«آدم حوّا را فریب میدهد
دریا عجیب گمشده است میان اینهمه خاک
روزها انگار شباند... و شبها،
حقایق گمشده را با ترس و لرز از پشتِ تیرگیها سوسوکنان بیرون
میکشد.
دریا، دریا، دریا، ...چقدَر دلتنگ دریایم!
آدم ها دریا را با مرواریدهایِ ساحل نشین اشتباه میگیرند،
و چقدر کوتهنظرند
آبگیرهایی که چشمان منتظرت را میربایند،
گم میشوی ...و
باتلاق هی درون میکشدت،
اهل دریا باش،
اینهمه خاک، اینهمه غرور،
اینهمه «من»های اسیر،
اینهمه پوچ، اینهمه هیچ،
...به هیچ نمیارزد،
اهل دریا باش، خدای دریا بزرگ است و دریا، خدای بزرگ،
روان کن «رود» بودنت تا به اقیانوس،
تا به آبیترین
اقیانوس،
آنقدرند کلوخها نشسته در راه، اسیرت میکنند،
بگذر،
درد را بچش، بر خشونتِ سنگ بتاز،
بگذار زخم دانستن خونابهی عشق را بر رگ و پی و پوستت جاری کند،
بگذار...
چه مایه درد زیباست وقتی درمانش حقیقتیست!
دریا، دریا، دریا، چقدر سیرم از شمال،
چه دلگیر از این سبزهای دروغین
و چه مایه در انتظار چشیدن گرمای خاکهای کویریات!
چه دلگیرم از بادهای سردِ شمالی!
نفس میکشم به چشم
انتظاری حرارتِ جنوب،
جنوب، جنوب، دریا،
اقیانوس، درد، درمان، مرگ، زندگی...
از تمام «من»ها سیرم،
از «من»، از «تو»، از «ما» امّا...
که گاه شمالیترین نسیم را بر تن تفتیدهی من شلاق میزنی
و من سوز عشق را دوستتر دارم تا سرمای اسارت،
...
حقیقت، چشمان توست، نپوشانشان!
حقیقت، دستان توست، خشمگینشان مخواه!
حقیقت، وجود توست، حجابش مپوش!
بگذار هم خود ببینی و هم دیوارهای روبرو!
غرّه مشو به تنهایی سیاهت که گاه به گاه بارقههای دانستن سرشارت
کنند،
سپید باش، درست مثل واژههایت
بگذار دردِ دورویی و ریا زمینگیرت نکند،
بگذار شبیه باشی،
شبیه تر،
به تمام واژههای بالغت،
که بلوغ نه در گفتار که در رفتار معنا میشود!»
تابستان – یک روز مانده به طلوع، مهرسا، تهران