+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:44  بدست مهرسا Mehri Mohebbi
دوست، نسخهبرداری از «روز نگاشتهها» تنها با اجازهی نویسنده درست خواهد بود. (نگاره از برادرِ نازنینم مازیار، گاهِ دمیدنِ سال 1385 خورشیدی، هیوستن - تگزاس)
...آفتاب که میرفت منِ اهلِ پاییز را میانِ همین برگهایِ زرد جا گذاشت، «ناشکر نیستم که پاییز فصلِ من است.» امّا اینجا همیشه انگار که شب است. گاهگاهی چند ستارهی قطبی میآیند و میروند... امّا چندتاشان هنوز که هنوز است سو سو میزنند و تو را میخوانند. آی آفتاب گرم کوچهی ما! تو را به خدا هم که شده باز هم برایمان «رنگین کمان» بساز. این جا باران میآید امّا تو که نیستی چشمهامان با رنگ بیگانه است... یادت باشد چشم بهراهیم... .
«بی تو در کنجی کویری لانهام ...با تو امّا خانهام شیرازِ سبز... .»
«این شعرگونه برای روزِ مادر، سال 1376 سروده شده است. پیشکشِ مادری که «بودنش» به واژهی «مادر» آبرو میبخشد.» مهری محبّی «مهرسا»