آدم ها چقدر عجیبند!
...چقدر غریبند!
در چشم هاشان جز نم غربت هیچ نمی بینی،
و دست هاشان تنها پیام آور دردهایی ست که هرگز نداشته ای!
تنها می آیند تا فوج فوج موج بیاندازند به آرامش مقدست...
انگار می آیند...
...این روزها انقدر پرم از نبودن و انقدر خالی از بودن،
هذیان می گویم، می دانم...
کاش آسمان همیشه می تابید و هیچ خورشیدی غروب را تجربه نمی کرد!
برای رفتن همیشه آماده باش و از ماندن همیشه سرشار. راستی، بر آفتاب نوشته است که مرداب محکوم به مرگ است و رود تنها حقیقت زنده؟!
نه، تازه می فهمم که بسیارند رودهایی که رکودشان در حرکت معنا می شود و مرداب هایی که سکونشان عین حرکت است، عین پویایی ست و عین سلوک...
کاش مرداب باشم، خسته ام از این خیل رودهای مجازی! از آدم هایی که...! آدم هایی که درست به سبک و سیاق عهد رنسانس و به همپایگی قواعد پرسپکتیو، خود را مرکز و محور دنیا می دانند و یادشان می رود که آنسوی این همه زرق و برق، حقیقتی به انتظارشان نشسته است...