تبليغاتX
کوچ معنیٍ من است. - آخرالزَّمان است، می دانم؛ دیگر، آخرالزَّمان است...
روز ‎نگاشته‎ها (خاطرات)

این روزها همه جا شب است، همه روزها تاریکِ دودهای دردآلود و همه شب ها دلگیر سفر مهتاب،


کوچکتر که بودم هم خدا را می شناختم، هم خودم را؛ نماز خواندن بلد بودم، حرف های خوب می زدم و هیچ صدای زشتی جرات نداشت سکوتم را بشکند،


کوچکتر که بودم هم مادر می خندید و هم پدر دست هایش همیشه پُر بود از سخاوتِ سبز باهار و حرارتِ تابستانی مملو از درو،


کوچکتر که بودم دروغ کار بدی بود

و «دروغگو دشمنِ خدا بود... »


کوچکتر که بودم حرف هایم ارزش داشت، بودنم مغتنم بود، دست هایم هر چه می نوشت خوانده می شد و حلقومم هر چه را می سرود به گوشِ زمانه خوش می آمد،


کوچکتر که بودم «بزرگ» دیده می شدم؛ نمی دانستم روزی خواهد رسید که در عینِ بالندگی و بلوغ، کوچک دیده شوم، که نه، اصلا دیده شدنی در کار نباشد،


کوچکتر که بودم...

چقدر همه چیز سبز بود،

چقدر پاییز دور به نظر می رسید و چقدر...


این روزها انگار روزهای پاییز دنیاست

و دِریغ که از پسِ پاییز،

زمستانی سخت در راه است.


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 5:1  بدست مهرسا Mehri Mohebbi