تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است. - همسری با اولیا برداشتند...
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

«کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست

اینقدر هست که بانگ جرسی میآید...»

 

سرگشته بودم، آنقدر گم که... از امروز اما مینویسم، شاید هم بنویسیم!

راستی چقدر زیباست خلوتت را با سکوتی قسمت کنی که انگار سالهاست فریادش گوش دلت را کر کرده است.  شکر، که دوست داشتن بلدم و هنوز میدانم پشت دریاها شهریست که دستهای زمین برای رسیدن به آن مدام جزیره میسازد...

 

بگذریم،

امروز خوبم،

نفس می کشم...

آی دوستان قدیمی اینجانشین! هنوز هستم، زنده، نفس کشیدن یادم هست، آنقدر سرگشته بودم که گمان به گمراهی کشاندن خوب دوستانی چون شما، سد راه نوشتنم بود و این شد که ماهها دستان خالیام را بر دشتهای تنهایی تکاندم. حالا اما شکر که تنها نیستم، شکر که دوستی دارم، شکر که شمایی هست، شکر که او برای لبهای خشکیدهی شعر من هنوز هم  شعر میگوید. چقدر محمودی و چقدر ...! کاش خداوند دستان ناتوانم را بگیرد و شکوه بودنت را بر زبانم جاری کند، مهربان، یگانه پیغامبر سرزمین وجود من!

 

 

« پیش و پسیست صف کبریا

پس شعراء آمد و پیش انبیا»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:36  بدست مهرسا Mehri Mohebbi  |