تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است. - «این روزها که می گذرد... .»
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

«این روزها که می گذرد... .»

 

سفر قسمتِ هموارهیِ خورشید است؛ از خاور چشمهایِ تو تا باختر سردمزاجیِ زمین. باز هم مسافرِ بودن قسمتمان شد و اینبار امّا فرود آمدیم برای اندکی طولانیتر، که ماندنمان نه از جنسِ مرداب است و نه به رنگِ دریا. رودیم همواره و تنها بسترمان گاه بهگاهی متغیّر است، تا به دجلهی حاصلخیزیِ بندگیِ خداوند رسیدن راه بسیار است. آنقدر رقصانند قطراتِ بودنمان که گویی این ماندن نه ماندن است، مدام اسپند میچکد به آتشِ وجودمان!

 

عجیب خوب است این ماندن،

این رفتن

و آن رسیدن شاید!

 

روز اول تنها تجربهیِ درهایِ بستهای بود که گشودنش را زَهره یافتیم، دوم روز امّا، تجربهیِ آفتابی بود که سوزاندنش خوشتر است از تمام سایهسارهایِ امنِ آرامش اینجایی و روزهای بعد زیارتِ سکوت بود و قرابتِ فریاد... .

نیّت کرده بودیم لحظهها را به جانِ قلم قسم دهیم که بی «غزل» نه روزی شب شود و نه شبی سحر. حالا ماحصلِ آنهمه رفتن و رفتن و اینهمه ماندن و ماندن کتابچهایست از دلسرودههایِ آفتاب و ماه، وقتی معجزهای اینچنین جمعشان میکند به طرفهالعینی!

 

مشرقِ شهودِ چشمانِ ماه هنوز به غربتِ سکوتِ خورشید دل نباخته بود، که قیامتِ رسیدن فرارسید و حالا چند فصلیست خورشید و ماه همواره گرم طلوعند و دیگر نه شب حجابیست بر طلعتِ خورشید و نه روز تفالیست بر تنهاییِ ماه. حالا دنیا زیباتر است، درست شبیهِ سنگپزان، وقتی تمام ناپختگان میرسند به گرمایِ عشقی که حتّی سنگ را به زبان میآورد. ...که اینهمه هدیهیِ شاهِ خراسان بود به ماه وقتی فکر خسوف دیوانهاش میکرد و خورشید وقتی کسوف تنهاییاش را دو چندان.

 

شکر،

شکر خداوند،

شکر حضرتِ هشتم،

این روزها پُرم از شکر با دستانی که خالیترند از هموارهیِ بندگیام.

 

کاش کودکیهامان به پایان رسیده باشد و وقت،

              وقتِ بلوغ باشد و بالیدن... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 5:12  بدست مهرسا Mehri Mohebbi