تفصیر من نبود، خودت خواستی خاکستری دیدن را یاد بگیرم!
تقصیر من نیست، دلیل راه که تو باشی همین می شود!
تقصیر تو هم نیست،
اصلا، اگر صداقت متاع این دنیایی بود دیگر کسی دست به دامان سیاست نمی شدند!
تو یکی هم سیاست کار شدی، حیف...
فکر می کردم سپیدی، و حرف های سبز و شیرین و رسیده ذاتی وجود توست!
فکر می کردم صدای پایت که بیاید می آیی، نمی دانستم آسه آسه راه رفتن هم بلدی!
فکر می کردم...
* * *
بگذریم، این روزها پرند از این حرف ها؛ این جمله عجیب به دلم نشست، تازه فهمیدم جز دروغ از اینجایی ها نباید انتظار داشت، وقتی همه چیز سر جای خودش نیست یعنی همه دارند دروغ می گویند،
همه دارند دیوار می شود بر نگاه هایی که هنوز دیدن بلدند،
همه می خواهند پا بر شانه های قاصدک بگذارند، غافل از اینکه ...
راستی چقدر بودن، نفس کشیدن و دیدن سخت است این روزها،
...وقتی حتی چشمانت هم دروغ می گویند!
من اما پیش از تمام خودها، خود را دوست می دارم و خدا که علت غایی من است؛ از اینها که بگذرم می رسم به دیگری، راستی مقوله «عشق» دیگر است، او کسی ست در من جاری، نه جدای از من؛ چون خود خدا...
... بگذریم،
یادت باشد تمام داشته هایت رفتنی اند و روزی می رسد که تنها تو می مانی و ماحصل روزهای رفته ات، درگیر خود باش که هر که خود را بهتر شناخت خدای خود را نیز نیکوتر معنا می کند، دیگران که جایگاهی اسفل از این گفتار دارند... .»
نفرین بر افیون...
نفرین بر شما مردمانی که هر روز پیرهن زندگی را بر تن آدم ها می درید و مرگ را در بغچه ای سیاه بر پیشخوان ذهن شان می نشانید تا اندک اندک از خود دور شوند و با خدا دشمن و توهم بماند و هیچ، نه درک صحیح جوهره آدمی از حقیقتی که جاری ست... نفرین... نفرین... نفرین...
شما چه فکر می کنید؟!!!
خدا هست،
می دانم،
رحمتش هم،
می دانم،
اما تا کجا می شود در جنگلی قدم برداشت که هیچ کم از کویر ندارد؟!
تا به کی می شود خندید بر درختی که همیشه زرد است؟!
چشم هایم زیبابین است اما، اینهمه سیاه را که کنار می زند از خستگی جستجوهای دنباله دار به خواب می رود، انگار تمام خورشیدها قرار است شب بتابند!!! وقتی تمام چشم ها خوابند...
شما چه فکر می کنید، من که واماندم از هر پاسخی! گاهی راه های روبرو آنقدر پرند از گرگ هایی که انسانیت می جوند که هیچ از تو نمی ماند تا پایان راه، این دیگر تقصیر و جرمی نیست که بر گردن تو نوشته باشند... شما چه فکر می کنید،
گفتم: نه، بمان، امید هست، خدا هست، دریا هنوز طوفانی ست، و در کنار تمام باتلاق ها هنوز جوانه هایی در حال روییدن اند... گفت اما: نفست که بالا نیاید در حالی که همه فکر می کنند زنده ای... گفتم: از رحمت خدا آخر؟!!!
گفت: به لعنتش هم دلخوشم، که هر چه از دوست رسد نیکوست...
...
گفتم: هر چه خدا تقدیر کرده است، ...و سکوت تنها پاسخ پایانی ام بود.
Si Fatima,
Primavera de las sonrisas, sonrisas de nuestra nación,
de ti, de mi,
que no, de "todos nosotros"...