این روزها همه جا شب است، همه روزها تاریکِ دودهای دردآلود و همه شب ها دلگیر سفر مهتاب،
کوچکتر که بودم هم خدا را می شناختم، هم خودم را؛ نماز خواندن بلد بودم، حرف های خوب می زدم و هیچ صدای زشتی جرات نداشت سکوتم را بشکند،
کوچکتر که بودم هم مادر می خندید و هم پدر دست هایش همیشه پُر بود از سخاوتِ سبز باهار و حرارتِ تابستانی مملو از درو،
کوچکتر که بودم دروغ کار بدی بود
و «دروغگو دشمنِ خدا بود... »
کوچکتر که بودم حرف هایم ارزش داشت، بودنم مغتنم بود، دست هایم هر چه می نوشت خوانده می شد و حلقومم هر چه را می سرود به گوشِ زمانه خوش می آمد،
کوچکتر که بودم «بزرگ» دیده می شدم؛ نمی دانستم روزی خواهد رسید که در عینِ بالندگی و بلوغ، کوچک دیده شوم، که نه، اصلا دیده شدنی در کار نباشد،
کوچکتر که بودم...
چقدر همه چیز سبز بود،
چقدر پاییز دور به نظر می رسید و چقدر...
این روزها انگار روزهای پاییز دنیاست
و دِریغ که از پسِ پاییز،
زمستانی سخت در راه است.