شبِ قدر شاید تمام شبهایِ در راه است؛ امشب امّا دیگر بود:
با تو،
زیر سقفِ آسمان،
پشت به تمام داراییهایِ خاکآلود،
رو به سوی یکتاترین حقیقتِ هستی...
الغوثالغوث که میگفتی دلِ آفتاب رضا میشد به بازگشت، شاید این سحر زودتر از راه برسد، شاید هم باران ببارد بر اینهمه استغفار و پایانش سپیدهای باشد کنجِ خانهیِ دلت. راستی چقدر خوب است که «او» هست، چقدر خوب است که میشنود، چقدر خوب است که میبخشد، ...که میبخشاید!
فردا برای تمام پرندگان دانه خواهم ریخت،
دیگر مهم نیست که کبک باشند یا یاکریم؛ از سفرهیِ کرم او هر جنبدهای که منعم شود «یا حق»گویان برخواهد خاست؛
...و از فردا تمامِ پرندگان «یا کریم»اند.
مرغانِ مهاجر این روزها خستهاند از غروبِ اجباری، تنهایشان مگذار!