هیچ چشمی روزه نیست، حتی چشمان نجیب تو
هیچ دستی بخشنده نیست، حتی دستان بخشنده تو
هیچ زبانی گویا نیست، حتی زبان گویای تو
همه را می بینی الا من،
...از این روزها خسته ام،
از این شب ها شاید،
از این داستان بی حکمت خورشید و ماه...
نبودنت دردناک است، بودنت...
آی اینهمه درد را بر کدام خاک روانه کنم تا لاله ها یک به یک در سکوتم لبخند بزنند؟!