از روزگار «تصمیم کبری» فاصله گرفته بودم،
از روزگار «ریز علی» حتی؛
بر دره ای ایستاده بودم که بادهای سنگین تنهایی...
شانه ام می لرزید
چشم هایم سیاه تر از آسمان شهر
پاهایم می رفت که نابود کند جسمی را که ارمغانی جز گناه نداشت،
پشت نگاهم دختری بود خسته از خود
بیگانه با خود
و گریزان از خود...
درست همان روزها بود که آمدی،
خوب یادم هست،
بلیط رفتنم را هنوز پاره نکرده ام
می خواستم از خودم بگریزم
از تنهایی ام
از شهری که جز درد چیزی برای گمشدگان نمی زایید
شانه ام لرزید
تو بودی،
دست های تو،
صدای پاک و دود آلودت،
انگار ابهام بودنت جواب تمام سوال های نپرسیده عمرم بود...