه خودمان عبور می کنیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:41  بدست مهرسا Mehri Mohebbi