تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است.
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

تفصیر من نبود، خودت خواستی خاکستری دیدن را یاد بگیرم!

تقصیر من نیست، دلیل راه که تو باشی همین می شود!

تقصیر تو هم نیست،

اصلا، اگر صداقت متاع این دنیایی بود دیگر کسی دست به دامان سیاست نمی شدند!



تو یکی هم سیاست کار شدی، حیف...

فکر می کردم سپیدی، و حرف های سبز و شیرین و رسیده ذاتی وجود توست!

فکر می کردم صدای پایت که بیاید می آیی، نمی دانستم آسه آسه راه رفتن هم بلدی!

فکر می کردم...



* * *

بگذریم، این روزها پرند از این حرف ها؛ این جمله عجیب به دلم نشست، تازه فهمیدم جز دروغ از اینجایی ها نباید انتظار داشت، وقتی همه چیز سر جای خودش نیست یعنی همه دارند دروغ می گویند،

همه دارند دیوار می شود بر نگاه هایی که هنوز دیدن بلدند،

همه می خواهند پا بر شانه های قاصدک بگذارند، غافل از اینکه ...

راستی چقدر بودن، نفس کشیدن و دیدن سخت است این روزها،

                                                         ...وقتی حتی چشمانت هم دروغ می گویند!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:35  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

«یادت باشد قبل از هر چیز خودت باش، نگذار روزها را آنچنان سپری کنی که شب و برای برآوردن خواسته های خودی که فراموشش کرده ای هیچ رودی در تو نجوشد. نمی خواهم روزی برسد که بگویی دریغ از اینهمه شهود و شعور... بگذار خود را مقدم بر تمام دیگرانی بدانی که تا دیروز مقدم بر خود می شمردی... این روزها بسیارند کسانی که می گویند ای کاش که... وااسفا که...

من اما پیش از تمام خودها، خود را دوست می دارم و خدا که علت غایی من است؛ از اینها که بگذرم می رسم به دیگری، راستی مقوله «عشق» دیگر است، او کسی ست در من جاری، نه جدای از من؛ چون خود خدا...


... بگذریم،

یادت باشد تمام داشته هایت رفتنی اند و روزی می رسد که تنها تو می مانی و ماحصل روزهای رفته ات، درگیر خود باش که هر که خود را بهتر شناخت خدای خود را نیز نیکوتر معنا می کند، دیگران که جایگاهی اسفل از این گفتار دارند... .»


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8:49  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

نفرین بر افیون که زندگی آدم ها را به سیاهچاله های اسفل السافلین بدل کرده است،

نفرین بر افیون...

نفرین بر شما مردمانی که هر روز پیرهن زندگی را بر تن آدم ها می درید و مرگ را در بغچه ای سیاه بر پیشخوان ذهن شان می نشانید تا اندک اندک از خود دور شوند و با خدا دشمن و توهم بماند و هیچ، نه درک صحیح جوهره آدمی از حقیقتی که جاری ست... نفرین... نفرین... نفرین...


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 3:22  بدست مهرسا Mehri Mohebbi 

تلخ بود،
چشم هایش عجیب دو دو می زد،
صدایش خاک گرفته بود و دست هایش آبشار تنهایی نجیبی را نشانت می داد که خاکستر نشین جوانی خود بود؛ می گفت نیت کرده ام از این به بعد دیندار نباشم، خودکشی تنها راه چاره اینهمه تنهایی ست...

شما چه فکر می کنید؟!!!


خدا هست،

می دانم،

رحمتش هم،

می دانم،

اما تا کجا می شود در جنگلی قدم برداشت که هیچ کم از کویر ندارد؟!

تا به کی می شود خندید بر درختی که همیشه زرد است؟!


چشم هایم زیبابین است اما، اینهمه سیاه را که کنار می زند از خستگی جستجوهای دنباله دار به خواب می رود، انگار تمام خورشیدها قرار است شب بتابند!!! وقتی تمام چشم ها خوابند...

شما چه فکر می کنید، من که واماندم از هر پاسخی! گاهی راه های روبرو آنقدر پرند از گرگ هایی که انسانیت می جوند که هیچ از تو نمی ماند تا پایان راه، این دیگر تقصیر و جرمی نیست که بر گردن تو نوشته باشند... شما چه فکر می کنید،

گفتم: نه، بمان، امید هست، خدا هست، دریا هنوز طوفانی ست، و در کنار تمام باتلاق ها هنوز جوانه هایی در حال روییدن اند... گفت اما: نفست که بالا نیاید در حالی که همه فکر می کنند زنده ای... گفتم: از رحمت خدا آخر؟!!!


گفت: به لعنتش هم دلخوشم، که هر چه از دوست رسد نیکوست...

...

گفتم: هر چه خدا تقدیر کرده است، ...و سکوت تنها پاسخ پایانی ام بود.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:0  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  | 

Si Fatima,

Primavera de las sonrisas, sonrisas de nuestra nación,

de ti, de mi,

que no, de "todos nosotros"...


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 5:39  بدست مهرسا Mehri Mohebbi